روز چهارشنبه همه چيز با يك ايميل از دانشگاه شروع شد: دوره ي تحليل گري مالي... دوباره يه چيزي تو ضمير ناخودآگاهم ولوله به پا كرد. چيزي كه مدت ها بود دوست داشت اين مدرك رو بگيره. درس خوندن مهم نبود، هزينه اش جلوي چشمم بود فقط. نتونستم تو دلم نگه اش دارم. با دوستم در موردش حرف زدم. تشويقم كرد. بهم انرژي داد و گفت كه حتما اين كار رو بكنم.

تا شب دوباره پشيمون شدم. تو سايت به آدم هايي نگاه ميكردم كه سال هاي قبل اين مدرك رو گرفته بودند. وسط عكس ها يه آشنا... يكي از مديرهاي شركت! كسي كه دفترش روبروي اداره ي ماست! فاصله اي كمتر از يك متر! كسي كه ميتوني بري باهاش حرف بزني و ازش از امتحان بپرسي.

پنج شنبه ها عموما شركت نميام مگر اين كه كاري باشه. كار داشتم. شركت بودم. هيچ وقت تا حالا با اين آقاي دكتر حرف نزده بودم. شنيده بودم كه آدم خيلي خوبيه. واقعا هم بود. برام وقت گذاشت. خيلي چيزها رو برام توضيح داد. گفت كه جزوه ها و امتحان هاي خودش رو هم برام مياره و كلي كمك و روحيه ي ديگه. از در اتاقش كه اومدم بيرون خوشحال بودم. امروز آخرين مهلت ثبت نام بود. بعد از ظهر پنج شنبه! زنگ زدم و تا صبح شنبه مهلت خواستم براي ثبت نام. شريفي بودن يه جايي به دردم خورد!

الان شنبه است و من خيلي خوشحالم. صبح ثبت نام كردم. دوباره قراره جدي درس بخونم. خيلي وقت بود كه دلم مي خواست اين امتحان رو بدم و مدركش رو بگيرم. نه براي اين كه بخوام كار معتبري در خارج از ايران پيدا كنم يه روزي روزگاري، نه! بيشتر براي ارضا شدن اون حس كنجكاوي و سيري ناپذيري كه براي يادگرفتن دارم. حس آگاهي خواهي اي كه كودك درون بازيگوشم داره!

خيلي وقت ها آدم تنهايي براش سخته يه تصميم هايي رو بگيره. يه كشمكشي توش به وجود مياد. از يه طرف ميخواد يه كاري رو بكنه و از يه طرف ديگه يه سري عوامل نميگذارن. ديروز ياد گرفتم كه اين كشمكش بين ذهن خودآگاه و ناخودآگاه آدمه. جايي كه يه هدف كثيف رخ ميده! يك تناقض! هدفي كه برخاسته از آرزوهاي فرده!

از يه طرف دلت مي خواد اين مدرك رو بگيري، از يه طرف ديگه ميگي هزينه هاش خيلي زياده، فعلا ولش كن! خلاصه كه دوستم تشويقم كرد، بهم انرژي داد و كمكم كرد كه بالاخره تصميمي كه دوست دارم رو بگيرم. امروز ثبت نام كردم و به زودي هم كتاب هاش رو ميگيرم. خوشحالم، ممنونم و قدرشناسم.