تبليغاتX
راههای رویایی

راههای رویایی
زندگی بی شمار راه دارد... و من دنبال راههای رویایی ام...
لینک دوستان

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی

به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند!!!

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 14:19 ] [ شكوفه ]

چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ - ساعت ۳ تا ۵ - تالار وحدت

خیلی منتظر رسیدن این روز بودم. من اصلا آدمی که روزنامه بگیرم دستم نیستم اما چند هفته ی پیش اتفاقی توی روزنامه ی همشهری آگهی کنسرت سیمین غانم رو دیدم و وقتی که به چندتا از دوستام گفتم قرار شد که با الهه و ماندانا بریم. قیمت بلیط ۲۰ هزار تومن بود و خودشون هم با پیک می فرستادند. من زنگ زدم رزرو کردم و آدرس خونه ی الهه رو دادم که زحمت تحویل گرفتنش رو کشید.

الهه از ساعت ۲:۱۵ دم در تالار وحدت بود و من و ماندانا ۲:۴۵ رسیدیم. دخترک تو آفتاب هلاک شد. بالاخره رفتیم داخل سالن و سر جامون نشستیم. بلیط های ۴۳ تا ۴۵ ورودی اول سالن طبقه دوم.

بانی اصلی کنسرت بنیاد خیریه ی فیروزنیا بود. اول مراسم یکی از اعضای هیات مدیره ی بنیاد ( فکر می کنم خانوم قدیری ابیانه) روی سن رفت و بعد از یک تا دو دقیقه توضیح دادن٬ موزیسین ها رو به روی سن معرفی کرد. چهار تا دختر جوون و کم سن و سال که هر چهار تاشون کت و شلوار مشکی پوشیده بودند با پیراهن سرخابی و گلی به روی سینه اشون زده بودند و پیانو (نازلی بخشایش)٬ دف (سارا احمدی)٬ ویولون (آزاده شمس) و درامز (آرمینا جعفری) می زدند. در نهایت هم خانوم سیمین غانم به روی صحنه اومد. چاق شده بود و لباسی که پوشیده بود یک پیراهن مشکی بلند بود که حتی نو هم نبود. مطمئنا اگه تو کوچه و خیابون می دیدمش باورم نمیشد که این همون خواننده ی معروفه.

هیجان زیادی داشتم. از وقتی که خودم رسما راننده شدم ترانه های سیمین غانم اولین چیزهایی بود که خیلی و همیشه گوش می کردم. عاشق قدرت صداش و فخر ترانه هاش بودم. آلبومش رو از لا به لای خاطرات مادر و پدرم پیدا کرده بودم و با اون ضبط های کاست خور ماشین٬ خودش یه حس نوستالژیکی داشت برام بودن در کنسرتش.

فکر می کردم برای کسی که متولد سال ۱۳۲۳ است خیلی پیر شده باشه و دیگه قدرتی برای صداش نمونده باشه اما همین که اولین کلمه از اولین ترانه اش رو خوند فهمیدم که تو همونی! هنوز همونی!

تجربه ی بی نظیری بود و کلی خاطره انگیز. با یه آهنگ بهاری شروع کرد و بعد مدح علی خوند و ترانه های محلی شمالی و موج خروشان و آتش و گل گلدون و از تو تنها شدم و قلک چشات و بسوزان و لانه ی مور و  آسمون آبی و رنگ مسی و پرنده و مرد من و ...

تمام سالن خانم ها بودند و چون قبل از ورود دوربین ها و موبایل ها رو تحویل گرفته بودن خیلی ها شال و روسری هاشون رو برداشته بودن و مانتوهاشون رو در آورده بودن.

تا حدود ساعت ۴:۲۰ ترانه ها نواخته شدند و بعد یه آنتراکت کوچیک داده شد و قبل از این که سیمین غانم به صحنه برگرده توضیحات بیشتری در مورد بنیاد خیریه ی فیروزنیا داده شد و بعد از اون هم نوازنده ها تک نوازی کردند. هیجان انگیزترین بخش ماجرا جایی بود که دختری با لباس سبز و صورتی برای نواختن چنگ به روی صحنه اومد و بعد هم سیمین غانم ترانه ی چنگ بنواز رو با اون خوند. ترانه که تموم شد دختر بلند شد٬ تعظیم کرد و پشت پیانو نشست! نوازنده ی چنگ همون نازلی بخشایش و نوازنده ی پیانو بود! من که رسما شوکه شدم از این همه هنرمندی این دختر!

بخش دوم کنسرت ادامه پیدا کرد و تا ساعت ۵/۵ که کنسرت تموم شد خاطرات خوبی برام رقم خورد و من خوشحال بودم از این که در اون شرکت کردم. به الهه میگفتم اصلا باورم نمیشه که اینجام. البته بماند که وسط کنسرت من و الهه به چه چیزهایی که فکر نمی کردیم. از جمله این که:

۱- لامپ های لوستر وسط تالار رو چه جوری عوض میکنن؟!

۲- اون دو تا عکس بالای پرده های سن چی میگه وسط محیط هنری؟!

۳- چرا سیمین غانم به ردیف های بالا بیشتر از پایین توجه میکنه؟!

۴- اصلا انگار نه انگار که این همه سال از خوانندگیش گذشته٬ هنوز صداش همونه!

۵- چه قدر شبیه مژده است!

۶- چرا هر ترانه که تموم میشه دست چپش رو مشت میکنه؟!

۷- چرا ما این آهنگ محلی هاش رو نمی فهمیم؟!

۸- چرا برای مادرامون بلیط نخریدیم؟! اونا که بیشتر از ما با این ترانه ها خاطره دارن!

۹-...

خب در همین حد گفتم که بدونین من و الهه چه قدر از نظر روحی به هم نزدیکیم و تله پاتی مخفی داریم 

این هم متن آهنگ مرد من که عاشق اوج های صدای سیمین غانم در اونم:

بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق

بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته

بگو با من بگو از درد و داغت
بذار مرهم بذارم روی زخمات

بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات

بذار سر روی شونم گریه سر کن
از آن شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق

رها از خستگی های همیشه باورم کن
بذار تا خالیه سینه ام برات آغوش باشه

برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید

کدوم طوفان چراغ رو زد روی سنگ
کتاب شعر رو از دست تو دزدید

بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله از این کوچه گذر کرد

هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز زمستون رو خبر کرد

بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق


[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 14:20 ] [ شكوفه ]

قبل از این که برم و آزمایشات مدیکال رو انجام بدم هم یه گشتی توی اینترنت زدم و هم از دوستانم که در کانادا بودند خواهش کردم که بهترین دکتر رو از نظر خودشون معرفی کنند. طبق اون چیزی که در سایت مهاجرت کانادا نوشته شده ۱۱ پزشک در ایران هستند که مجاز به انجام آزمایشات مدیکال اند:

+ اصفهان: دکتر نازیلا کرمی - دکتر پویا دانشور

+ مشهد: دکتر ایرج ناظم

+ شیراز: دکتر محمود واحد

+ تهران: دکتر رضا فرخی - دکتر محمدرضا رهواریان - دکتر محمدرضا ابراهیمی راد - دکتر آرشانوش پورمند - دکتر فریبا مقصودیان - دکتر محمدحسین پیجا شریف - دکتر علی حسابی

از بین این دکترها چون وکیلم دکتر شریف رو معرفی کرده بود و توی اینترنت هم اکثر افراد در موردش خوب نوشته بودند ایشون رو انتخاب کردم. فرایند نوبت گرفتن سخت نبود و من که تماس گرفتم برای عصر دو روز بعدش بهم وقت داد. با خودتون کپی پاسپورت ببرید و پرینت برگه ی مدیکال تون و دوتا عکس که حتما باید متفاوت از عکس اولیه ای باشه که فرستادید کانادا چون صراحتا نوشته شده که عکس ها باید حداکثر ظرف ۶ ماه گذشته گرفته شده باشند. پس اگه پاسپورت تون هم بیشتر از ۶ ماه ازش گذشته عکس پاسپورت تون رو هم نبرید اما با روسری و بی روسریش فرقی نداره.

مطب دکتر خیابون مطهری٬ خیابون میر عماد٬ بعد از کوچه ی یکم٬ پلاک ۶ است. ساختمون قدیمی ای که روی هر ۴ زنگ ساختمون اسم خونواده ی شریف رو می بینید و زنگ سوم مطب دکتره. من خودم برای این که برم مطب از مترو استفاده کردم. نزدیک ترین ایستگاه بهش ایستگاه متروی مفتحه و با کم تر از ۵ دقیقه پیاده روی به سمت چپ خروجی مترو به خیابون میر عماد می رسید. فقط لفا برای رفتن به اون ور خیابون از خط عابر استفاده کنید چون خطرناکه. وارد مطب که میشین کهنگی و قدیمی بودن اون بیشتر از هر چیز دیگه ای توجه تون رو جلب می کنه. مبلمان و میز و تلفن قدیمی و نقاشی ناشیانه ای که روی دیوار مطب کشیده شده!

اول از همه باید برگه ي مدیکال تون رو که صفحه ی اول یک سری فرم هست و تنها چیزیه که براتون ایمیل شده رو به منشی تحویل بدید. ایشون از اتاق سمت راست شما ادامه ی برگه های مدیکال رو میاره و به برگه ی شما الصاق می کنه و یه بخش هایی از فرم رو پر می کنه و ازتون میخواد که سه جا رو امضا کنید. توی اینترنت بچه ها نوشته بودند که دقت کنید همون امضایی باشه که پای فرم های اولیه ی مهاجرت تون امضا کرده بودید.

بعد از کمی انتظار یه آقای چاق و مهربون که ظاهرا دستیار دکتره به اسم دکتر رازفر از شما می خواد که برای تکمیل اولیه ی فرم ها همراهش به اتاق سمت راستی برید. ازتون سن٬ شغل٬ سابقه ی عمل ها و بیماری های قبلی٬ سابقه ی بیماری های خانوادگی رو می پرسه. مخصوصا ازتون میخواد که هر عملی حتی لوزه و آپاندیس و ... حتی اگه در زمان کودکی تون داشتید هم بگید و هیچی رو جا نندازید. زبانش هم خیلی ضعیفه و املای هر لغتی رو توی گوشی موبایلش چک می کنه. موقعی که داره عنوان شغلی تون رو می نویسه به دستش نگاه کنید تا اشتباه ننویسه احیانا. اما آدم خیلی خوبیه و واقعا نیتش راه انداختن کار افراده.

بعد از این باز هم باید در اتاق انتظار بشینید تا نوبت تون بشه و دکتر صداتون کنه. دکتر شریف پزشک اطفاله و عجیب نیست که مشغول ویزیت تعدادی نی نی باشه اما ویزیتش به نسبت گرون بود! ۳۰ هزار تومن برای ویزیت عادیش از نی نی ها.

بالاخره نوبت من شد و دکتر صدام کرد که برم داخل. اتاق دکتر سمت چپ شماست و یه هال بزرگه که دو تا اتاق کوچیک تر داخلش برای معاینات هست. به دیوارش هم مدارک پزشکی دکتر نصب شده که طبق مطالعات دیواری من مدرک دکتر از دانشگاه ژنوه. دکتر شریف یه پیرمرد مرتب و منظم و لاغر با پاپیون عهد دقیانوسی بود و کاملا هم جدی به نظر می اومد. دکتر هم ازم یه سری سوال تکراری در مورد سابقه ی بیماری و غیره پرسید و بعد ازم خواست که به اتاق گوشه ای برم. اون جا فشارم رو گرفت و ازم خواست که آب دهنم رو قورت بدم و این طوری تیروئیدم رو چک کرد. ازم پرسید که هیچ جای زخم یا عمل یا خال درشتی رو تنم دارم یا نه و وقتی گفتم نه دیگه همه چیز تموم شد. دکتر رازفر هم قد و وزنم رو گرفت و به هال اصلی برگشتیم.

خود دکتر قسمت های دیگه ای از فرم رو پر کرد و همین طوری که بلند بلند بخش ها رو می خوند و برای خودش علامت میزد رسید به عینک و داشت می رفت جلو که بهش گفتم دکتر من لنز استفاده می کنم وگرنه خودش همین جوری داشت ادامه می داد.

از دو قطعه عکس تون یکی روی برگه ی معرفی به رادیولوژی چسبونده میشه و اون یکی روی برگه ی آزمایشگاه. عکس رادیولوژی مربوط به قفسه ی سینه است. ظاهرا هم برای چک کردن وضعیت ریه ها و هم قلبه چون در مورد بیماری سل به صورت خاص ازتون سوال میشه. آزمایش هم شامل آزمایش خون و ادراره که علاوه بر آزمایش های کلی وضعیت تون٬ دکتر درخواست چک کردن ایدز و سفلیس هم میکنه اما هپاتیت نه.  دکتر براتون توضیح میده که برای انجام هم زمان هردوش می تونید برین بیمارستان پارس توی بلوار کشاورز. بیمارستان پارس شبانه روزیه و هر زمان که برید کارهاتون انجام میشه. از این لحاظ خیلی خوبه که برای انجام کارهای مدیکال تون اصلا لازم نیست مرخصی بگیرید. برگه های معرفی نامه رو میده دست تون و کار تمومه.

مرحله ی بعدی پرداخت هزینه ی ویزیت دکتره. ۲۰۰ هزار تومن ناقابل! از منشیش ( که به نظرم دختر دکتره) پرسیدم چرا این قدر گرون؟ گفت هزینه ی ویزیت ۱۱۰ دلاره که با گرون شدن دلار قیمت ویزیت ما هم بالا رفته. حالا من نفهمیدم چرا باید به دلار بگیره ویزیتش رو!!!

ظاهرا دکتر شریف اولین دکتر سفارت کانادا در ایرانه و از ۲۰سال پیش تا حالا معاینات مدیکال رو انجام میده. یه مدتی معاینات استرالیا و نیوزلند رو هم انجام میداده ظاهرا اما الان فقط معاینات کانادا رو انجام میده.

از جلوی متروی مفتح سوار تاکسی شدم و مستقیما جلوی در بیمارستان پارس پیاده شدم. از در بیمارستان که وارد میشین قسمت رادیولوژی انتهای راهرو و زیرزمینه. رفتم معرفی نامه ام رو دادم. هزینه اش چون باید آزاد پرداخت می شد ۴۲ هزار تومن شد که ۲۲ هزار تومن هزینه ی انجامش بود و ۲۰ هزار تومن هزینه ی گزارش دکتر رادیولوژیست به زبون انگلیسی. چون باید منتظر رادیولوژی می موندم که نوبتم بشه به جاش رفتم آزمایشگاه. برای رفتن به آزمایشگاه باید از در انتهایی ساختمون خارج بشین. آزمایشگاه روبروی این در و اون سمت کوچه ی پشتی بیمارستانه. هزینه ی آزاد آزمایش هم شد ۲۵۸۰۰ تومن.

جالبه که هم توی مطب دکتر و هم بیمارستان کلی آدم مدیکال به دست دیدم که حالا یا از کتگوری های دیگه ای بودند یا آدم هایی بودند که سر و کله شون توی اینترنت پیدا نمیشه که بخوان از وضعیت خودشون به دیگران اطلاع بدن. البته تعدادی شون هم شاکی بوندن که این بار چندمه که مجبور شدند آزمایش ادار بدن و الکی بهشون هزینه تحمیل شده! آدم این چیزها رو که می شنوه اگه سالم هم باشه میترسه. مخصوصا این که قبلش در مورد مدیکال توی اینترنت هم خونده بودم و سوال های عجیب و غریبی که آدم ها پرسیده بودند و راستش رو بخواین یه کم نگران بودم.

بعد از این که آزمایشم رو انجام دادم برگشتم رادیولوژی. همون موقع که عکس گرفتم دکتر گفت که عکسم خوبه و مشکلی نداره و فردا حاضر میشه اما می تونم پس فردا که برای گرفتن جواب آزمایش میرم بیام و اون رو هم بگیرم. بدین ترتیب به خوبی و خوشی انجام آزمایشات من به پایان رسید.

پس فرداش زنگ زدم بیمارستان و با این که روی رسید ها نوشته بود جواب از ساعت ۵ حاضره اما گفتند که از ساعت ۲ به بعد می تونم برم جواب ها رو بگیرم. خدا رو شکر همه چیز خوب بود و بین راه از جواب ها کپی هم گرفتم برای خودم.

رسیدم مطب دکتر و جواب ها رو تحویل منشی دادم. باز هم منتظر شدم تا نوبتم بشه. دکتر شریف جواب ها رو نگاه کرد و فرم ها رو تکمیل کرد و زیر فرم ها رو امضا کرد و نوشت که همه چیز نرماله. بعد منو فرستاد که ازشون کپی بگیرم. فرمی که دست شما بود سکشن ایه. سکشن بی رو باید پشت این برگه براتون کپی پشت و رو بگیره و سکشن سی هم پشت و روئه. سکشن دی و ای هم وجود داره که من ندیدم و نمیدونم که چیه. فتوکپی پروانه هم که روبروی خیابون نهم میرعماده کاملا می دونست باید چی کار کنه چون ظاهرا همه ی مراجعین دکتر شریف اون جا میرن. اون هم نامردی نکرد و برای کپی کردن دو صفحه ی پشت و رو ۸۰۰ تومن از من گرفت!

برگشتم مطب و کپی ها رو دادم. ناگفته پیداست که یه سری کپی اضافه هم برای خودم گرفتم! یادتون نره که از منشی بپرسید که برای گرفتن ترکینگ نامبر کی تماس بگیرید. به من گفت اول هفته ی بعد. حتما هم تاکید کنید که پرونده تون باید بره لندن چون به صراحت توی ایمیلی که براتون فرستاده شده نوشته که باید پرونده تون به سرکنسولی کانادا در لندن ارسال بشه. این رو از اون جهت میگم که دکتر یه سری پرونده رو هم میفرسته پاریس و یه وقت اشتباه نشه!

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 13:16 ] [ شكوفه ]
مدیکال من اومد!

--------------------------------------

تاریخ ارسال فرم ها: اکتبر ۲۰۰۹

تاریخ فایل نامبر اول: ژانویه ۲۰۱۰

تاریخ ارسال مدارک: می ۲۰۱۰

تاریخ فایل نامبر دوم: می ۲۰۱۰

تاریخ انتقال پرونده به ورشو: ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱

تاریخ درخواست آپدیت: ۸ ژانویه ۲۰۱۲

تاریخ دریافت مدیکال: ۱۶ آپریل ۲۰۱۲

[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 20:0 ] [ شكوفه ]

ظهر گرم یک روز زمستونی بود و سوار اتوبوس شدیم تا به جال محل یا قلعه ی آب بریم. قلعه ای که وسط دریاچه ساخته شده و محل اقامت تابستانی مهاراجه بوده. در گرمای هوا آب تبخیر می شه و هوای محیط رو خنک تر از سایر جاها میکنه. کاخ قشنگی بود و بلوار زیبایی هم جلوش ساخته بودند که پر از گل های کاغذی و ساختمون های سفید بلند بود و کلا با بقیه ی جاهای جیپور فرق داشت. داخل دریاچه هم پر از ماهی و اردک بود.

تمنا بهمون پیشنهاد کرد که حتما از آب نارگیل های خاص هند هم بخوریم. نارگیل های سبزی که با نارگیل هایی که ما می شناسیم متفاوت اند و داخل شون آبی با غلظت کم تر از نارگیل های معمولی داره. قیمتش ۳۰ روپیه بود و البته برای تجربه کردن خوب بود.

حدود بیست دقیقه توقف داشتیم و البته باز هم سر و کله ی دست فروش ها پیدا شد. از جال محل به موزه ی شهر جیپور یا سیتی پلس رفتیم. موزه ای که به آلبرت هال معروفه و برای رسیدن بهش باید دوباره از بازار باپو رد میشدیم که این بار مغازه هاش باز بودند و ترافیک زیاد شده بود. قیمت بلیط ورودی موزه ۱۵۰ روپیه بود.

این موزه کاخ شاهزاده ی ولز پرنس آلبرت ادوارد بوده و در سال ۱۸۷۶ ساختش شروع شده و در سال ۱۸۸۰ به دستور مهاراجه کاربریش تبدیل به موزه شده و در سال ۱۸۸۷ ساختش تموم شده. ساختمون قشنگی از مرمر سفید با در و پنجره های قرمز رنگ زیاد بود و جالب تر از همه بی نهایت کبوتر سیاه بود که در محوطه ی کاخ بودند. داخل موزه پر بود از:

* ابزارآلات جنگی (سپر - کلاه خود - زره - شمشیر - تفنگ - توپ - بوق و شیپور)

* سنگ ها و چوب ها و عاج های تراش خورده و خراطی شده (ستون ها- ماسک ها - در- پنجره - مبلمان- کمد - مجسمه - شطرنج - عصا و ...)

* مومیایی (مومیایی توتو هدیه ی پادشاه مصر به پادشاه هند در حدود ۴۰۰ سال پیشه که مومیایی یک خانومه که در منطقه ی قدیمی پانوپولیس پیدا شده بوده و من که کلی ترسیدم اما برای این که بتونم عکسش رو به شیرین و بقیه نشون بدم با ترس و لرز رفتم جلو و چند تا عکس از مرده ی مردم انداختم و سریعا در رفتم!)

* کشورها ( برای بعضی از کشورها از جمله یونان و کشمیر و مصر و ایران و ...  هم اتاق های مخصوص داشتند که درشون بشقاب ها و گلدون ها و ... اون کشور رو گذاشته بودند و البته داخل اتاق مربوط به ایران ظرف های میناکاری ایرانی رو توش قرار داده بودند و گلدون ها و ظرف و ظروف دیگه)

* کالسکه

* سکه های قدیمی

* زیورآلات

* ماکت سنگی قدیمی محل زندگی مهاراجه

* سازهای موسیقی (بادی و کوبه ای و ...)

بعد از تموم شدن بازدید از اتاق ها وارد صحنی مرمری شدیم که دورتا دورش به خط فارسی اشعار شاعران فارسی زبان رو نوشته بودند و خیلی برام جالب بود و از تک تک بیت ها عکس گرفتم. چند بیتش این بود:

گر روی زمین به حمله آزاد کنی      چندان نه بود که خاطری شاد کنی

گر بنده کنی به لطف آزادی را         بهتر که هزار بنده آزاد کنی

*****

با دشمن و دوست فصل نیکو نیکوست    با دوست چو بد کنی شود دشمن تو

بد کی کند آن که نیکش عادت و خوست      با دشمن اگر نیک کنی گردد دوست

*****

علم چندان که بیشتر خوانی     چون عمل در تو نیست نادانی

*****

روی دیوارهای کناری صحن هم تابلوهایی از سربازان هخامنشی و شیر هخامنشی قرار داشت. داخل خود آلبرت هال هم دور سقف تمثال مهاراجه ها رو کشیده بودند.

یه تابلو هم مربوط به مصر باستان در اتاق کناری وجود داشتو تعدادی سالن هم سمت دیگه ی موزه بود که من تنهایی برای دیدنش رفتم و می دونید چی بود؟! سالن فرش های چهارباغ ایران!! فرش هایی که در کرمان بافته شده بودند و زمانی در چهارباع اصفهان پهن بودند. الان با دقت هرچه تمام تر در محفظه های شیشه ای پهن شده بودند و حتی ترتیب پهن شدنشون هم حفظ شده بود. فرش هایی بافته شده در سال ۱۶۳۲ میلادی! آیا میشه روی این ها قیمت گذاشت؟!

بالاخره سوار اتوبوس شدیم و برای خوردن نهار به سمت قسمت مدرن تر شهر حرکت کردیم. در میونه ی راه چند تا موزه ی دیگه از جمله موزه ی جواهرات هم بود. دانشگاه راجستان و راهی که به سمت جنتر منتر می رفت هم در مسیرمون بود. جنتر منتر یه رصد خونه ی قدیمیه که توش ابزار آلات ستاره شناسی و ساعت آفتابی و ... قرار داره.

معمولا فست فودها رو فقط میشه توی مراکز خرید و پاساژها پیدا کرد و در بقیه ی موارد بیشتر اغذیه فروش ها گاری های دستی هستند! چون چند روز بود که همه اش مک دونالد خورده بودیم ۸ نفر هتل ما تصمیم گرفتیم که بریم پیزا هات اما بقیه به خاطر ارزون تر بودن مک دونالد به اون جا رفتند. برای نهار پیتزای چیکن سوپریم٬ پیتزای سبزیجات و پنه با سس آلفردو و سالاد سفارش دادیم که واقعا خوشمزه بود وسهم من  ۲۸۷ روپیه هم بیشتر نشد.

به تمنا گفتیم که بهمون وقت بده که یه گشتی توی پاساژ هم بزنیم اما همسفرهامون مخالفت کردند و عده ای گفتند که خسته اند و میخوان برگردن هتل و بعضی ها هم گفتند که برای خرید به جای ارزون تری ببردشون.

برگشتیم سمت سیتی پلس و جلوی موزه پیاده شدیم و تمنا بعد از ظهر دو ساعت بهمون وقت داد که از بازار باپو دیدن کنیم. بازار سنتی شهر جیپور که همه چیز توش پیدا می شد و قیمت هاش هم بعد از چونه زدن واقعا خوب بود. من و همسفرهای اصفهانیم با هم رفتیم بازار که حداقل برای خونواده مون یه چیزی بخریم! به نظرم اینجا بهترین جا برای این مدل خریدها بود. مخصوصا که من هر دفعه میخوام برم سفر مادر کلی به من سفارش خرید میده و این کلی منو که دوست ندارم تو سفر خرید کنم عذاب میده.

اولین چیزی که خریدم ۴ تا کوسن تکه دوزی با نخ های طلایی برای مادر به قیمت ۳۵۰ روپیه بود که رنگ بندی های خیلی قشنگی داشت و امکان نداشت که کسی این ها رو ببینه و ازش خوشش نیاد.

برای شیرین هم یه ساری آبی تیره خریدم که روش نقش طاووس و بافت های طلایی داشت به قیمت ۶۰۰ روپیه. بازارهایی که قبل از این رفته بودیم قیمت ساری ها بالای ۴۰۰۰ روپیه و با جنس های بد بود و یه ساری حریر یا ابریشم بالای ۶۰۰۰ تا ۷۰۰۰ روپیه قیمت داشت که خب من اینجا یه ساری با جنس خوب رو خریدم ۶۰۰ روپیه. ساری در واقع ۵/۶ متر پارچه است که از نیم متر آخرش یه نیم تنه میدوزند و مهم ترین مسئله نحوه ی پیچیدن ساری به دور آدمه که فروشنده بهم یاد داد.

همچنان که در حال قدم زدن در بازار بودیم یه بطری ۵/۱ لیتری آب هم خریدیم ۱۵ روپیه. یه ست روتختی با دو تا روبالشی و دو تا کوسن زرشکی قهوه ای طلایی هم برای مادر خریدم ۱۳۰۰ روپیه و یه ست رو تختی با دو تا روبالشی و یه رومیزی و ۵ تا کوسن شیری رنگ هم ۱۷۰۰ روپیه.

قرار بود دور میدون نزدیک موزه سوار اتوبوس بشیم. ساعت حدود ۵/۵ بود. تو راه یکی از همسفرامون گفت که جایی به اسم چوکی دانی وجود داره که یه جاییه که به صورت سنتی ساختند و کلی از آداب و رسوم هندی ها رو میشه توش دید و البته معمولا تورها اون جا نمی برند. به تمنا که گفتیم گفت ۱۰۰۰ روپیه ورودیشه و ۵۰۰ روپیه هم از هرکدوممون اضافه می گیره به خاطر حمل و نقل که ما رو به اون جا ببره. توی نقشه که نگاه کردیم چوکی دانی نزدیک هتل ما بود و با سوار توک توک شدن و طی کردن یه مسیر مستقیم به اون می رسیدیم. چون همه ی اعضای تور هم نمیخواستند بیان تصمیم گرفتیم که خودمون جداگونه بریم. توک توک ها تاکسی متر دارند و هزینه ی هر کیلومتر ۱۰ روپیه است.

ساعت حدود ۸ من و همسفرهای اصفهانیم قرار گذاشتیم که تو لابی هتل همدیگه رو ببینیم و بریم چوکی دانی. هزینه ی توک توک ۱۰۰ روپیه شد. توک توک در واقع موتوریه که پشتش یه نیمکت کوچیک داره و ما که ۳ نفر بودیم راحت توش جا شدیم اما دیدم که بیشتر از این تعداد آدم هم به زور سوار کنند. خنکی نسیم شبونه که به صورت آدم میخورد عالی بود. مسیر هتل تا چوکی دانی یک جاده ی مستقیم بود و دقیقا هم دم در پیاده شدیم. قیمت بلیط ورودی اگه نمیخواستی غذا بخوری ۴۰۰ روپیه بود و اگه منوی غذاهای هندی رو میخواستی ۵۰۰ و اگه بوفه باز میخواستی ۵۵۰ روپیه بود و در هر صورت ۱۵۰۰ روپیه ای که تمنا گفته بود خیلی زیاد بود.

داخل چوکی دانی آلاچیق مانندهایی ساخته بودند که زیر هر کدم یکی از سنت های هند رو میشد دید:

* رقص دخترانی که ساری به تن داشتند و کلی زیورآلات به صورت و بدن شون آویزون کرده بودند و با ۷ طبقه کوزه روی سرشون می رقصیدند و حرکت های نمایشی مثل رقصیدن روی دو تا تکه چوب بلند و باریک و فوت کردن شمع روی زمین و ... انجام می دادند.

* آواز خونی سنتی مرد و زنی با لباس هندی

* ماساژ

* هدف گیری بادکنک ها با تفنگ بادی

* بولینگ با نارگیل و شیشه های خالی نوشابه

* بندبازی

* شترسواری

* فیل سواری

* نقالی

* خیمه شب بازی

* شعبده بازی

* پیرزنی که داخل یه خونه ی خشتی با کوره ی داخل زمین نون می پخت.

* فال گیری و کف بینی

سالن های مخصوص غذاخوری هم داشت که ما کاری بهش نداشتیم. اینجا و اون جا هم جوون ها مشغول آواز خوندن و رقصیدن بودند. جای خیلی شادی بود و چیزهای زیادی دیدیم. به نظرم حتما خودتون به اینجا برید. چون مراسم هاشون هم شب هاست حتما می تونید یه وقتی براش بگذارید. فکر می کنم تا ۱ یا ۲ صبح باشند. یه خواهش دیگه هم که دارم اینه که چون اینجا جایی نیست که خیلی توریست بیاد و حتی عده ای هستند که خیلی خوب انگلیسی بلد نیستند٬ هر نمایشی که دیدید در حد ۱۰-۲۰ روپیه انعام بدید. مبلغ زیادی نیست اما اجازه ندید که اینجا هم اسم ایرانی ها بد در بره لطفا.

ساعت حدود یک ربع به ۱۰ بود که یه توک توک دیگه گرفتیم و برگشتیم هتل. این بار ۱۵۰ روپیه شد چون همه ی توک توک ها رزرو افرادی بودند که اومده بودند چوکی دانی و اون وقت شب تو اون جاده امکان پیدا کردن توک توک دیگه ای نبود. با ریکشا هم که نمیشد رفت. هم طول می کشید و هم این که روی پل ها جون بابایی که قرار بود دوچرخه رو رکاب بزنه بالا می اومد.

برگشتیم هتل. قرار بود یه سری به دیسکوی هتل مون هم بزنیم همه با هم که دیدیم همه ی افراد خیلی با شخصیت نشسته بودند و مشغول گپ و گفت بودند و البته یه آهنگی هم پخش می شد اما بیشتر شبیه سالن مذاکرات بیزنسی بود تا سالن رقص و خوش گذرونی. برگشتم اتاق و دوش گرفتم و لباس هام رو شستم و تلویزیون نگاه کردم. آمیتاباچان برای رفتن و دیدن ایالت گجرات تبلیغ می کرد. تا دیر وقت تلویزیون دیدم و وسایلم رو هم نسبتا جمع و جور کردم که فردا قرار بود راهی آگرا بشیم.

صبح لباس هام رو اتو کردم و رفتم پایین صبحونه خوردم و برگشتم بالا. به تمنا گفته بودیم که به هر دوتا هتل ها بگه ۸ صبح. اتاق ها رو تحویل دادیم و به خاطر یه بطری آبی که دیروز صبح سر صبحونه برام آورده بودند ۱۲۵ روپیه ازم گرفتند! باز هم ما زود رسیدیم. تا بقیه اتاق هاشون رو تحویل بدن ساعت ۵/۹ شد. بالاخره به سمت آگرا راه افتادیم.

[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 10:1 ] [ شكوفه ]

ساعت ۶ از خواب بیدار شدم  و رفتم صبحونه بخورم. صبحونه ی هتل اصلا به مفصلی هتل دهلی نبود و همه چیز تنوع کم تری داشت . حتی یه لیوان آب هم نداشتند! به گارسون گفتم که من آب میخوام. بعد از خوردن صبحونه به اتاق برگشتم و زنگ زدم که برام اتو بیارن. قرار بود تمنا ساعت ۸.۵ بیاد دنبالمون. همه ساعت ۸:۱۵ تو لابی بودیم و ساعت ۸:۲۰ اتوبوس اومد و سوار شدیم و رفتیم هتل دوستانمون و ساعت ۵/۸ اون جا بودیم.. قرار بود اون ها هم ساعت ۹ سوار بشن اما تا ساعت ۹:۴۰ منتظر یکی از خانوم ها بودیم کلافه. نمیدونم چرا تمنا با وجود اعتراض هایی که افراد میکردند ایشون رو جا نگذاشت! I don't know - New!

هوای صبح جیپور واقعا مطبوع بود . بعد از عبور از مسیری که در امتداد راه آهن و مونوریل جیپور بود وارد شهر جیپور قدیمی یا شهر صورتی شدیم. تمام ساختمون ها و بناهای این قسمت شهر به رنگ صورتی و گل بهی هستند. از بازار سنتی شهر هم که اسمش باپو بازاره رد شدیم. ساعت کار بازار ۱۱ صبح تا ۸ شبه و البته بعدازظهر فرصت کمی داشتیم که به این جا هم سری بزنیم.

در میونه ی بازار ساختمونی با پنجره های زیاد وجود داشت که در نگاه اول هم بزرگ تر از ساختمون های دیگه به نظر می رسید اما در کنار بقیه ی خونه ها و چسبیده به اون ها قرار داشت. به این ساختمون هوا محل می گفتند و محل زندگی زنان مهاراجه جی سینگ بوده خنده. تعداد زیاد پنجره ها هم به این علت بوده که در هوای گرم جیپور پنجره ها رو باز کنند تا داخل ساختمون خنک تر بشه اوه.

مهاراجه ها حدود ۴۰۰-۴۵۰ سال پیش بر جیپور حکومت می کردند. اکبر شاه گورکانی در آگرا بر هندوستان حکمرانی می کرد و مهاراجه مان سینگ زیر نظر اون حاکم راجستان بوده که مرکزش جیپوره و زیر نظر این مهاراجه هم ۱۲ تا راجا یا شاه بر شهرهای مختلف حکومت می کردند. یه رابطه ای شبیه استاندار و فرماندار و بخشدار زمان خودمونه اما اون موقع به همه شون یه جورایی لقب شاه و پادشاه و سلطان می دادند وگرنه الان هم همونه !

وارد شهر آمبر یا آمر شدیم. این شهر از خود جیپور قدیمی تره و در واقع شهری با برج و باروهای نظامیه و دیواری به دور اون برای حفاظت از شاه و ساکنینش بوده و بر بالای کوه قرار داره و در زیر اون هم رودخونه ای روونه که تنها مسیر رسیدن به شهر رو کاملا در کنترل سربازان مهاراجه قرار میداده .

برای رفتن به بالای کوه و رسیدن به قلعه ی آمبر دو راه هست. هم میشه با جیپ رفت بالا که مجانیه و هم میشه با فیل رفت که ۹۰۰ روپیه هزینه داره و البته یه صف طولانی. به دلیل معطلی صبح٬ تمنا گفت که با جیپ بریم بالا اما عده ای گفتیم که اینجا شاید تنها جایی باشه که بتونیم تو عمرمون سوار فیل بشیم. بنابراین وارد صف طویلی شدیم که توریست ها رو به بالای قلعه می رسوند. برای ایستادن در صف حتما یه کلاه و عینک آفتابی با خودتون داشته باشید چون سایه ای وجود نداره و زیر آفتاب گرم اون ساعت از روز پوست تون میسوزه. حتما هم قبلش حسابی به دست و صورت تون کرم ضدآفتاب بزنید. قیمت بلیط ورودی قلعه هم ۲۰۰ روپیه است.

در مورد فیل سواری بگم که قبل از این که سوار بشم خیلی می ترسیدم. قد فیل ها خیلی بلنده و قرار سوار کجاوه ای بشی که تنها حفاظش یه میله ی نازکه٬ راه سر بالاییه و لبه ی دیواری که در کناره کشیدن کوتاه!

زمانی که توی صف بودیم انواع و اقسام فروشنده های دوره گرد تلاش می کردند که اجناس خودشون رو به افراد بفروشند و بیشتر هم سراغ توریست های ایرانی می اومدند و کاری با مردم بقیه ی کشور ها نداشتند. معمولا هم صنایع دستی با کیفیت پایین داشتند: مجسمه های چوبی٬ نعلبکی و پاشنه کش های به شکل طاووس که مثلا قرار بود میناکاری بشه اما به طرز ظریفی فقط رنگ بود! و البته کلاه و عینک و کتاب راهنمای مثلث طلایی و کلاه های پارچه ای رنگی. همه ی این ها رو هم خیلی گرون می گفتند و قانون چونه زدن اینجا هم حکم فرما بود.

بالاخره نوبت ما هم رسید و از بالای سکوی بلندی من و پگاه با هم سوار یک فیل شدیم. اولش واقعا میترسیدم و محکم میله رو نگه داشته بودم که یه وقت از روی فیل سر نخورم اما بعدش ترسم ریخت و منظره ی قشنگ کوه و رود زیر پامون و باغچه های رنگارنگ داخل آب توجه ام رو جلب کرد. در طول مسیر فیل بانمون برامون کمی هم توضیح داد و باهامون حرف زد. روی دیوار ها هم عده ای عکاس ایستاده بودند که از افراد عکس می گرفتند و بعد از تموم شدن گشت داخل قلعه اون رو به افراد می فروختند.

فیل ها به ترتیب از دروازه ی قلعه رد میشدند و افراد رو در محوطه ی باز بزرگی پیاده می کردند. وقتی پیاده شدیم فیل بانمون گفت که بهش انعام بدیم. ما هم ۱۰۰ روپیه بهش دادیم. همه مون زیر درخت بزرگی که سمت چپ حیاط وجود داشت جمع شدیم و بعد از رسیدن همه پا به درون قلعه ی آمر و کاخ مهاراجه گذاشتیم. در ورودی مثل در یک مسجد بود و کاملا معماری ایرانی داشت. اینجا هم مثل بقیه ی جیپور قدیمی ساختمان ها صورتی هستند و البته تعدادی بنای سفید رنگ هم بود که شاخص ترین شون تالار آیینه شونه و کاخ خود مهاراجه و بار خاص هم زرد رنگ بود.

معماری قلعه ی آمبر یک معماری هندی و ایرانیه. معماری ایرانیش رو میشه از مسجد و محراب هاش فهمید و معماری هندیش رو از گنبدهای کوچیکی که بالای هر ساختمون هست.

بعضا از بناها هم کاملا منقوش به نقاشی های ایرانی و گل و بته هایی هستند که در تخصص ماست.

دیوان عامی در مجموعه قرار داره که مهاراجه به صورت هفتگی با مردم دیدار میکرده و افراد می تونستند مستقیما مشکلات شون رو با پادشاه در میون بگذارند و مهاراجه هم دستوراتی برای حل مشکلات مردم میداده rose. بنای دیوان متشکل از تعدادی ستون مرتب چیده شده به شکل مستطیله که دورش بازه و به وسیله ی تعدادی پله بالاتر از سطح زمین قرار گرفته و مسقف هم هست که مردم می تونستند زیر اون بنشینند و شاه جلوی همه قرار می گرفته و به حرف مردم گوش میداده. دیوان عام بزرگ بود اما نه اون قدر که بخوای بگی عظیم بود و این البته نشون دهنده ی جمعیت کم اون زمان بوده. دیوان عام رو از سنگ ماسه ای قرمز ساخته بودند. جلوی دیوان عام چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم.

دیوان خاصی هم وجود داشت که مخصوص درباریان و خانواده ی مهاراجه بوده و برای صحبت با شاه اون جا جمع می شدند و از سنگ های زرد ساخته شده.

تالار آینه ای هم هست که تمام آینه هاش رو از بلژیک آوردند و یه ساختمون کاملا ایرانیه. بهش میگن شیشه محل. به ویژه درهای ورودیش و سبک آینه کاریش و مخده و قلیونی که برای استراحت شاه وسط ساختمون گذاشتند! تنها روشنایی این ساختمون یک شمع بوده و از انعکاس پیوسته ی نور شمع در آینه ها همه جا روشن میشده.

داخل شهر مسجد و معبد هست و البته معبد مخصوص افراد خانواده ی مهاراجا جدا از محل عبادت مردم عادیه.

مهاراجه مان سینگ ۸ ازدواج مذهبی داشته و این علاوه بر بیش از ۴۰۰ خانمی بوده که در حرمسراش داشته. این ۸ تا خانوم در کاخ پادشاه و در آپارتمان های جداگونه زندگی می کردند. شکل این آپارتمان ها هم این طوره روی محیط یک مستطیل بزرگ ۸ تا آپارتمان ساختند و در مرکز این مستطیل هم خود پادشاه می نشسته و به هر کدوم از آپارتمان ها که اشاره می کرده خانوم اون باید به حضور ایشون میرسیده! آپارتمان ملکه یا همسر اول پادشاه بزرگ تر و به رنگ سفید بود و بقیه صورتی بودند. آپارتمان سوگلی پادشاه هم در سمت دیگه قرار داشت. همه ی این آپارتمان ها هم با پلکان دخمه مانند و باریکی به محوطه ی وسط راه داشتند. البته بعضی هاشون در اثر مرور زمان کاملا کثیف شده بودند و رنگ شون به سیاهی می زد. ساخت این بنا ۲۵ سال طول کشیده بود و این رو از توضیحی که روی سنگ مرمر به خط فارسی نوشته بودند فهمیدم.

به تقلید از چهار باغ اصفهان ۴ تا باغچه هم داخل قلعه داشتند که وسطش حوضی بود و اطرافش گل کاری شده بود و تمنا گفت که مهاراجه به دلیل این که از چهار باغ خوشش اوده بوده میخواست یکی مثل اون رو برای خودش داشته باشه! دور تا دور چهارباغ شون ساختمون هایی بود که از مرمر ساخته بودند و درهاشون از چوب اعلا و عاج فیل بود. البته ۲۰ ساله که تجارت عاج فیل و مهره ی مار در هند ممنوع شده و علتش هم اینه که برای این که کیفیت خوبی داشته باشند باید یک حیوون زنده رو بکشند و مثلا عاج یک فیل مرده رنگ عاج یک فیل زنده رو نداره و ارزشش بسیار پایین تره. هندی ها هم که کلا مخالف کشتن حیوانات هستند و به همین دلیل تجارت هر نوع کالایی که مربوط به حیوانات باشه یا از طریق کشتن اون ها به دست بیاد ممنوعه. البته خرید و فروش روغن مار آزاده چون جنبه ی دارویی داره. ظاهرا دو نوع روغن مار هم هست. یکی برای درمان دردهای مزمن و یکی برای ریزش مو. تمنا می گفت که بهترین جا برای خرید روغن مار هم آگرا و بعد از اون خود دهلیه.

مثل همه ی جاهای دیگه ی دنیا پشت دیوارهای شهر خونه ی مردم عادیه و کاخ مهاراجه در قلب شهر و بالای کوه قرار داره. از اون بالا منظره ی فوق العاده ای رو می بینید. یه باغ مربعی کوچیک هم از پایین و روی رودخونه دیده میشه که مربع مربع به رنگ های مختلف روش گل کاری شده و واقعا زیباست. مسیر حرکت فیل ها و پیچ و خم راه و تصور این که از اون پایین تا این بالا چه قدر فیل سواری کردیم هم قشنگه.

به دورتر ها که نگاه می کنی محل زندگی مردم عادی پیداست و اون بالا تختی وجود داره که محل جلوس پادشاه بوده و به واقع میشه گفت که همه چیز تحت سلطه ی اون قرار داشته و از اون بالا می نشسته و به قلمروی فرمانرواییش نگاه می کرده.

بازدید از قلعه بیشتر از ۳ ساعت طول کشید و در راه بیرون رفتن از قلعه یک چیز هیجان انگیز دیگه هم دیدیم... رقص مار!! در گوشه ای از راه٬ دورتر از مسیر اصلی دوتا مارگیر بساط شون رو پهن کرده بودند. تا حالا همه اش تو کارتون ها دیده بودم که یکی با نی های خاصی آهنگ میزنه و مارها از سبد سرشون رو بیرون میارن و بدنشون رو حرکت میدن! اما اینجا دیگه این واقعیت داشت و شوخی نبود! دو تا مارگیر ۳ تا سبد مار داشتند و اگه می خواستی با دادن یه مبلغ کم می تونستی پشت شون بایستی و زمانی که مارها میرقصند باهاشون عکس بگیری.

تو مسیر رفتن تا پارکینگ تعدادی دست فروش روی گاری وسایل خودشون رو پهن کرده بودند. ازشون یه جفت گوشواره ی نقره برای شیرین خریدم به قیمت ۱۵۰ روپیه که سنگ های آبی داشت. چون از ایران تصمیم گرفته بودم که برای شیرین یه ساری آبی بخرم و این گوشواره ها رو هم به همین دلیل به رنگ آبی خریدم. ۴ تا النگوی آینه کاری چوبی هم خریدم به قیمت ۱۴۰ روپیه که باز دوتاش آبی بود و دوتاش طلایی خردلی و خیلی هم ظریف و قشنگ بودند. کمی جلوتر گالری هنر هم بود که من خیلی خوشم نیومد ازش و اصلا تابلوها و نقاشی هاش رو که بیشتر مدرن بودند دوست نداشتم و به نظرم خیلی بی ربط به مجموعه ی قلعه اومد.

نزدیک های انتهای مسیر که بودیم عکاس ها دونه دونه سر رسیدند و عکس هایی که روی فیل ازمون گرفتند رو بهمون دادند. اولش دوتا عکس رو می گفت ۲۰۰ روپیه اما با استفاده از قانون چونه زدن آخرش ۵۰ روپیه بهش دادم که زیاد هم بود حتی! خیلی طبیعیه که راضی بشه به این قیمت عکس ها رو بده چون شما که برید دیگه اون عکس ها به دردش نمیخوره و باز هم این ۵۰ روپیه بهتر از هیچیه!

زیر درخت بزرگ محوطه ی جلوی قلعه جمع شدیم . به سمت پایین قلعه راه افتادیم. تنها راه برگشتن به پایین جیپ هایی هستند که هر کدوم ۷ نفر رو سوار می کردند. ۶ نفر پشت و من هم که جلو کنار راننده نشستم و باهاش حرف زدم. راننده ی ما مسلمان بود و اجدادش از افغانستان به آمر مهاجرت کرده بودند. رانندگی شغلی بوده که از پدربزرگش به پدرش و بعد هم به اون رسیده. ۲۵-۲۶ سال سن داشت و از ۱۲ سالگی بدون گواهی نامه راننده ی مسیر قلعه بوده. این جیپ ها مجانی اند و راننده هاش از دولت حقوق می گیرند.

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 7:55 ] [ شكوفه ]

باز هم تا ساعت ۱۰:۴۰ صبح منتظر بودیم که همسفرهای هتل پرمیر این از خواب بیدار بشن و اتاق هاشون رو تحویل بدن. متاسفانه خیلی گروه بی نظمی بودند و این روند تا آخرین روز همین بود . انگار خوابیدن و ضایع کردن وقت بقیه فقط حق اون هاست!  از منتظر موندن توی اتوبوس همه کلافه شده بودیم. اما ای کاش یه ذره حداقل برای خودشون شخصیت و ارزش قائل میشدن. بالاخره با کلی خستگی و کم خوابی به سمت جیپور راه افتادیم.

جیپور به شهر صورتی معروفه و ۷۰ درصد سنگ های قیمتی دنیا برای تراش و سوار شدن روی زیورآلات از سراسر جهان به اینجا میان. خود هند معروف ترین سنگی که داره یاقوته.

فاصله ی دهلی تا جیپور ۲۵۲ کیلومتره اما به دلیل محدودیت سرعت در جاده های هند زمان زیادی در راه بودیم. چون هتل پرمیر این قسمت قدیمی دهلی بود و جاده ای که به سمت جیپور می رفت از سمت دهلی نو بود بیشتر از یک ساعت در ترافیک صبح خود دهلی بودیم. بالاخره توی این شهر تراکمی از برج های بلند هم دیدیم. نمیدونم چرا اون موقع یاد دوبی افتادم و اتوبان های عریض و آسمون خراش هاش و پویایی زندگی ای که در اون جریان داشت.

جاده ای که ما رو از دهلی به جیپور می رسوند جاده ی باریکی بود که عمدتا دوطرفش گندم زار بود و گاهی هم کارخونه ای دیده می شد که بیشترشون ژاپنی بودند. تعدادی کارخونه با آرم خودروسازها هم دیدیم که کوچیک تر از اون بودند که خط تولید خودرو باشند و بیشتر به نظر می اومد قطعه سازهای وابسته به صنایع خودروسازی باشند. در مسیر از تعدادی شهر کوچیک هم رد شدیم که حتی در حد روستاهای ایران هم نبودند به نظرم. شهرهای گورگان٬ داروهرا٬ رواری٬ نیمرانا٬ بهرور٬ کت پوتلی٬ شهپورا و در نهایت شهر تاریخی آمر یا آمبر. هنوز توی این شهرها با تلمبه آب مورد نیازشون رو میریختند توی بشکه های بیست لیتری کثیف و من متعجبم که با چنین آبی چی کار می کردند! هنوز حموم های عمومی درشون به راه بود در حالی که الان تو روستاهایی که من دیدیم حتی خونه ها هم حموم دارند!

یک ساعتی بعد از خروج از دهلی یکی از دخترهای گروه به اسم پگاه که اصفهانی بود و با مادر و دوستش اومده بودند رفت و از تورلیدرمون میکروفون رو گرفت و گفت که همه بیان خودشون رو معرفی کنند. با وجود این که دو روز بود با هم همسفر بودیم اما خیلی هامون همدیگه رو حتی در حد دونستن اسم هم نمیشناختیم. اینجا بود که فهمیدیم با یه سری آدم حسابی هم همسفریم!

کمی بعدتر کنار یکی از این مجتمع های بین راهی یه توقف کوتاه داشتیم که میشد کمی در باغ جلوش قدم زد یا چای خورد یا نگاهی به فروشگاه صنایع دستیش انداخت.

کم تر از یک ساعت بعد دوباره برای خوردن نهار یه مک دونالد بین راهی نگه داشتیم. من باز هم فقط سیب زمینی و نوشابه ام رو خوردم و ساندویچم مون برای شب.

عده ای رو هم دیدیم که کنار جاده با پای پیاده و پرچم و علم در حال راهپیمایی بودند که تمنا برامون توضیح داد دارن به زیارت معبدشون میرن. شما یه چیزی مثل کاروان هایی که پای پیاده راه می افتن و میرن سمت حرم های ما تصور کنید.

میونه ی راه باغ میمون ها رو هم دیدیم. تمامی میمون های این باغ از نوع میمون های قرمز یا مندر بودند.

ساعت تقریبا پنج بود که به شهر آمر رسیدیم. قلعه ای بالای کوه و دیوار محافظ شهر روی کوه های اطرافش منظره ی جالبی داشت و رودی که دور کوه جریان داشت و میمون های سیاه یا هانومان که به این سمت و اون سمت می پریدند.

در ادامه ی مسیرمون در میون باغ های سرسبز طاووس هم دیدیم که پرنده ی ملی هندوستانه. شهر جیپور در نگاه اول تمیزتر از دهلی به نظر می رسید و خونه ها بهتر از دهلی بودند که نشون دهنده ی وضعیت نسبی مناسب تر مردم جیپور در مقایسه با دهلیه .

جیپور با حدود ۳ میلیون نفر جمعیت٬ مرکز ایالت راجستانه و راجستان سرزمین مهاراجه هاست... سرزمین شاه شاهان... راجستان در غرب هند واقع شده و هم مرز با پاکستانه.

راجستان تنها ایالت هنده که شاهانش هندی بودند. به جز این ایالت بقیه ی ایالت ها همگی شاهان مسلمان داشتند. مهاراجه ها حدود ۴۰۰ سال پیش و برای مدت ۲۵۰ سال حکومت کردند و حکومت شون به دست انگلیسی ها برچیده شد. هنوز هم تعدادی از خاندان مهاراجه در جیپور زندگی می کنند و خانه ها و محل زندگی شون رو تمنا بهمون نشون داد. همچنان تمول از سر و روی مکان های سکونت شون می بارید. عمارت های سفید رنگ بزرگ و با باغ ها و باغچه های پر گل و زیبا. با این وجود قلعه ای که محل زندگی مهاراجه بوده دیگه دست نوادگانش نیست و مال دولته.

اولین مهاراجا یا پادشاه شون هم مان سینگ اول بوده. زیر نظر هر مهاراجا تعدادی شاه یا راجا هم بودند که به بخش های کوچیک تر حکومت می کردند.

قبل از رفتن به هتل به یک مرکز خرید صنایع دستی که توسط دولت برای حمایت از صنعتگران هندی ساخته شده رفتیم. اسمش راجستان تکستایل دولوپمنت کورپوریت یا به اختصار آر تی دی سی بود. به دلیل این که می گفتند تمام اجناس این محل اصل و با شناسنامه و گارانتی هستند قیمت هاش گرون بود. مسیر هم طوری طراحی کرده بودند که وقتی فرد وارد ساختمون می شد تا تمام قسمت ها رو نمیدید امکان خروج نبود. البته اول ورود به همه مون یه استکان چای هم دادند. انواع ساری های هندی و لباس های کشمیری با رنگ ها و جنس های مختلف٬ رومیزی ها و کوسن های سرمه دوزی و تکه دوزی و آینه کاری٬ مجسمه های چوبی و سنگی٬ پتو و روتختی و از همه زیباتر و جذاب تر قسمت زیور آلات و سنگ های قیمتی در این بازار وجود داشت. تمام سنگ های این بازار سنگ اصل با شناسنامه و گارانتی ۲۵ ساله بودند. جشنواره ی رنگ ها به پا بود. سنگ ها به صورت جدا و یا سوار شده بر روی طلا و طلاهای هندی به فروش می رسیدند. قیمت ها بالا بود اما کسانی که جواهر رو می شناختند می گفتند که قیمت همین سنگ ها در ایران بیشتر از ۴-۵ برابر اینجاست و تعدادی از همسفرهامون خرید کردند. من که خیلی از سنگ خوشم نمیاد و فقط به دیدن و لذت بردن از رنگ هاش و گرفتن عکس ازشون بسنده کردم.

تمنا اصرار داشت که اگه میخوایم خرید کنیم حتما از این جا باشه که اگه بعدا مشکلی پیش اومد به دلیل داشتن گارانتی فرد میتونه کالای خودش رو به شرکت اسکای گروپ در ایران بده و اون ها جنس رو به دست گو ایندیا در هند می رسونند و گو ایندیا جنس رو به این بازار برای گارانتی میاره و بعد از برطرف شدن مشکل به ایران برمیگردونه.

من و دو تا خانوم و آقای همسفر اصفهانیم که بلیط هاشون رو براشون برده بودم فرودگاه خیلی زود حوصله مون از این بازار سر رفت و ازش بیرون اومدیم. از خونه ی کناری بازار صدای آواز و ضرب می اومد. در خونه باز بود و اول بیرون در ایستادیم و مراسم عجیب و غریب شون رو نگاه کردیم اما بعد صاحب خونه برامون صندلی آورد و تو حیاط خونه نشستیم. روز ۸ مارچ جشن رنگ یا جشن هولی هندی هاست و در سرتاسر هند تعطیل رسمیه (آخرین روز حضور ما در هند).

مراسم هولی مراسمیه که برای خدای کریشنا که خدای محبته از یک هفته قبل تا روز جشن برگزار میشه. این جشن ۲۵۰۰ سال قدمت داره و مردم روی هم رنگ می پاشند. مراسمی که ما دیدیم مجسمه ای از کریشنا رو داخل حیاط خونه قرار داده بودند و زن ها و مردها جلوش به شکل دایره نشسته بودند و یکی میخوند و یکی هم انگار سنج میزد. پیشونی همه شون هم با گرد گل خال های قرمز زده بودند که صاحب خونه به اصرار به پیشونی ما هم زد. بعد از مدتی یکی از زن ها بلند شد و در مقابل خدا شروع به رقصیدن کرد و ریتم آهنگ خواننده هم تندتر شد. بقیه بچه های گروه که فهمیدند ما اینجاییم اون ها هم اومدند و جشن خونوادگی کوچیک هندی ها رونق بیشتری گرفت made by Laie.

به رنگ های جشن هولی انگار رنگ آبیر میگن و همه شون رنگ های طبیعی هستند و با گل و برگ درخت ها درست میشن. مثلا رنگ قرمز رو از گل کاغذی می سازند که در هند فراوونه و رنگ سبز رو از برگ درخت ها.

حدود یک ساعت در این جشن بودیم و بعد سوار اتوبوس شدیم و به یک مغازه ی صنایع دستی دیگه رفتیم. تمام این مغازه هایی که تورلیدرها میبرند این ها رو می شناسند و معمولا هم جنس های مرغوبی ندارند.

مهم ترین نکته ای که برای خرید در هند وجود داره اینه که حتما با فروشنده ها چونه بزنید. حتی با راننده ی توک توک و اتو ریکشا هم چونه بزنید. چونه زدن یه کار طبیعیه تو هند! نهایت قیمت یک کالا رو یک چهارم یا یک پنجم قیمت اولیه که فروشنده گفته در نظر بگیرید برای خودتون و شروع کنید به چونه زدن. البته نظر شخصی من اینه که برای این جور سفرها خرید نباید هدف اصلی باشه و باعث بشه که آدم خودش رو از دیدن جاهای تاریخی و دیدنی محروم کنه و سرگرم خرید بشه. چون تو سفر معمولا آدم پول زیادی همراهشه و یه چیزایی میخره که اگه ایران بود هیچ وقت نمیخرید. با این دلار دولتی هم که یه عده جوگیر شده بودن و فکر میکردن چون براشون ارز ارزون تموم شده حالا هرچی که دیدن باید بخرن!

بالاخره به سمت هتل ها حرکت کردیم. اول به هتل وستا رفتیم که همسفرهامون پیاده شدند و بعد به هتل دفرن رفتیم که هتل ۵ ستاره ی معمولی و بسیار هم بد بود! این هتل جزء هتل های دوست دار محیط زیست بود مثلا و صرفه جویی هایی که داشت واقعا اعصاب آدم رو خرد که هیچ٬ کاملا آدم رو عصبانی می کرد. از جمله این که فشار آب دوش حمام رو کم کرده بودند تا مثلا آب کمتری هدر بره. اصلا یه جوری بود که آدم هر چه قدر زیر دوش میموند حس نمیکرد که تمیز شده. وان هم نداشت. صابون و شامپوهاشون همه گیاهی بود و بوی گند می داد. نرم کننده نداشتند. صد بار به خودم کلمات رکیک نثار کردم که چرا از هتل دهلی شامپو و نرم کننده برنداشتم. فکر میکردم دیگه هتل ۵ ستاره چیز بد که نمیگذاره. باز هم مسواک و خمیر دندون تو اتاق نبود. شب خواستم که برام اتو بیارن ولی تا فردا صبح که دوباره پیگیری کردم برام نیاوردن. سیفون رو خواهش کرده بودند که از دگمه ی مقدار کم آب استفاده کنیم. گفته بودند لطفا اگه از حوله ها استفاده می کنید و کثیف نیستند نگذاریدشون برای تعویض و فردا هم از همین ها استفاده کنید!! حوله هاشون هم کثیف بود چون معتقد بودند که نیازی به ماده ی شوینده و پاک کننده نیسیت و صرف جوشوندن با آب کافیه! روزنامه هم نمیدادند به هر اتاق. واقعا کارشون مسخره بود. اگه قرار باشه کسی رعایت کنه خودش میکنه شما چرا مردمی رو که با تور اومدن و پول دادن که از امکانات استفاده کنند مجبور به این صرفه جویی ها می کنید آخه!! اگه کسی شخصی این هتل رو انتخابکرده باشه خیلی قضیه اش متفاوته و یقینا با این مسائل موافق بوده که این کار رو کرده.

همه ی این ها رو گفتم٬ حالا بگم که داخل هتل معماری بدی نداشت. توی لابی یه پیانو هم بود که میشد رفت و آهنگی هم زد. دم در هم یه نفر با لباس هندی و سبیل ها گردکه با سنجاق مو بسته بود ایستاده بود  که شب آخر باهاش عکس گرفتیم. اتاق هم بد نبود. من که خیلی خسته بودم  و بعد از شستن لباس ها و خوردن ساندویچ در حین کمی تماشای تلویزیون بالاخره خوابیدم.

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 11:13 ] [ شكوفه ]

بعد از گذر از خیابون آشوکا رود که کمیسیون انتخابات و مجلس اتحاد مسلمین و همین طور یک معبد سیک ها در اون قرار داشت با گذر از خیابون کالی باری و خیابون پیشوا رو به معبد بیرلا که یک معبد هندوهاست رسیدیم. همیشه این رنگ و لعاب معبد هندوها برام جالب بوده. هر گوشه اش نقش های قشنگ و رنگ های شاد و روشن دیده میشه .

نکته ی جالبی که توجه همه رو جلب کرد نماد سواستیک بود که دوتاش بالای سردر معبد نقاشی شده بود . اون چیزی که ما از این نماد می دونیم اینه که سمبل نازیسمه اما تورلیدرمون توضیح داد که نه این طور نیست. این نماد قدیمی ترین نماد نسل آریاییه و هندوها آریایی اند و به همین دلیل این نماد سردر معبدهاشون هست. خاستگاه اصلی نسل آریایی در شمال ایرانه و سالیان سال پیش یک گروه از اون ها به سمت غرب مهاجرت کردند و در سرزمینی که امروز به اسم آلمان می شناسیم ساکن شدند و یه عده ی دیگه به سمت شرق و به هندوستان اومدند.

دین هندو دینی با ۵۰۰۰ سال قدمته و همون طوری که گفتم دین اکثریت هندی هاست . در این دین یا در واقع آیین بیش از سی و سه میلیون خدا وجود داره. هندی ها به هر کسی که حکم نجات بخش برای اون ها رو داشته باشه و در دنیا کارهای نیک انجام بده و به مردم خدمت کنه و صاحب کراماتی باشه خدا میگن . در میان خدایان هندوها سه خدای برهما و شیوا و وشنو مهم ترین خدایان هستند و شش خدای اصلی هم وشنو - شیوا - کریشنا - هانومان - گانیش و دورگا هستند.

در بین خدایان شون هم از زن ها و هم از مردها و هم از حیوانات وجود دارند. برهما خدای سازنده است. وشنو یا مهش خدای رحمت و حمایت کننده است و شیوا خدای نابودکننده است. خداهاشون خانواده هم دارند. لاچمی زن وشنو وخدای شهوته. کریشنا هم خدای عشق و محبته.هانومان هم که یه میمونه و به این دلیل خدا شده که در یک جنگ میمون ها به هندوها برای پیروزی کمک کردند. در واقع یه سری از حیوون ها مثل میمون٬ گاو٬ فیل٬ طاووس٬ موش و حتی بعضی از درخت ها برای هندوها محترم و مقدس اند و این طوری هم نیست که بشه بهشون گفت خدا. ولی بهشون احترام میگذارند.

هند از نظر دین کشور آزادیه و این جمله ی تورلیدرمون هیچ وقت یادم نمیره که "اگه اعتقاد داری‌٬ این مجسمه یک خداست. اگه نداری٬ یه سنگه!"

ساعت نزدیک دو بود و همه خیلی گرسنه بودیم. بعد از گذر از یه مسیر طولانی به مک دونالد در یکی از محله های پایین شهر و در واقع دهلی قدیمی رفتیم که به مجموعه ی قطب که محل بازدید بعدازظهرمون بود هم نزدیک باشه. سه روزی که گشت داریم هزینه ی نهار با توره و از قبل باهامون حساب شده. به همین خاطر هم هست که این سه روز باید مک دونالد بخوریم چون ظاهرا ارزون ترین غذاییه که توی هند گیر میاد که به مذاق همه سازگاره. کلا هند جای نسبتا کثیفیه و حتی از سر و وضع مک دونالدش هم آدم حس بدی برای خوردن ساندویچی که اون ها میخواستن به دستت بدن بهت دست میداد. اما شکم گرسنه که این حرف ها حالیش نیست! خوشبختانه برای نهار کمبو سفارش میدن. یعنی یه ساندویچ کوچیک و سیب زمینی و نوشابه. متوسط قیمت منوی مک دونالد بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ روپیه بود. این رو هم بگم که توی هند خبری از همبرگر و کلا غذاهای گوشتی نیست. حداکثرش مرغ و ماهیه. ساندویچ های مک دونالد هم همین طورند. پس انتظاری که از مک دونالدهای کشورهای دیگه ی دنیا دارید رو نباید در هند داشته باشید. البته توی تعدادی از رستوران های لوکس و همین طور رستوران های بعضی از هتل ها غذاهای گوشتی هم ارائه میشه اما چون خیلی با این سبک آشپزی آشنا نیستند به نظرم بهتره که در هند غذای گوشتی نخورید. تو ایران غذاهای گوشتی مون هم خوشمزه ترند و هم ما بلدیم که چه طوری درست شون کنیم. من سیب زمینی و نوشابه ام رو که خوردم سیر شدم و ساندویچم رو دیگه نمی تونستم بخورم. بیشتر از گرسنگی تشنگی بود که آدم رو اذیت می کرد. با خودتون یه بطری آب کوچیک بردارید از هتل و همراهتون داشته باشید.

بعد از نهار توی بازار کوچیکی که پشت مک دونالد بود کمی قدم زدیم و تعدادی از افراد سیم کارت خریدند. برای خرید سیم کارت اعتباری در هند کپی پاسپورت و یه قطعه عکس لازمه. بهتره این ها رو از ایران با خودتون ببرید. چون برای یه برگ کپی ساده باید ۵۰ روپیه بپردازید. اپراتورهای موبایل زیادی هم در هند هستند که از ۲۰ روپیه تا ۲۰۰ روپیه پول سیم کارت شونه. یادتون نره که حتما از فروشنده بخواین سیم کارت رو براتون امتحان و فعال کنه.

قرار بود ساعت ۳:۴۰ همگی سوار اتوبوس بشیم و بریم مجموعه ی قطب اما یکی از همراهامون به خاطر خریدن همین سیم کارت معلوم نبود کجا رفته که تا ساعت ۵/۴ یه اتوبوس آدم رو معطل کرد. باز هم خواهش می کنم که به وقت و حوصله ی همسفرهاتون احترام بگذارید و هیچ وقت در سفر فقط فکر کارهای شخصی خودتون نباشید . البته این تاخیر باعث شد که اولین فیل رو هم در شهر دهلی ببینیم!

مکان های دیدنی هند فقط تا ساعت ۵ بلیط ورودی میفروشند. با عجله به سمت مجموعه ی قطب رفتیم و ساعت ۴:۵۰ موفق به خرید بلیط شدیم. قیمت بلیط ۲۵۰ روپیه است.

مجموعه ی قطب یک مجموعه ی تاریخیه که الان تحت حمایت یونسکوست و به عنوان یک اثر تاریخی در سازمان ملل به ثبت رسیده و البته یادگار دوران حکومت شاهان مسلمان ایرانیه. مسلمان ها ۶۶۴ سال در هند حکمرانی کردند. مهم ترین بنای این مجموعه ی سرسبز و زیبا قدیمی ترین مناره ی هند و به ارتفاع ۷۲ متر به اسم منار قطب نماد پیروزی اسلامه و به دست شاه قطب الدین غزنوی در زمان امپراطوری سلطان همایون ساخته شده. این مناره ۷۵۰ سال بلندترین مناره ی جهان بوده. پس از فتح هند توسط سلطان محمود غزنوی ایشون قطب الدین شاه رو به نمایندگی از خودش به حکومت هندوستان منصوب کرده. این بنا از سنگ های شنی قرمز رنگ ساخته شده و  این سنگ ها رو مسلمون ها با خراب کردن معابد جین که در این مکان بوده به دست آوردند و بعدا اولین مسجد کل هندوستان به اسم مسجد قوة الاسلام هم در همین مجموعه ی قطب و به دستور قطب الدین شاه ساخته شده. دورتا دور این مناره از بالا تا پایین آیات قرآن و ۹۹ تا الله نوشته شده و کاملا نمونه ی یک معماری هندی اسلامیه. تمام این تکه سنگ ها هم کد دارند و هر وقت که یکی شون خراب میشه عینش درست می کنن و میارن میگذارن سرجاش! اولین مکتب دینی و در واقع به نوعی کالج در هندوستان هم در همین مجموعه ساخته شده بوده.

تو صحن اصلی مسجد یه ستون فلزی از یه آلیاژ خاص وجود داره که مردم هند معتقدند اگه بهش دست بزنید خوش شانسی براتون میاره و آرزوهاتون برآورده میشه. خلاصه که آرزومنداش عجله کنن! میگن که این ستون ها ۲۰۰۰ سال قدمت دارند و مربوط به زمان پادشاه آشوکا هستند که این ستون های آهنی رو درست کرده. روی این ستون ها به خط قدیمی میخی در مورد این شاه توضیحاتی نوشته شده.

خرابه های زیادی هم در این مجموعه بود که زمانی معبد و کاخ و بارگاه سلاطین و بار عام بودند و از اون ها فقط ستون ها و دیوارهایی باقی مونده. در واقع این مجموعه سهری قدیمی به نام لالکت بوده که مقر استقرار سلاطین بوده و حتی اولین سلطان زن هندوستان به نام راضیه در همین شهر به حکومت رسیده. راضیه در دنیای مردسالار قدیم لباس رزم پوشید و پوشش صورتش رو برداشت و رشادت های زیادی از خودش نشون داد. این مجموعه یادآور شجاعت های زنان در طول تاریخه.

سمت چپ مناره هم دروازه ای وجود داره که به یه صحن و پشت اون یه باغ بزرگ باز میشه. به این دروازه میگن دروازه ی علایی چون علاءالدین شاه خلجی اون رو ساخته. پشت دیوارهایی که از دروازه دیده میشن زمانی کاخ شاه و بار خاص بوده.

سمت دیگه ی مناره پایه های یه مناره ی دیگه با سنگ سیاه رنگ هم دیده میشه که بهش علایی منار میگن. یک سال بعد از پایان حکومت غزنویان علاءالدین٬ پادشاه افغانی به حکومت هند رسید و قصد داشت مناره ای دو برابر منار قطب بسازه. یک سال بعد از شروع ساخت این مناره٬ شاه فوت میشه و مناره نیمه کاره میمونه. الان ارتفاع اون به جای ۱۴۴ متری که قرار بود باشه فقط ۲۴ متره اما از قطر پایه ی اون میشه فهمید که اگه ساخته می شد عظمتی بی مانند در سراسر دنیا بود.

بعد از گشت و گذار در مجموعه حدود ساعت ۷ بود که نزدیک در ورودی جمع شدیم. همه جا پر از سنجاب و طوطی و درخت ها تنومند و بلند بود.

در مسیر برگشتن به سمت هتل مرکز آمار هند رو هم دیدیم. تمنا وسط راه جلوی خوابگاه دانشگاه جواهر لعل نهرو در خیابون نلسون ماندلا پیاده شد و ما به مسیری دو ساعته تا رسیدن به هتل ادامه دادیم. این ساعت از روز در دهلی هم ترافیک مثل تهرانه و چون سرعت حرکت در خیابون های دهلی کم تر از تهران هم هست ترافیک رو مضاعف می کنه. از جلوی تعداد زیادی پاساژ و مرکز خرید رد شدیم که به نظر شیک می اومد. دو نفر از همراهامون با اصرار راننده رو راضی کردن که اونا رو پیاده کنه. اول همسفرهای هتل پرمیراین رو رسوندن و بعد ما رو.

هتل که رسیدم خیلی خسته و گرسنه بودم. رفتم دوش گرفتم و لباس هام رو شستم و روی تخت نشستم و در حین خوردن ساندویچ مک دونالد  تا نصفه شب با وجود خستگی  شبکه های هندی رو نگاه کردم.

برنامه ی خوبی که امشب دیدم در مورد مراسم ازدواج شون و کارهایی بود که قبل از اون برای آماده شدن برای مراسم انجام میدن. از همه مهم تر این که در هند این دخترها هستند که جمله ی معروف "دو یو مری می؟" رو به پسرها میگن و بهشون حلقه میدن و انگار که خواستگاری می کنن لباس های عروسی شون هم ساری های کارشده ای هستند که به رنگ های مختلف می تونن باشن. روز قبل از عروسی روی دست و پای عروس نقش حنا یا به زبون خودشون مهندی می کشند. رسم حموم قبل از عروسی هم برای عروس و داماد هم دارند. خروارها طلا و جواهر هم که آویزون عروس می کنند. طلاهای هندی عیار خیلی پایینی دارند. فکر می کنم ۹. یه جورایی میشه گفت اصلا طلا نیستند اما خب رنگ شون هم هیچ وقت نمیره. پس بدل هم نیستند

مراسم ازدواج با دور زدن به دور آتیش و خوندن دعا ادامه پیدا میکنه و به گردن عروس و دوماد گل های گندا میندازن و حتی صورت دوماد رو با رشته های بافته شده ی گندا می پوشونند و صورت عروس رو هم با ساری اش و لباس هاشون رو به هم گره میزنند. وقتی مراسم تموم شد گل ها رو از صورت داماد کنار میزنند و ساری رو هم از صورت عروس برمیدارند. مثل همین کارایی که تو ازدواج های سنتی ایران انجام میدن. اما نفهمیدم که زیرلفظی هم به کسی میدن یا نه!

صبح هم ساعت ۶ بیدار شدم  و لباس هام رو اتو کردم. بعدش رفتم استخر. دمای آب صفر درجه ی سانتیگراد و خیلی سرد بود. نسیم خنکی هم صبح دهلی رو دلپذیر کرده بود و همین باعث شد که کسی توی استخر نباشه. یه کم شنا کردم. وقت برای سونا و جکوزی نبود چون قرار بود ساعت ۵/۸ تمنا بیاد دنبالمون و به سمت شهر جیپور حرکت کنیم. برگشتم اتاق و دوباره دوش گرفتم و موهام رو خشک کردم  و رفتم که صبحونه بخورم. از روزنامه هایی که پشت در اتاق همسفرهام بود میشد فهمید که هنوز خوابند! بعد از صبحونه برگشتم اتاق. تلویزیون رو روشن کردم و روزنامه خوندم . در مورد انتخابات دیروز مجلس ایران هم نوشته بود. چمدونم رو بستم و در همین حین برای چک این اتاق اومدند. خیلی جالب بود که هنوز مسافر از اتاق بیرون نرفته چک این رو انجام دادند. به آدم ها اعتماد دارند که بعد از چک این قرار نیست کسی چیزی برداره از مینی بار! حاضر شدم و رفتم پایین. کلید رو تحویل دادم و گفتم که چمدونم رو پایین بیارند. ساعت هنوز ۸:۱۵ بود اما تا ۸:۲۰ شش نفر از ۸ نفرمون پایین بودیم و اون خانوم و آقای پیر همسفرمون هم تا ۵/۸ اومدند. تمنا هم رسید و بدون اتلاف وقت سوار اتوبوس شدیم و به هتل بقیه ی همسفرهامون حرکت کردیم. هوای صبح دهلی واقعا عالی و دلپذیر بود . خوشحال بودم که باز هم یک روز دیگه در آخر سفرمون در این شهر هستم.

[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 8:27 ] [ شكوفه ]

گیرنده ی رادیو رو دیشب روی ساعت ۵/۶ تنظیم کرده بودم که روشن بشه و برام آواز هندی بخونه تا بیدار شم . اما نگو اون ساعت شبکه ای که من تنظیم کرده بودم سیگنال نمی داده و من صدای برفک می شنیدم فقط . حسابی هم تنبل بازی در آوردم و تا ساعت ۷ بلند نشدم ببینم دنیا دست کیه . تو خواب به ملت فحش می دادم که این وقت صبح چه وقت ساختمون سازیه!  این بالش هاشون هم این قدر نرم بود که آدم اصلا دلش نمی خواست بیدار شه . نخندید این قدر! ربط برفک و ساختمون سازی و توجیه رو خودم هم نمیدونم. خلاصه که روز جمعه مون این مدلی شروع شد .

بلند شدم رفتم پایین و توی رستوران موزاییک هتل صبحونه خوردم. این چند روز تصمیم گرفتم که سالم زندگی کنم! میوه خوردم و شیر و یه فنجون قهوه . البته این رو هم بگم که در هند اصلا پنیر مثل پنیرهای ما پیدا نمیشه. کره هاشون هم شوره و همون رو من نفهمیدم آخرش به عنوان کره می خورند یا پنیر. برای صبحونه همه چیز بود. انواع و اقسام میوه ها - هشت نوع شیر - دسرهای میوه ای - انواع نون و کیک - تخم مرغ و نیمرو و غذاهای هندی - کره و عسل و انواع مربا و ژامبون و سالمون - دونات و انواع آب میوه ( حتی تا آب گوجه فرنگی و کرفس) - قهوه و چای و ... خودم دهنم آب افتاد اسم این همه خوردنی رو نوشتم! البته این رو هم بگم که من اصلا جرات نکردم سمت غذاهای هندی برم چون خیلی تند هستند و خوردنشون برای ماها که خیلی به غذاهای پر ادویه عادت نداریم سخته.

دوست های اصفهانی من از بس که ترسونده بودنشون از غذاهای هندی از تهران با خودشون انواع غذاهای کنسروی و آب و ... آورده بودند. یه عده به من هم گفته بودند که با خودم بیارم اما به نظرم این کار رو نکنید. بالاخره یه چیزی پیدا میشه که آدم بخوره و نیازی به این همه بارکشی نیست. هر جای دنیا که بری دست کم فست فود میشه خورد. حالا یه چند روز برنج و جوجه کباب نخورید! چی میشه مگه؟! خانوم و آقای مسنی که توی تیم ۸ نفره ی ما بودند دیشب رفته بودند رستوران هتل و سفارش برنج و کباب داده بودند و با این که ۸۰ هزارتومن براشون در اومده بود اما اصلا نتونسته بودند بخورند. نه برنج هاشون رو مثل ما درست می کنند و نه میدونند کباب کردن یعنی چی. مردمی که عادت به گوشت خوردن ندارند و فقط توی بعضی از رستوران هاشون غذای گوشتی پیدا میشه خب چه می دونند که کباب یعنی چی!

بعد از صبحونه برگشتم اتاقم و حاضر شدم . ساعت ۵/۸ قرار بود تمنا بیاد دنبالمون. گروه ۸ نفره ی ما واقعا گروه منظمی بودند و همه قبل از ساعت ۵/۸ پایین بودیم. سوار اتوبوسی شدیم که دیشب هم ما رو به هتل رسونده بود و در تمام این ۸ روز با ما بود. در مسیر گوشه ی خیابون تعدای سلمونی هم دیدیم که مثل فیلم های ۱۰۰ سال پیش ایران بود که طرف آینه رو می زد به درخت و با یه صندلی قراضه و کاسه موهای مردم رو کوتاه می کرد یا با تیغ معمولی ریش هاشون رو می تراشید ! حتی رفوگری خیابونی هم دیدیم که یه نفر با یه میز خیاطی کنار خیابون نشسته بود و سرش گرم رفوی لباس های مردم بود!

بالاخره رفتیم هتل پرمیر این. قرار بود همه ساعت ۹ حاضر باشند. ما ده دقیقه به ۹ رسیدیم هتل شون چون کسی از گروه ما تاخیر نداشت اما تا ساعت بیست دقیقه به ۱۰ منتظر بودیم که همه حاضر بشن. خیلی بده که توی این سفرها آدم هایی باشند که به حق و حقوق بقیه احترام نمی گذارند . لطفا هرجا با توری سفر کردید احترام دوستانتون رو نگه دارید و برای وقت شون ارزش قائل باشید. حتی اگه توی ایران آدم وقت شناسی نیستید خواهش می کنم که در سفر این کار رو بکنید.

بالاخره بعد از سوار شدن همه ی دوستان راهی راج قات یا یادبود گاندی شدیم. بر خلاف شهر دهلی که ظاهری کثیف داره. از نزدیکی های یادبود گاندی که بیشتر به یک باغ بزرگ و سرسبز شباهت داشت می شد تمیزی رو احساس کرد. از در باغ که وارد شدیم در مسیر زیبایی دو طرف راه رو درخت های بلند سرسبزی کاشته بودند و گل هایی که به قشنگی همه جا کاشته شده بودند. هند واقعا جشنواره ای همیشگی از رنگ های شاده. از لباس های مردمش گرفته تا معابد و یادبودهاشون .

نزدیک یادبود که شدیم کفش هامون رو به کفش داری تحویل دادیم و پای برهنه قدم در حیاطی گذاشتیم که یادبود گاندی پشت دیوارش بود. مردم هند برای مکان های مذهبی و بناهای یادبودشون احترام زیادی قائل هستند و همیشه بدون کفش وارد این مکان ها میشن. همون طوری که ما مسلمون ها در صحن مسجدالنبی و مسجدالحرام کفش هامون رو به احترام تقدس این مکان ها از پا در میاریم .

یادبود گاندی ساده ترین بنای یادبودیه که می تونید تصور کنید! یک تکه سنگ مربعی سیاه رنگ و آتیشی که بالای اون در یک محفظه ی شیشه ای روشنه و اندکی از خاکستر گاندی و چند حلقه گل جعفری در چهارگوشه ی سنگ. همین! زمانی که ما به اون جا رسیدیم چند نفر مشغول دعا خوندن بودند و با سازهای خودشون توجه همه رو به مراسم شون جلب می کردند.

گاندی برای هندی ها فرد بسیار قابل احترامیه. رهبر سیاسی و معنوی شون بوده و همیشه از خشونت و ظلم دوری کرده. با وجود این که از خانواده ای ثروتمند بوده اما همیشه مثل فقرا زندگی کرده. با افکار خودش باعث استقلال هند شده. آب دریا رو جوشونده و ازش نمک گرفته و فروخته. ریسندگی رو صنعت اصلی کشور کرده و به هندی ها یاد داده که ما می تونیم برای خودمون زندگی کنیم و تحت سلطه ی انگلیسی ها نباشیم. باعث پیشرفت صنعت نساجی شده و کم کم جنس خوب پارچه های نخی هند باعث رشد اقتصادشون شده. به همین علت هم هست که علامت وسط پرچم هند چرخ ریسندگیه. گاندی در سال ۱۹۴۸ در دهه ی هفتم زندگیش ترور شد اما همیشه برای هندی ها عزیز موند.

 یادبود گاندی حقیقتا یک پارک بزرگ بود نه جایی که بخواد حس یک آرامگاه رو به آدم بده! پر از سنجاب های کوچیک بازیگوشی که این طرف و اون طرف می دویدند و صحنه ی غذا خوردنشون دقیقا مثل کارتون ها بود. البته سنجاب های هند کلا کوچیک تر از سنجاب هایی هستند که در ایران داریم.

وقتی داشتیم برمی گشتیم یه صرافی سیار اومد داخل اتوبوس مون و ۱۰۰ دلارم رو تبدیل به روپیه کردم. ۴۷۰۰ روپیه شد و جالب بود که نرخش با نرخ صرافی های معمولی که تو خیابون می بینیم یکی بود!

بیرون باغ یه دستفروش هم نشسته بود که خودش با سیم "اتو ریکشا" درست می کرد. یکی از معمول ترین وسایل تردد در هند سه چرخه هایی هستند که پشت شون صندلی برای حداکثر دو نفر بسته به ابعاد آدم هست و یه بنده خدایی اون جلو رکاب میزنه تا شما رو به مقصد برسونه!

از اون جا رفتیم دروازه ی هند. بنای یادبودی که برای سربازان هند که در جنگ جهانی اول کشته شدند ساخته شده. در جنگ جهانی اول ۲۰۰ هزار نفر از سربازان هندی به نفع انگلیس در جنگ شرکت کردند که از این تعداد ۹۰ هزار نفرشون کشته شدند. اسم این سربازان بر روی تنه ی بیش از ۴۰ متری این بنا حک شده. این بنا رو انگلیسی ها دو سال بعد از جنگ در سال ۱۹۲۱ ساختند. زیر این بنا همیشه آتیش روشنه و تعدای سرباز در حالی نگهبانی از اون هستند. دور دروازه رو محصور کردند و از یه فاصله ای نمیشه به دروازه نزدیک تر شد.

در محوطه ای که دروازه ی هند قرار داره بنای دیگه ای هم هست که زمانی مجسمه ی جرج پنجم پادشاه انگلستان بر روی پایه ی اون قرار داشته اما الان خالیه و زمانی که انقلاب شده مجسمه رو به جای این که بشکونند فقط سرنگونش کردند و به جای دیگه ای منتقل کردند و به عنوان برگی از تاریخ شون ازش نگهداری می کنند.

محوطه ی دروازه ی هند پر از دست فروش هاییه که چیزهای مختلفی برای عرضه به توریست ها دارند. از بستنی گرفته تا زیور آلات بدلی. بهتون توصیه می کنم از دست فروش هاشون چیزی برای خوردن نخرید. یکی از دوستانمون که بستنی خورده بود بعدش حالش خیلی بد شد و کلی باعث عقب افتادن برنامه های تور شد. دست بند ها و گردن بندهای بدلی شون هم قشنگ اند و می تونند سوغاتی های کوچیک و ارزونی باشند. سنگ هایی که رنگ به رنگ و رج به رج در دستان فروشنده ها خودنمایی می کنند و قیمت هرکدوم شون بیشتر از ۱۵ تا ۲۰ روپیه نیست ( در حدود ۷۰۰-۸۰۰ تومن به پول ما).

سوار اتوبوش شدیم و به سمت کاخ ریاست جمهوری هند حرکت کردیم. دهلی نو رو انگلیسی ها ساختند و خیابون هاش تمیز تر از دهلی قدیمیه و بیشتر ادارات و ساختمون های دولتی در این قسمت هستند. در مسیر حرکت مون خانه ی فرهنگ ایران - یکی از استادیوم های دهلی - موزه ی دادگستری - موزه ی هنر - دادگاه عالی هند - اداره ی دولت راجستان - ساختمون نیروی هوایی - ساختمون راه آهن - خبرگزاری - بانک ملی پنجاب رو دیدیم. پس از عبور از خیابون مولانا آزاد و خیابون کریشنا منس بزرگ به میدونی رسیدیم که کاخ ریاست جمهوری و دفتر نخست وزیری و مجلس هند و وزارت خارجه در اون قرار داره.

نوع حکومت هند جمهوری فدراله و رئیس جمهورش خانوم پراتیبا پاتیله. در هند رئیس جمهور رئیس ارتش و نیروهای مسلحه و امور اجرایی کشور با نخست وزیره. نخست وزیر هند مانموهان سینگه که از سیک هاست. برام خیلی جالب بود که یه سیک می تونه نخست وزیر کل هندوستان باشه چون سیک ها تنها دو درصد جمعیت هند هستند. در ایران اقلیت های مذهبی نمی تونند رئیس جمهور بشن (کارهایی که نخست وزیر اون ها انجام میده در واقع اموریه که در دست رئیس جمهور ماست). شعار ملی هند اینه: " حقیقت به تنهایی پیروز است."

هند در سال ۱۹۴۷ از انگلستان اعلام استقلال کرده و در سال ۱۳۵۰ رسما اعلام جمهوری کرده. در سال ۱۹۴۸ هند تقسیم شده و بنگلادش و پاکستان ازش جدا شدند. در زمان هندوستان بزرگ کراچی و بمبئی و کلکته سه بندر بزرگ هند و معبر ورود و خروج کالا بودند.

مجلس هند ساختمونی دایره اییه که معماری جالبی داره. رئیس مجلس هند هم خانم سونیا گاندی هستند. سونیا گاندی همسر راجو گاندی پسر ایندیرا گاندیه. در واقع سونیا عروس ایندیرا گاندی معروف و قدرتمنده. ایندیرا نخست وزیر هند و دختر جواهر لعل نهرو بوده. شوهر ایندیرا یک زرتشتی بوده و اسمش فیروز بوده. ایندیرا گاندی سیاست مدار بی مانندی بوده و در هند طرفداران زیادی داره. بعد از جدایی پاکستان از هند پاکستان به دو قسمت غربی و شرقی تقسیم شده که ایندیرا به پاکستان شرقی حمله کرده و کشور بنگلادش رو به وجود آورده. ایندیرا گاندی توسط سیک ها ترور شد.

[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 10:12 ] [ شكوفه ]
 اولا بگم که دم همه ی اونایی که سفرنامه می نویسن گرم که سفرنامه هایی که توی چند روز باقی مونده تا سفر هند خوندم خیلی به دردم خورد . یه تشکر بلند بالا از همه شون .

شب قبل از سفر ساعت ۶ عصر بالاخره رفتم آژانس هواپیمایی و پاسپورت و بلیطم رو گرفتم. چون ارز مسافری هم نمی تونستم بگیرم تنها دغدغه ای که داشتم تعطیل شدن آژانس بود. دیروز دلار رو ۱۹۴۰ تومن خریدم و قیمت ارز مسافری ۱۲۲۶ تومنه. بلیط و پاسپورت دوتا از هم توری هام رو هم آژانس به من داد که براشون ببرم فرودگاه. چون قرار بود که از اصفهان بیان و بنده های خدا صبح می خواستند که ارز هم بگیرند.

با این که قرار بود شیرین هم در این سفر با من باشه و من براش تورش رو خریده بودم وخودش هم بلیط هاش رو خریده بود اما روز یکشنبه که رفته بود پاسپورت و ویزاش رو بگیره بهش گفتن که ویزا نمیدن. خیلی بد بود این چند روزه و حالمون گرفته شد. من باید تنهایی می رفتم. اما با همه ی این ها جاذبه و هیجان هند همچنان من رو به سمت خودش می کشید .

هیجان سفر به هند از روزها قبل از پرواز شروع شد و حتی تا وقتی که از هند برگشتم هم همچنان ادامه داره. بی مانند ترین سفری بود که تا حالا رفتم و امیدوارم که باز هم به سرزمین مردمان خونگرم و شاد هندوستان سفر کنم .

حدود ساعت ۱۰ شب چهارشنبه خوابیدم و ۵/۳ صبح بیدار شدم و چمدونم رو بستم. صبحونه خوردم و ساعت ۵/۶ فرودگاه بودم. این سفر من تور شهرهای دهلی و آگرا و جیپور یا اون طوری که معروفه مثلث طلایی هند بود. بلیط رفت و برگشت با هواپیمایی ماهان بود و ساعت ۹:۱۰ صبح پنج شنبه به وقت تهران زمان پروازمون بود. پرواز سر ساعت انجام شد و بعد از ۲:۵۰ دقیقه به فرودگاه بین المللی ایندیرا گاندی وارد شد. طول پرواز به خوبی گذشت و با دختری که کنارم نشسته بود هم صحبت شدم . اون اومده بود خواهرش رو که هند زندگی می کرد ببینه. تنها مشکلی که این پرواز داشت فرود خیلی بد هواپیما بود که ظاهرا در هند طبیعیه ! اختلاف زمان ایران و هند در فصل زمستون دو ساعته و ساعت ۲ بعدازظهر به وقت دهلی وارد هندوستان شدیم. در فصل تابستون این اختلاف زمانی یک ساعته.

فرودگاه ایندیرا گاندی با وجود این که فرودگاه اصلی دهلی نیست اما فرودگاه بسیار بزرگی بود و از هر طرف که نگاه میکردی ته اش معلوم نبود! فرودگاه در قسمت جنوب غربی دهلی قرار داره و سه تا ترمینال بزرگ داره. هم زمان با پرواز ما پروازهای شیکاگو و پاریس و کابل و آمستردام و اسلام آباد و چنای و ... هم نشستند و همین باعث شد که وقتی توی صف چک پاسپورت بودیم آدم هایی با ملیت های متفاوت رو ببینیم. ترمینال شماره یک فرودگاه مخصوص پروازهای داخلیه و ما در ترمینال ۳ پیاده شدیم. توی صف که بودیم یه سری افغانی جلومون بودن که وقتی ماها کلی حرف می زدیم و می خندیم بدجور نگاه مون میکردن. آخرش فهمیدیم که اینا هم فارسی حرف میزنن و می فهمن که ما چی میگیم. شانس آوردیم نیومدن بزننمون . توی صف خیلی معطل شدیم. علتش هم این بود که این افغانی ها فرم های ورودی که بهشون داده بودند رو یا پر نکرده بودند یا اصلا بلد نبودند که پر کنند. ایرانی ها چون داخل هواپیما این فرم رو بهشون داده بودند و همه هم پر کرده بودیم خیلی سریع مهر ورود رو روی پاسپورتمون زدند و از مرز رد شدیم.

بعد از چک کردن پاسپورت و ویزا چمدون هامون رو تحویل گرفتیم و دوستم رفت صرافی که کمی پول تبدیل کنه. داخل فرودگاه هر یک دلار رو ۴۵.۸ روپیه حساب می کردند. اما ما که بیرون در روزهای بعد پولمون رو تبدیل کردیم هر دلار ۴۷ روپیه بود.

از دوستم خداحافظی کردم و اون رفت که تاکسی بگیره و بره خونه ی خواهرش و من هم از در فرودگاه اومدم بیرون. قرار بود تور لیدرمون با تابلوی گو ایندیا منتظرمون باشه. سرتورلیدرمون یه هندی به اسم ساچین بود که بعدا بیشتر در موردش میگم. خیلی خوب انگلیسی حرف میزد و کاملا در صحبت کردن باهاش راحت بودم. کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و کراوات زده بود و مشخص بود که لولش بالاتر از بقیه است. لیست مسافرها رو داشت و براش توضیح دادم که شیرین نمیاد و چرا نمیاد. منتظر موندیم تا همه ی مسافرها جمع شدن  و تور لیدرمون هم که هندی بود ولی فارسی رو خوب صحبت می کرد هم رسید. اسمش تمنا بود.

همگی سوار اتوبوس شدیم تا بریم هتل. تور ما ۲۸ نفر بود که ۸ نفرمون یه هتل بودیم و ۲۰ نفر یه هتل دیگه. وقتی سوار شدیم ساچین دور گردن همه مون یه حلقه گل جعفری یا به قول خودشون گل گندا انداخت. این گل گل ملی هندوستانه و گلیه که از ازل در هند وجود داشته و مثل گل های دیگه از کشورهای دیگه به هند وارد نشده. این همون گلیه که به خدایانشون پیش کش می کنند و در عروسی هاشون به گردن میندازن و هرجایی که میری یه نشونی از این گل در هندوستان هست. رنگ عمومی اش زرد و نارنجیه بیشتر اما رنگ های زرشکی و قرمز و سفید هم داره. البته این رو هم بگم که فصلی که ما رفتیم فصل ازدواج شون نیست. داشتم از خیر مقدم شون میگفتم. ساچین دست هاش رو به رسم هندی ها به هم چسبوند و تعظیم کرد و به همه نفر به نفر ولکام تو ایندیا گفت. واقعا عالی بود. رسم مهمون نوازی هندی ها رو به جا آورد. وقتی به گردن همه ی مسافرها حلقه ی گل رو انداخت از گل ها یه حلقه اضافه اومد - حلقه ی گلی که مال شیرین بود. ناخودآگاه اشک تو چشم هام جمع شد . اما جلوی خودم رو گرفتم. ساچین صندلی جلوی اتوبوس نشسته بود اما برگشته بود عقب و به مسافرها نگاه میکرد زمانی که تمنا در حال توضیح دادن نکات اولیه بود. این صحنه رو دید که اشک تو چشمام اومد و بعدش سعی کرد با محبتش از ناراحتی و دلتنگی من کم کنه .

مسیر فرودگاه تا هتل نسبتا طولانی بود اما باعث شد که بتونیم شهر دهلی رو ببینیم. داخل اتوبوس یه بطری آب معدنی کوچیک هم بهمون دادن. همون طوری که میگن دهلی شهر تمیزی نیست و عجیب تر از اون این که هیچ سطل زباله ای در این شهر ندیدیم! نمیدونم شهردارش داره چی کار میکنه!!  آدم های زیادی با دوچرخه و موتور در ترددند  و غالب ماشین ها کوچیک اند و در کلاس بی هستند. قیمت بنزین ۶۵.۸ روپیه یعنی حدودا ۲۷۰۰ تومن برای هر لیتره.

 البته همه ی ماشین ها راست فرمون هستند چون هند هم مثل مالزی مستعمره ی انگلیس بوده و انگلیسی ها این راست فرمونی رو برای این کشورها به ارث گذاشتند. تعداد زیادی کلاه کاسکت فروش که کنار خیابون بساط کردند رو هم می بینید. همه جا هم صدای بوق میاد. پشت ماشین هاشون نوشتند هورن پلیز یا سوند هورن یا بلو هورن یعنی لطفا بوق بزنید. با بوق زدن اعصاب انگلیسی ها رو خرد کردند و اون ها رو از کشورشون بیرون کردند ظاهرا٬ اما این عادت همچنان درشون مونده .

سگ های زیادی رو می بینید که اینجا و اونجا دراز کشیدند و نه اونا کاری به کار کسی دارن و نه کسی کاری به کار اونا داره. گاوها با خیال راحت از وسط خیابون رد میشن و تنها عکس العمل راننده ها بوق زدنه. هندی ها هیچ آزاری به هیچ حیوونی نمی رسونند و معتقدند که اون ها هم مثل ما هستند و مخلوق خدان و مثل انسان ها باید بهشون احترام گذاشت. هندی ها گوشت هیچ حیوانی رو نمیخورند و معتقدند که اون ها هم مثل ما روح دارند و گرفتن جون حیوون ها فقط کار خداست و نباید هیچ ظلمی در حق هیچ ذی روحی روا بشه. قسمت اعظم تغذیه شون گیاهیه.

از شلوغی خیابون های دهلی و ترافیک شدیدش کاملا می شد حس کرد که در کشوری هستی که یک میلیارد و ۲۰۰ میلیون نفر جمعیت داره.  جمعیت دهلی فکر می کنم در حدود ۱۵ میلیون نفر بود. خیلی از این مردم فقیرند و توی چادر و حلبی آباد زندگی می کنند اما با این وجود م-ا-ه-و-ا-ر-ه هم دارند! تعداد زیادی گدا همه جا هست و آدم های بی دست و پا که خودشون رو روی زمین می کشند. فرهنگ کلی شهر در سطح بالایی نیست و قدم به قدم آدم هایی رو می بینید که یه گوشه ای در حال دستشویی کردنند!! اما با وجود این فرهنگ پایین هیچ جا ندیدیم که کسی با هم دعوا کنه. تور لیدرمون می گفت که مردم هند اهل جنایت و خون ریزی نسیتند و ذات آرومی دارند مگه این که خیلی عصبانی بشن و اوضاع از آستانه ی بالای تحمل شون فراتر بره. در تاریخ ۲۰۰۰ ساله ی اخیر هندوستان این مردم هرگز به کشوری حمله نکردند و اصولا مردم صلح طلبی هستند. البته خودتون بهتر از من ميدونيد كه اين معنيش اين نيست كه توشون دزد و جيب بر ندارند!

یکی از مهم ترین لشکرکشی هایی که به هندوستان شده هم لشکر کشی نادرشاه در سال ۱۷۳۹ میلادی از پایتختش در مشهد به هند بوده که غنایم زیادی به یغما برده و تا سال ها هندوستان خراج گذار ایران بوده و سالانه به دولت افشاریه مالیات پرداخت می کرده. در همین لشکرکشی هم بوده که الماس های کوه نور و دریای نور که بهترین الماس های جهان هستند و همین طور تخت طاووس که قیمت امروزش یک میلیارد دلاره٬ به ایران رفته. الماس کوه نور توسط رضا شاه به ملکه ی انگلیس هدیه شده و الان روی تاج پادشاهی این کشور قرار داره و الماس دریای نور در خزانه ی ایران و پشتوانه ی پول ملی ماست. البته کوه نور ظاهرا بزرگ تر و گرون تر از دریای نوره و من شخصا متاسفم که چنین جواهر گران قیمتی رو این ملت از دست دادن. من میخوام بدونم آخه دیگه هیچی نبود که به سرکار خانوم ملکه پیش کش کنیم؟!

البته این رو هم بگم که دهلی نو با وجود این که پایتخت هندوستانه اما بزرگ ترین شهر هندوستان بمبئی و در واقع اقتصادی ترین شهر هنده. جایی که بالیوود هست و آمیتاباچان و آیشواریا رای و شاهرخ خان و ...

 ۷۵ درصد جمعیت رو هندوها تشکیل میدن. ۱۹ درصد مسلمانان سنی هستند که بیشتر از ایران و افغانستان به سمت هند اومدند یا تحت تاثیر حکومت مسلمان سلسله ی گورکانی به قول هندی ها مسلم شدند. هندوستان با بیش از ۲۰۰ میلیون مسلمان بعد از اندونزی که ۲۵۰ میلیون نفر مسلمان داره بیشترین جمعیت مسلمان دنیا رو در خودش جای داده. تنها ۲ درصد مردم هند بودایی هستند و بیشترشون هم سمت کوهستان هیمالیا زندگی می کنند. جایی که دالایی لاما هست. تور ليدرمون تمنا خان یک بودایی بود. ۲ درصد جمعیت هند هم سیک ها هستند که کلاه های رنگی سرشون میگذارند و ریش دارند و پول دارترین مردم هند هستند و عموما در ایالت پنجاب اند. در دنیا کلا ۱۳۰ هزار نفر زرتشتی زندگی می کنند که از این تعداد ۱۰۰ هزار نفرشون در بمبئی هستند. یعنی حدود ۷۰ درصد زرتشتی های دنیا. زرتشتی های هند هم بسیار پولدارند و صنایع مهمی در دست شونه. مثالش شرکت خودروسازی تاتاست. هند از نظر مذهبی کشور آزادیه و هرکس می تونه دین خودش رو داشته باشه و بدون ترس خدای خودش رو پرستش کنه .

هند کشور سنگ های نابه. در مسیرمون تعداد زیادی مغازه ی سنگ فروشی و به ویژه سنگ مرمر (ماربل) دیدیم. اکثر مرمرهای هند به رنگ سفید خالص اند و یا قرمز و زرد. مرمرهای سیاه از آفریقای جنوبی و مرمرهای سبز از ایران به هند وارد میشن.

اول هم توری های دیگه مون رو که در هتل پرمیر این بودند رسوندیم و بعد به سمت هتل خودمون حرکت کردیم. هتل پنج ستاره ی تاپ کرون پلازا. در مورد هتل هم به شدت توصیه می کنم که در مورد هند حتما حداقل هتل پنج ستاره بگیرید که اذیت نشید. چون بقیه ی دوستانمون که هتل چهار ستاره بودند خیلی این مدت بهشون سخت گذشت .

به سمت هتل خودمون که راه افتادیم ساچین اومد کنارم نشست و یه کم باهام حرف زد. گفت که ناراحت نباشم و گفت که اون هم ناراحته که شیرین نتونسته ویزا بگیره و از طرف هندوستان از من معذرت خواهی کرد . یه کم که حس و حالم بهتر شد کلی با هم حرف زدیم. تعجب کرده بود که من راحت انگلیسی حرف میزنم و می گفت که بیشتر توریست های ایرانی مون اصلا نمی تونن به انگلیسی ارتباط برقرار کنند با کسی در هند. گفت که دکترای بازرگانی داره و از من هم پرسید که چی خوندم و چی کار می کنم. این که اون کامرس خونده بود و من فایننس موضوعات صحبت خیلی زیادی برامون ایجاد کرد. تمنا خان هم که لیدر تورمون بود دکترای علوم سیاسی داشت و فارسی رو به این جهت بلد بود که در زمان دکترا باید یکی از ۱۲ زبان رسمی هند رو یاد می گرفت و اون هم فارسی رو انتخاب کرده بود. اون جوری که خودش می گفت قسمت زیادی از تاریخ هند تحت تاثیر ایرانی ها بوده و بعدتر هر جا که رفتیم این رو به وضوح به چشم دیدیم.

به هتل که رسیدیم اتاق هامون رو خود ساچین شخصا تحویل گرفت و کسی دم رسیپشن منتظر تحویل گرفتن اتاق نموند. همه مون رو به طبقه ی دهم راهنمایی کردند و بعد از یک ربع هم پاسپورت هامون رو آوردند دم در اتاق. هتل بسیار خوبی بود و لابی بزرگ و قشنگی داشت و اتاق هاش هم واقعا تمیز بودند. البته توی هند انگار کلا رسم مسواک زدن ندارند!  توی هر سه هتلی که بودیم اگه می خواستید بهتون مسواک و خمیر دندون می دادند و از اول داخل اتاق نبود. البته من که خیلی خانوم با شخصیتی ام و همیشه با خودم مسواک و خمیر دندونم رو می برم محض احتیاط.

ساچین که پاسپورت ها رو آورد گفت که تا پرواز ورودی بعدیم دو ساعت مونده و اگه هنوز احساس تنهایی می کنی می تونیم یه کم تو لابی بشینیم! واقعا از این رفتارش تعجب کردم اما در طول این یک هفته به من ثابت شد که هندی ها ذاتا مردم مهربون و خوش قلبی هستند  و بی نهایت آروم اند و برای آدم ها شادی و آرامش میخوان. لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین. چند دقیقه توی لابی نشستیم و بعد من گفتم که بریم نزدیک هتل کمی قدم بزنیم و ببینیم که هوای آزاد دهلی چه جوریه و تو خیابون هاش چه خبره. هوای دهلی کمی آلوده است اما نوع آلودگیش با تهران فرق داره. انگار که بیشتر غباره تا دود و دم ماشین ها. کنار هتل ما بزرگره روهینی بود و با این وجود مردم توی بزرگراه هم بوق می زنند. آسمون دهلی آسمون قشنگی بود. ماه کامل و ستاره های درخشان.

نزدیک هتل مرکز خرید سیتی سنتر قرار داشت اما اصلا حوصله ی ویندو شاپینگ نداشتم و هنوز دلم برای شیرین تنگ بود. اینترنت هتل هم خیلی گرون بود و اصلا نمی شد بهش خبر بدم که من رسیدم. صبح قبل از این که برم فرودگاه بهش زنگ زدم از خونه و باهاش حرف زدم. نیم وجبی همه اش به من سفارش می کرد مواظب خودت باش و خوش بگذره و اینا. ساچین گفت اگه می خوای شام بخوریم یا قهوه یا بریم سینما. اما گرسنه ام نبود و خسته هم شده بودم. گفتم برگردیم هتل. من رو رسوند و خودش رفت فرودگاه. نزدیک هتل ایستگاه مترو بود.ساعت کاری شون بین ۱۶ تا ۱۸ ساعت در شبانه روزه و اصلا هم ساعت مشخصه نداره. حتی اگه ۲ نصفه شب پرواز ورودی داشته باشن باید به استقبال مسافرها بره.

به اتاق ۱۰۰۹ که وارد شدم اول از همه تلویزیون رو روشن کردم و یه شبکه ی هندی پیدا کردم که بتونم فرهنگ این مردم رو تماشا کنم. تصمیم گرفتم برم حموم اما اولش که شیر آب وان رو باز کردم از رنگ آب شوکه شدم. نارنجی کم رنگ بود. کلی آب رو باز گذاشتم تا بالاخره رنگش سفیدتر و در ظاهر تمیز تر شد. دوش گرفتم. داخل اتاق سشوار هم بود و موهام رو خشک کردم  و تهویه رو هم خاموش کردم که سرما نخورم. داخل اتوبوس بهمون آب داده بودند. یه بیسکویت کوچیک و آب معدنی خوردم. یادتون باشه که در هیچ حالتی از آب های شیر در هند آب نخورید. علتش رو هم که براتون توضیح دادم. باز هم به تماشای تلویزیون ادامه دادم. ساعت حدود ۹.۵ بود که تلفن اتاقم زنگ خورد! در نهایت تعجب ساچین بود و خیلی محترمانه پرسید خواستم مطمئن بشم که اقامت مسافرهای ما در این سفر اقامت خوشایندی باشه و امیدوارم که حالت بهتر شده باشه. ازش تشکر کردم و باز هم تلویزیون تماشا کردم تا حدود ساعت ۲ صبح و بعد خوابیدم.

واقعا مردمان عجیبی هستند این هندی ها. هر جا که رفتیم با مهربونی با ما رفتار کردند. بهمون احترام گذاشتند. دروغ نگفتند. حتی اگه معلوم بود که فقیرند کلاهبرداری نکردند. بعدتر بیشتر در مورد رفتارهای خوبی که از این مردم دیدم می نویسم. هند سرزمین بی نظیریه. مطمئنم که جاییه که بارها و بارها بهش سفر خواهم کرد .

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 14:37 ] [ شكوفه ]

از ساعت ۹ صبح قرار بود راه بیافتیم سمت فرودگاه اما تا ۱۰.۵ معطل این بودیم که اتاق خوابگاه رو تحویل بدیم. چون مسئول قسمت دخترها نبود و نگهبان و مسئول پسرها هم هی میگفتن برای ما مسئولیت داره و کلید رو تحویل نمی گرفتن. خیلی اذیت شدیم. آخرش هم کلی دویدیم تا رسیدیم فرودگاه. کانتر رو بسته بودند و شانس آوردم که خلبان هنوز سوار نشده بود و توی سالن بود و گفت که من رو هم با کرو سوار کنند. قرار بود پرواز ساعت ۱ باشه و من ۱۲:۲۰ تازه رسیده بودم فرودگاه. البته گفتند که پرواز یک ساعت تاخیر داره. اما خیلی با عجله کارت پروازم رو گرفتم و از گیت رد شدم. حتی با شیرین درست حسابی خداحافظی نکردم. خیلی بده. آدم دلش میگیره. با عجله همه مون رو بردند سالن انتظار و تا ساعت ۳.۵ منتظر هواپیما بودیم. الکی کلی وقت مون رفت. من هم که خداحافظی هامو نکردم. حتی دمپایی شیرین که پام بود رو یادم رفت بهش بدم بس که دویدم. خیلی بد بود.

بعد از کلی انتظار که سوار هواپیما شدیم هواپیما تقریبا خالی بود و اون هایی که بودن هم پرسنل خود هواپیمایی بودن که اومده بودن سهمیه ی سفر سالانه شون رو استفاده کنند. آدم توشون احساس غریبی و ناراحتی می کرد. بالاخره بعد از ۸ ساعت پرواز هواپیمای درب و داغون ایران ایر به زمین نشست و به تهران رسیدیم. تاکسی گرفتم و اومدم خونه.

هنوز فکر می کنم جاهای زیادی از مالزی هست که میخوام ببینم. نمیدونم برای رفتن به سمت ساراواک باید ویزای جداگونه گرفت یا نه. اما میگن که طبیعت زیبایی داره. مخصوصا برای غواصی آب های شفافی با انواع ماهی ها داره که در نوع خودش تجربه ی بی نظیری می تونه باشه.

هنوز جنگل های تامان نگارا که جنگل ملی مالزی هست رو هم ندیدم. مطمئنا جنگل های استوایی خیلی دیدنی هستند و البته میگن که این جنگل یکی از قدیمی ترین جنگل های جهانه.

جزایر تیومان و ردانگ و پرهنتیان هم جزء برنامه ی آینده امه و البته بالی و بتن در اندونزی که فاصله ی زیادی تا مالزی نداره.

توی کوالا لامپور پارک ارکیده ها و پارک پروانه ها و پارک آهوها و پارک پرنده ها و ... هم هست که اکثرشون بزرگ ترین پارک های رو باز و طبیعی جهان هستند اما من چون خیلی به جک و جونور علاقه ای ندارم تا حالا نرفتیم. اما این دفعه دیگه چون جای دیدنی کم میاریم فکر کنم آخرش مجبور بشیم این جاها هم بریم.

این دفعه سعی می کنم که ترسم رو کنار بگذارم و جنتینگ هم برم. جنتینگ یک محل تفریحی بالای کوهه و تنها ک-ا-ز-ی-ن-و ی مالزی اون جاست.

هنوز کلی جای دیدنی مونده!

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 11:32 ] [ شكوفه ]

دیشب دیر خوابیده بودیم و صبح دیر بیدار شدیم  رفتیم جاسکوی تامان یو. اول یه کم توی مرکز خریدش گشتیم و بعد رفتیم طبقه ی پایینش غذای مالایی خوردیم. مرغ بود و برنج و ... خوشمزه بود  اما کم بود. شکم مون که سیر شد به گشتن ادامه دادیم  من عاشق این فارمسی های واتسون و گاردینم. از گاردین یه چیزایی خریدیم

روبروی جاسکو خیابونی هست که یه تعدادی مغازه داره. یه سر هم به اون جا زدیم و یه کم خرید کردیم. البته مهم ترین خریدمون یه چتر بود! بعدش سوار اتوبوس شدیم و اومدیم سیتی اسکوئر جوهور بهرو. دیشب هم دیر وقت بود و هم خسته بودیم. خیلی نشده بود داخلش بگردیم. جنس های خوبی داشت و قیمت ها مناسب بود. چند تا لباس خریدیم. یه دو سه ساعتی اون جا بودیم

سوار اتوبوس شدیم و اومدیم اسکودای پرد. یه مرکز خرید که با اتوبوس های اسکودای می شد رفت و در واقع سر راه بود. بارون شدیدی هم می بارید و کلی خیس شدیم. از اینجا هم چندتا لباس خریدیم. هنوز بارون می بارید. می خواستیم بریم ساحل اما واقعا نمی شد. سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم سمت خوابگاه.

توی راه شیرین گفت می خوای بریم یه رستوران ایرانی خوب؟ من اولش یه کم با تعجب نگاهش کردم اما بعد دیدم که ما بیشتر فست فود خوردیم این روزها. بالاخره با هم رفتیم رستوران باغ انار. کاملا ایرانی و سنتی. روی تخت نشستیم و برامون نفری یه استکان آب انار آوردند. کباب و سالاد و باقالی پلو و دوغ و ... سفارش دادیم. تا غذامون حاضر بشه توی تنور برامون نون تازه پختند و با پنیر و سبزی برامون آوردند. واقعا عالی بود و خیلی هم گرون نشد. ۵۷ رینگت.

تاکسی گرفتیم و برگشتیم خوابگاه. می خواستیم فردا بریم سمت بالی و بتن. اما شب که شیرین برنامه ی درسیش رو نگاه کرد دید که پنج شنبه امتحان داره و تمام برنامه ریزی هامون به ریخت

صبح شیرین رفت دانشگاه و من هم رفتم کتابخونه. اینترنت می خواستم و باید یه کار شرکت رو انجام میدادم و ایمیل می کردم. کلاسش که تموم شد اومد و رفتیم رستوران دانشگاه نهار خوردیم. بعد برگشتیم خوابگاه و یه کم استراحت کردیم تا هوا هم خنک تر بشه.

بعد از ظهر تاکسی گرفتیم و رفتیم زون. همون فروشگاهی که توی لنگکاوی هم بود و فقط در مناطق مرزی مالزی شعبه داره. برای شیرین دوتا صندل خریدیم که خیلی خوشحال شد. کلی هم شکلات و اسمالتیز خریدیم. این چیزها توی زون مالیات بهشون تعلق نمی گیره و مثل فری شاپ فرودگاه می مونه. یه چندتا لباس هم خریدیم و یه خرید هم از واتسون داشتیم که از همون دزون خریدیم. هوا کاملا تاریک بود که رفتیم لب ساحل و یه کم قدم زدیم و چندتا عکس گرفتیم. با تاکسی برگشتیم جاسکوی تامان یو و برای شام رفتیم مک دونالد. از اون جا هم با تاکسی برگشتیم خوابگاه.

شب شیرین رو مجبور کردم یه کم درس بخونه و خودم خوابیدم!  فردا صبح هم زود بیدار شدم و کلی سر و صدا کردم تا شیرین بیدار شه و درس بخونه. ظهر رفتیم رستوران ترکی داخل دانشگاه و نهار خوردیم. تا عصر خوابگاه بودیم.

می خواستیم بریم لب ساحل اما هر چه قدر منتظر موندیم اتوبوس نیومد. ما هم خسته شدیم و رفتیم خیابون پشت جاسکو قدم زدیم. یه فروشگاه لوازم التحریر خیلی خوب اون جا بود که کلی چیز خوب ازش خریدم. مخصوصا یکی از دوست هام برای خواهر زاده اش سفارش خمیر بازی داده بود که تمام این مدت دنبالش گشته بودم و چیز خوب پیدا نکرده بودم و بالاخره این جا پیدا کردم. گشت و گذارمون که تموم شد رفتیم جاسکو. بستنی خوردیم و شام هم پک هپی میل مک دونالد رو سفارش دادیم که مال بچه هاست. خیلی خوب و به اندازه بود که هیچ نفری یه عروسک هم بهمون دادن

وقتی برگشتیم خوابگاه چمدون هامون رو بستیم که فردا بریم سمت کوالا لامپور. شیرین صبح امتحان داشت. اون رفت امتحان بده و من خوابیدم. وقتی که برگشت نهار هم خریده بود برامون عزیزم  نهار رو خوردیم و چمدون ها رو برداشتیم و رفتیم ایستگاه اتوبوس های سری پوتری. برای نیم ساعت بعدش اتوبوس بود. بلیط خریدیم و منتظر اتوبوس شدیم. دوست نداشتم که برگردم. دلم برای شیرین تنگ می شد . حس خوبی نبود!

وقتی رسیدیم کوالا لامپور سوار مترو شدیم و اومدیم کی ال سنترال. مک دونالد شام خوردیم و با مترو رفتیم خوابگاه.

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 10:6 ] [ شكوفه ]

کارنامه ی امتحان آیلتسم اومد. باند اورالم تغییری نکرده و این به دلیل بالاتر بودن نمرات دو اسکیل لیستنینگ و ریدینگم بود که ممتحن درش دخیل نیست. اما همون طوری که خیلی از افراد در اینترنت نوشته اند واقعا نمرات رایتینگ و اسپیکینگ شون بی انصافانه بود و کم تر از اون چیزی که فرد از خودش و توانایی هاش انتظار داره. این بار برخلاف امتحان دو سال پیش به لطف مژده و علیرضای عزیز کمی هم درس خونده بودم و دوره کرده بودم زبان انگلیسیم رو و مطمئن بودم که نمره ی بالاتری میگیرم. بالاتر بودن نمرات لیستنینگ و ریدینگم راضی کننده بود اما در کل مطمئنم که اگه همین امتحان رو با ایران آیلتس داده بودم حداقل ۰.۵ نمره بالاتر می شد اورالم.

در هر حال با وجود تمام خوبی هایی که شرکت در این امتحان داشت برای تمام افراد مهم نتیجه است. بنابراین امتحان دادن با این مرکز رو پیشنهاد نمی کنم.

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 10:46 ] [ شكوفه ]

به نظرم هند یا به قول خود هندی ها هندوستان یکی از بی نظیر ترین جاهای دنیاست. به زودی بعد از تموم شدن سفرنامه ی مالزی نوشتن سفرنامه ی سرزمین رنگ ها و شادی ها رو شروع می کنم.

[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 7:58 ] [ شكوفه ]

صبح حدود ساعت ۵:۴۵ از خواب بيدار شديم و يه صبحونه ي كوچيك خورديم  و با مترو رفتيم ترمينال تاسيك سلاتان و براي ساعت ۷ صبح مستقيما به مقصد سنگاپور بليط خريديم. قيمت بليط ۳۹ رينگيت بود. از فروشگاه ترمينال هم چند تا كيك و آبميوه خريديم براي راه .

به نظر من ترمينال تاسيك سلاتان بهترين ترمينال اتوبوس هاي بين شهري اييه كه ديدم  حتي از خيلي از فرودگاه هاي داخلي ما هم بهتر بود. كاملا تميز و مرتب و مكانيزه و همه چيز سر جاش و اصلا هيچ كس داد نميزد تا مسافر پيدا كنه  تعداد زيادي كانتر داشت كه همه شون برنامه ي حركتي تمامي شركت هاي حمل و نقل رو داشتن و بسته به اين كه مشتري چه ساعتي بخواد بهش بليط ميدادن. همه شون مونيتورهاي تاچ اسكريني داشتند كه رو به مشتري بود و خود مشتري انتخاب مي كرد كه كدوم اتوبوس رو ميخواد و بعد عكس اتوبوس مي اومد و صندلي هاي خاليش معلوم بود و فرد خودش روي صفحه صندلي اي رو كه ميخواست لمس مي كرد و صندلي براي اون رزرو مي شد  اپراتورها فقط كار دريافت پول و راهنمايي مسافرها به سالن هاي ترانزيت رو بر عهده داشتند در واقع  سالن هاي انتظار بسيار بزرگي داشتند كه رديف به رديف در اون صندلي چيده بودند و افراد مي رفتند و جلوي كيت خروجي كه روي بليط شون نوشته بود منتظر مي شدند. دو تا سه دقيقه قبل از زمان حركت كه روي بليط نوشته شده بود اتوبوس كنار سكو مي اومد و يك مامور بليط ها رو چك مي كرد و از گيت رد مي شديد و سوار اتوبوس مي شديد و بدون معطلي اتوبوس راه مي افتاد .

مسير حركت از كوالا لامپور تا جوهور بهرو كه شهر مرزي مالزي و سنگاپوره بسيار زيبا و سرسبز بود. آدم اصلا حيفش مي اومد يه دقيقه چشم رو هم بگذاره و اين منظره ها رو از دست بده .

ما اولش قصد داشتيم كه دوشنبه بريم سنگاپور اما ديشب تصميم گرفتيم كه يكشنبه بيايم. به خاطر همين دلار سنگاپور نخريده بوديم. تو يكي از ترمينال هاي بين راه ۱۰۰ رينگيت مالزي رو تبديل كرديم به ۴۰ دلار سنگاپور براي خرج و مخارج دم دستي تا بعدا توي خود سنگاپور يه صرافي پيدا كنيم . البته همه جاي سنگاپور و تمام مغازه ها و تاكسي ها و ... رينگيت هم قبول مي كردند و اگه كسي دلار نداشت هم مشكل خاصي براش پيش نمي اومد .

جوهور بهرو دومين شهر بزرگ مالزي و بزرگ ترين شهر صنعتي اين كشوره. مرز بين جوهور و سنگاپور يه پله و اين فاصله به حدي نزديكه كه از اين طرف پل راحت ميشه طرف مقابل رو ديد. اتوبوس وارد منطقه ي خروج از مرز شد. افراد پياده شدند و بعد از اين كه روي پاسپورت ها مهر خروج زدن باز سوار اتوبوس شديم. چند دقيقه بعد دوباره اتوبوس جايي نگه داشت و براي زدن مهر ورود به سنگاپور همه از اتوبوس پياده شديم. شيرين راحت از مرز رد شد اما من رو يه كم به خاطر پاسپورت ايرانيم و اين كه از مالزي داشتم مي رفتم سنگاپور سوال پيچ كردن  و همين باعث شد كه اتوبوسي كه ما باهاش اومده بوديم بره و ما با اتوبوس ديگه اي اومديم تا خود شهر.

امروز قرار بود با شيرين بريم مرلاين و چاينا تون. جايي كه پياده شديم از افراد پرسيديم كه كدوم نزديك تره و اول كجا بريم كه گفتند چاينا تون از اينجا مستقيما هم اتوبوس داره و هم مترو. با شيرين تصميم گرفتيم سوار اتوبوس بشيم تا شهر رو هم ببينيم. در همين حين كم كم بارون هم شروع به باريدن كرد و رفته رفته شديدتر شد.

شهر سنگاپور جاي جالبي بود و از همه عجيب تر اين بود كه قدم به قدم مدرسه ميديدي . كلي هم فعاليت ساختمون سازي توش داشتن. ده تا ده تا جرثقيل توي هر فيلد بود . ساختمون ها و برج هاي مسكوني خيلي بلندي داشت و شهر كاملا سرسبز بود و هيچ نشونه اي از فقر در اون ديده نمي شد .

اكثر سنگاپوري ها چيني هستند و خيلي افراد تميز و مرتبي اند. از كوچيك و بزرگ همه شون گوشي آيفون ۴ داشتند و يا با اون آهنگ گوش مي كردند يا بازي مي كردند. وقتي رسيديم چاينا تون اولين چيزي كه هميشه از دور ديده ميشه فانوس هاي گرد و قرمز رنگ شونه . اصلا مثل چاينا تون كوالا لامپور شلوغ و درهم برهم نبود. بعد از اين كه يه گشتي زديم و عكس گرفتيم رفتيم مترو كه بريم مرلاين. مرلاين مجسمه اييه كه نماد سنگاپوره و سرش شير و تنش پري درياييه و از دهنش آب به بيرون فواره ميشه.

براي استفاده از مترو در سنگاپور شما هر مسيري كه انتخاب كنيد يك دلار اضافه تر بابت خود كارت بليط كه مثل كارت هاي متروي ماست ازتون مي گيرند و وقتي كه به مقصد رسيديد كارت ها رو تحويل يه دستگاه ميدين و يك دلارتون رو پس ميگيريد. اين طوري ديگه روزانه اين همه بليط متروي كاغذي حروم نميشه و ميشه بارها ازشون استفاده كرد .

وقتي رسيديم ايستگاه نزديك مرلاين هنوز بارون شديدي مي اومد و ما بايد يه مسيري رو از كنار آب مي رفتيم. اولش يه ربع صبر كرديم تا بارون آروم تر بشه اما تغييري نكرد. چترمون رو باز كرديم و زير بارون راه افتاديم. توي مسير از كنار برج مي بانك رد شديم. برج بلند بود و سرت رو كه بالا ميگرفتي بالاش رو نميديدي. نميدونم مه بود يا ابر اما خيلي قشنگ بود.

موزه ي تمدن آسيايي هم سر راه مون بود. درخشان ترين چيزي كه داشتند فرش ايراني بود. اما كلا جالب بود. بعدش از يه پاركي رد شديم كه يه مانيومنت به شكل برج ساعت توش ساخته بودند. كم كم كه به مرلاين نزديك مي شديم چرخ و فلك عظيم سنگاپور و هتل معروفش مشخص شدند. اين هتل سه تا برج جداست كه روي سقف شون يه فضاي يكپارچه اي ساخته شده و باغ و استخر و ... اون بالاست.

قبل از رسيدن به مرلاين اصلي وقتي از زير پل رد ميشي يه مرلاين كوچيك هم وسط يه ميدون گذاشتند كه ما اولش فكر كرديم اين اون چيزيه كه اين همه راه براي ديدنش اومديم و كلي حالمون گرفته شد اما يه كم كه ازش دور شديم مرلاين اصلي رو ديديم. منظره ي اطراف جايي كه مرلاين در اون قرار داشت خيلي عالي بود. برج هاي بلند و هتل و جرخ و فلك و يه چيزي شبيه اپرا هال سيدني هم بود كه نفهميديم چيه آخرش. يه مجسمه ي بامزه هم داشتن كه شبيه پوست پرتقال نصفه ي قاچ قاچ شده بود!

ديگه كم كم داشت سردمون ميشد كه تصميم گرفتيم برگرديم. سنگاپور شهر بسيار تميزي بود و هيچ زباله اي هيچ جاش ديده نمي شد. يه بار هم كه يه قوطي نوشابه كنار خيابون افتاده بود يكي از رهگذرها خيلي عادي در حين راه رفتنش برش داشت و انداختش توي سطل و به راهش ادامه داد. به نظرم اين جزيي از فرهنگ شون شده. فرد ديگه اي هم ديديم كه بعد از اين كه بيسكويتش رو خورد پوستش رو تا كرد و گذاشت توي جيبش .

براي برگشتن به جوهور بهرو اين بار سوار مترو شديم و مستقيما اومديم ايستگاه اولي كه صبح انتخاب كرده بوديم با اتوبوس بريم به جاي مترو. از همون جا مستقيما اتوبوس براي سيتي اسكوئر جوهور وجود داشت كه در واقع مركز شهر جوهوره. با نفري دو رينگيت از سنگاپور برگشتيم مالزي.

ما اول قرار بود دو روز بریم سنگاپور چون ویزایی که سنگاپور بهتون میده برای دو بار وروده. روز اول که نصف روز بود برنامه مون همین بود که نوشتم و چون هزینه ی هتل تو سنگاپور گرونه قرار بود شب برگردیم اسکودای و فردا صبح دوباره یه روز کامل بریم سنگاپور. اما به خاطر رفتار بدی که توی مرز با من کردن و سوال پیچم کردن خیلی بدم اومد ازشون و دیگه دلم نخواست که باز به کشورشون برگردم. برنامه مون این بود که روز دوم بریم جزیره ی سنتوزا و ارچاد رود و عرب استریت که با وجود این که شیرین خیلی اصرار کرد که بریم اما من واقعا دوست نداشتم با پاسپورت ایرانی باز برم لب مرز سنگاپور.

سيتي اسكوئر جوهور چند طبقه مركز تجاري داره و بعد از اون طبقات اداريش هستند. طبقه ي هم كف كلي حراج كليرنس به مناسبت پايان سال داشتند كه خيلي چيزهاي خوبي داشت . نتيجه اين كه يه كفش تابستوني سفيد خريدم. خسته كه شديم رفتيم طبقه ي زير هم كف كه شام بخوريم .

از بين انواع مختلف رستوران هايي كه اون جا هست تصميم گرفتيم كه غذاي كره اي رو انتخاب كنيم. با اين كه رستوران نسبتا گرون و خوبي از نظر ظاهري بود اما غذاش اصلا نمي ارزيد. به زور غذامون رو خورديم .

ديگه دير وقت بود كه سوار اتوبوس شديم و به سمت اسكوداي حركت كرديم. اسكوداي بيشتر از هرچيز ديگه اي يه شهر دانشگاهيه كه بيشتر در موردش مي نويسم. جلوي فروشگاه جاسكوي تامان يو پياده شديم و با تاكسي اومديم خوابگاه شيرين در اسكوداي. محوطه ي دانشگاهي بسيار بزرگ و با خوابگاه هاي نسبتا خوب. يه اتاق يه نفره با بالكن و سرويس بهداشتي و حموم و كاملا جمع و جور و مرتب. تمام اتاق ها هم اينترنت داشتند و ما هم از اين مزيت براي چك كردن ايميل هامون استفاده كرديم  و بعدش خوابيديم .

[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 8:50 ] [ شكوفه ]

امروز جمعه ۱۱ نوامبر و اولین روز برگشتن مون از لنگکاوی بود. دیشب کلی خوابیدیم  حتی چمدون مون رو هم باز نکردیم  بعد از این که نهارمون رو خوردیم سر از ایستگاه کی ال سنترال در آوردیم. قرار بود بریم ویزای سنگاپورمون رو بگیریم اما آژانسی که شیرین ویزا رو بهشون سفارش داده بود ساعت ۵ بعد از ظهر باز می کرد  داخل ایستگاه کی ال سنترال یه نمایشگاه کتاب بزرگ گذاشته بودند و یه کم مشغول تماشای کتاب ها و دکه های داخل ایستگاه شدیم  الکی رفتیم تو گاردین هم یه گشتی زدیم و بعد با مونوریل رفتیم ایستگاه رجا چولان.

آژانس داخل برج وللم قرار داشت. طبقه ی اول برج مرکز تجاری و بقیه اش اداری بود. زود رسیده بودیم. طبقه ی اول گشتیم. مالزی کفش های خیلی خوب و شیکی داره که قیمت هاشون هم کاملا مناسب اند. اینجا هم به چند تا مغازه ی کفاشی سر زدیم  پارسال من فقط ۱۳ جفت کفش و صندل خریده بودم و چون با جعبه هاشون توی چمدونم چیده بودمشون تو فرودگاه مسئول مونیتورینگ فکر کرده بود من کفش فروشی دارم!

ویزامون رو که گرفتیم وقتی خواستیم از در وللم بیایم بیرون دیدیم شدیدا بارون میباره و هیچ کاری نمیشه کرد. ده دقیقه منتظر موندیم اما بند نیومد. از وسط خیابون رد شدیم و رفتیم برج ام پی ال تاور. این رو هم بگم که تا جایی که میتونید از خیابون همین جوری رد نشید. حتما از روی خط عابر برید. اگه یه خارجی توی مالزی تصادف کنه هیچ کس حتی نمیاد جنازه اش رو جمع کنه!

واقعا یکی از خوبی های کوالا لامپور سیستم حمل و نقل اونه. از جلوی برج سوار اتوبوس شدیم و بعد از گذشتن از مناطق آشنایی از شهر مثل مسجد جامع دم در مرکز خرید سوگو پیاده شدیم.

یه هفته بود که من میگفتم بریم سوگو ولی هیچ کس به من گوش نمیداد!  پارسال از سوگو خریدهای خیلی خوبی کرده بودیم. جنس های واقعا عالی ای داره و در زمان حراج قیمت هاش فوق العاده اند. از خوش شانسی من سوگو حراجش بر خلاف خیلی از مراکز خرید دیگه شروع شده بود. برای مادر یه جفت پرده ی آماده برای پذیرایی خریدیم و این گرون ترین چیزی بود که گرفتیم. واقعا ظریف و قشنگ بود. کلی هم لباس برای خودمون خریدیم.

شیرین قبلاها هم که بچه بود دوست داشت من براش لباس انتخاب کنم. امسال هم براش کلی لباس خوشکل خریدیم از سوگو. یه کت صورتی با راه راه سفید خریدیم که بند داشت و بندش به پشت گره می خورد و همون توی سوگو چون سردش شد پوشید و یه شلوار کرم رنگ که از فردا کلا پاش بود! برای مادر و پدر هم لباس خریدیم. برای مادر دو تا بلوز آستین دار و برای پدر دو تا پیراهن آستین کوتاه. برای خودم هم مشکی همون شلواری که برای شیرین گرفتیم رو خریدم و چند تا بلوز. چندتا فکر کنم ۷ تا بود البته!

برای شام رفتیم طبقه ی پایین سوگو. من ساندویچ چیکن تندوری خوردم و شیرین برنج و کباب. خیلی خوشمزه بودند. به نظرم غذاهای هندی واقعا خوب اند

توی مالزی انواع غذاها رو میشه پیدا کرد: مالایی - چینی - ترکی - کره ای - هندی - ایرانی - مکزیکی - ایتالیایی - ... خلاصه که تنوع غذاشون خیلی زیاده. من در مورد اون هایی که امتحان کردم می نویسم.

از سوگو سوار اتوبوس شدیم و مستقیم برگشتیم خوابگاه. من هم چون سردم شده بود یکی از بلوزهامو همون توی اتوبوس پوشیدم.شب زود خوابیدیم.

صبح که بیدار شدیم رفتیم کی ال سنترال و از اون جا سوار مونو ریل شدیم و رفتیم تی تی وانگسا. پارکی که به پارک عشاق معروفه  و واقعا مثل تمام جاهای دیگه ی مالزی دیدنیه. من سبزیش رو خیلی دوست دارم. هوا امروز یه کم سردتر بود و خیلی نمیشد قدم زد.

باز هم سوار مترو شدیم و برگشتیم کی ال سنترال. با خط کی تی ام رفتیم ایستگاه سردانگ. می خواستیم بریم دماینز. دماینز مرکز خرید بزرگیه که تقریبا بیرون کوالا لامپور قرار داره. اما کلا منطقه ی دماینز منطقه ی اعیان نشین و نسبتا مرفهی محسوب میشه  و بیشتر خونه ها حالت ویلایی و تعدادی هم برج های بلند هستند. شاید بشه گفت مثل لویزان خودمونه.

کنفرانسی که پارسال در اون شرکت کرده بودم در هتل ول نس دماینز برگزار شده بود. صد البته که با وجود این که شیرین هم پارسال با من اومده بود اما نمیدونست از کجا باید بریم که به مرکز خرید برسیم  پارسال با تاکسی اومده بودیم و امسال از کی تی ام استفاده کردیم. من مسیرها رو خوب به یاد میارم و وقتی رسیدیم سر بزرگراه جلوی دماینز چشم هاش چهارتا شده بود بچه که تو چه جوری پیدا کردی این جا رو!  توی دماینز گشتیم و باز هم کلی لباس خوشکل خریدیم. توی این دماینز یه فروشگاهی هست که کلی خنذر پنذر دخترونه داره. دو تا دستمال گردن هم از اون خریدم.

شب که شد با مترو برگشتیم کی ال سنترال و برگر کینگ شام خوردیم و باز سوار مترو شدیم و رفتیم خوابگاه. وقتی رسیدیم از توی اینترنت زمان حرکت اتوبوس های سنگاپور رو چک کردیم  و برای فردا برنامه ریزی کردیم

[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 14:26 ] [ شكوفه ]

تور جزایر لنگکاوی واقعا بی نظیر بود. ساعت ۹ صبح یه ون که راننده اش خانوم بود و مشخص بود که کارش همین جمع کردن مسافرها از هتل هاست اومد دنبال مون و ما رو برد تا اسکله ای که از اون جا سوار یه قایق موتوری شدیم. هوا عالی بود و دریا دیدنی

این تور به تور هوپینگ آیلندز معروفه و یکی از تورهای گردشگری لنگکاویه. قبل از سوار شدن به قایق ها یه تعدادی عکاس از توریست ها عکس می گرفتند  داخل قايق به همه ي مسافرها جليقه ي نجات دادند و ما هم جلوي قايق نشستيم كه مجبور نباشيم از پس كله ي بقيه جلومون رو ببينيم. البته آفتاب ميزد تو صورت مون اما خب بهتر از عقب نشستنه به نظرم  حركت قايق رو روي آب آدم كاملا حس مي كنه.

در مسير رفتن به جزاير تعداي جزيره ي غيرمسكوني و سرسبز هست كه در كنار هم شكل جالبي ساختند  بهش ميگن بانوي باردار يا پرگننت ميد. اينجا موتور قايق چند دقيقه اي خاموش شد تا بتونيم مناظر جزاير اطراف و افق رو ببينيم و عكس بگيريم.

اول به جزیره ای رفتیم به اسم دايانگ بونتينگ ماربي كه در واقع يه منطقه ي ژئوزيستي محسوب ميشه. وقتی از قایق پیاده شدیم تعداد زیادی میمون به استقبال مون اومدن!  بعدش هم از پله کانی که لا به لای جنگل و در میون درخت ها کشیده شده بود و به سمت بالا می رفت قدم زدیم و از يه پل نرده اي گذشتيم و در اون طرف این جزیره ی کوچیک به سمت دیگه ی دریا رسیدیم.

قسمتی از اسکله جوری بود که تعداد زیادی گربه ماهی در حال شنا بودند و افراد پاشون رو می کردند توی آب و ماهی ها به سمت پای آدم ها می اومدند. من خم شدم ماهی ها رو نگاه کنم که عینکم از روی چشمم افتاد توی آب  و تا اعماق چند ده متری فرو رفت. وقتي پاتو ميكردي توي آب سبيل اين ماهي ها پاي آدمو قلقلك ميداد.

قسمتي از دريا رو هم جدا كرده بودندكه افراد بتونن در اون شنا كنند  و در واقع منطقه اي بود كه غريق نجات داشت. مالايي ها معتقد بودند كه هر كس در آب هاي اين جزيره شنا كنه اگه نميتونه بچه دار بشه مشكلش حل ميشه.

از اون جا باز سوار قايق شديم و رفتيم جزيره ي عقاب ها. هزارن عقاب بالاي سرمون پرواز مي كردند. خيلي باشكوه بود. هر از چندگاهي هم يكي شون روي سطح آب فرود مي اومد و يه ماهي صيد مي كرد و باز مي پريد. واقعا عالي بود. عقاب نماد جزيره ي لنگكاويه و وقتي كه وارد اسكله ي فري ها ميشي و وارد قسمت اجاره ي تاكسي يا ماشين اولين چيزي كه به فاصله ي نه چندان دور مي بيني عقاب بزرگيه كه بال هاش رو باز كرده و رو به درياست.

در آخرين جزيره بيشتر توقف كرديم. آب جزيره بي نهايت شفاف و زلال و آبي بود. مي شد غواصي كرد يا پاراشوتينگ يا شنا يا اسكي روي آب. اين جزيره هم مسكوني نبود و افراد صبح به صبح مي اومدن در دكون كرايه دادن وسايل شون رو باز مي كردن.

وقتي كه سوار قايق شديم تا به جزيره ي اصلي برگرديم واقعا خوشحال بوديم كه تور جزاير رو انتخاب كرديم. به نسبت ۳۰ رينگيتي كه داديم خيلي بيشتر مي ارزيد.

وقتي از قايق پياده شديم عكاس ها دوره مون كردند. عكس ها رو روي پيش دستي هاي پلاستيكي كوچيكي چاپ كرده بودند و اگه از عكست خوشت مي اومد مي تونستي بخريش. پايه هم ميدادن. قيمتش ۱۰ رينگيت بود. عكس من رو كه شيرين پشت سرم افتاده بود رو انتخاب كرديم كه با يه پول دو تامون تو عكس باشيم.

همون وني كه صبح باهاش اومده بوديم ما رو رسوند هتل. دست و صورت مون رو شستيم و رفتيم كه نهار بخوريم. اين دفعه رفتيم يه رستوران ايتاليايي. غذاهاش بي اندازه خوشمزه و البته گرون بود

بعد از نهار سوار تاكسي شديم و رفتيم اورينتال ويليج. فاصله ي اين قسمت جزيره تا ساحل چنانگ دوره و قيمت تاكسي خيلي زياد ميشه اما مسيرش كاملا سرسبز و ديدنيه. البته قيمت تاكسي ها مصوبه و همه شون بايد طبق همون اشلي كه بهشون ابلاغ شده از مسافرهاشون كرايه بگيرند. در لنگكاوي بر خلاف كوالا لامپور تاكسي متر بي معنيه.

بيشتر جاده هايي كه در جزيره كشيده شدند باريك اند تا زياد به محيط طبيعي اش آسيبي وارد نشه. ساختمون ها معمولا يك تا دو طبقه اند و ساختمون بلند كم تر ديده ميشه.

بزرگ ترين تله كابين دنيا كه روي تعداد كمي پايه قرار داره در اورينتال ويليجه. البته اين اسم يه جاييه كه خودشون مصنوعي ساختن و واقعا يه روستاي حقيقي اون جور كه آدم اولش از اسمش تصور ميكنه نيست. تله كابين تا نوك كوه و وسط جنگل ها و توي مه آدم رو مي برد. به نظر من كه خيلي ترسناكه.

اورينتال ويليج جاي كوچيكيه اما جاهاي ديدني زيادي داره. مرداب نيلوفرهاي آبي، هفت تا چاه كه ما نفهميديم حكايتش چيه، محل نگه داري خرگوش ها، محل نگه داري ببر و ...

كلا هم كه خيلي باحالند اين ملت. هويج ها رو كوچيك بريده بودند و داخل پلاستيك گذاشته بودند و به توريست ها مي فروختند تا به خرگوش هاشون غذا بدن! يكي نيست بگه اگه توريست ها بهتون پول ندن هم كه شما بالاخره بايد اين هويج ها رو به خرگوش ها بدين. ولشون نميكنين از گشنگي بميرن كه!

در مورد ببرشون هم همين طور بود. براي اين كه بتوني ببر رو ببيني دور يه بركه ي كوچيك حصار كشيده بودن و تنها راه وروديش كافي شاپي بود كه كنار اين محوطه قرار داشت. البته ما رفتيم و يه چيزي خورديم و يه استراحتي هم كرديم. اما خب ايده شون حرص آدم رو در مياره. به جاي اين كارا اگه دم در ورودي ويليج بليط براي ورود بفروشن بهتره! والا!

با شيرين تاب بازي و الاكلنگ سواري هم كرديم!  خسته كه شديم يه تاكسي گرفتيم به اسكله ي فري ها و براي فردا ساعت ۲ بعد از ظهر بليط فري خريديم. اين بار به مقصد كوالا كداه و قيمتش نفري ۲۳ رينگيت شد.

از اون جا پياده رفتيم مركز تجاري وان بيليون كه ميگن بزرگ ترين مركز خريد مالزيه اما خيلي كوچيك بود! يه كم خريد كرديم و بعد هم رفتيم مك دونالد شام خورديم. خوب شد كه مك دونالد اين پك هاي چند نفره اش رو داره ها!  بعد از شام تاكسي گرفتيم و برگشتيم هتل. شب باز هم رفتيم كنار دريا. خيلي حس بدي بود كه اين شب آخره كه كنار ساحليم. وقتي برگشتيم اتاق مون تقريبا خواب خواب بوديم و كلي خسته.

صبح روز پنج شنبه حدود ساعت ۹ از خواب بيدار شديم و اتاق مون رو تحويل داديم. مي خواستيم بريم مركز خريد پرد و از اون جا هم بريم ترمينال فري ها. تو مركز خريد گشتيم و از گاردين خريد كرديم. طبقه ي هم كف نمايشگاه كوچيكي از خودروهاي فولكس واگن بود. يكي شون چنان رنگ قرمزي داشت كه نگو.

تقريبا ظهر بود كه تاكسي گرفتيم و رفتيم ترمينال. كي اف سي ترمينال نهار خورديم و رفتيم ميدون جلوي ترمينال. جايي كه مجسمه ي عقاب اون جاست. كلي عكس گرفتيم.

سوار فري كه شديم در وهله ي اول يخ زديم. اختلاف دماي داخل و بيرون حسابي آدمو مريض ميكنه  كسي كه تو مالزي اين ور اون ور ميره حتما بايد تو كوله پشتی اش يه لباس گرم داشته باشه. ما كه علاوه بر لباس گرم نفري يه پتو مسافرتي هم با خودمون برداشته بوديم كه سرما نخوريم.

وقتي پامون به خشكي رسيد تاكسي گرفتيم براي ترمينال اتوبوس ها. همون موقع كه رسيديم ترمينال اتوبوس به مقصد كوالا لامپور بود. نفري ۳۹ رينگيت بليط خريديم و سوار شديم. البته دقيقا صندلي هاي ته اتوبوس بهمون رسيد. اما همين كه معطل نشديم خودش خوب بود.

كوالا لامپور كه رسيديم اولين كاري كه كرديم خريدن عينك براي من بود. بعدش هم تاكسي گرفتيم و رفتيم خوابگاه. نرخ تاكسي ها در شب بيشتره و البته خيلي از راننده ها شب ها اصلا تاكسي مترشون رو روشن نميكنن و فقط دربستي مسافر سوار ميكنن.

در بين راننده هاي تاكسي بدترين راننده ها هندي ها هستند كه فكر و ذكر اصلي شون پيچوندن توريست ها تو خيابون هاست كه تاكسي متر بيشتري بندازن و پول بيشتري از مسافرها بگيرند. چيني ها هم با وجود اين كه اين ذهنيت رو ندارند اما چون خيلي ها انگليسي شون خوب نيست ممكنه آدم رو ببرن يه جاهايي كه خودشون هم نميدونن كجاست. بهترين راننده ها خود مالايي ها هستند كه هيچ كدوم اين مشكلات رو ندارند.

در مالزي چند نوع تاكسي وجود داره. تاكسي هاي زرد و قرمز تاكسي هاي ارزون تر هستند و تاكسي هاي آبي گرون ترند. ورودي اولي ها ۳ رينگيت در روز و ۵ رينگيت در شبه و دومي ها ۵ رينگيت در روز و ۷ رينگيت در شب و نرخ هر كيلومترشون هم گرون تره. البته همه شون كولر دارند و ارزونتر بودن به معني نداشتن امكانات نيست.

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 18:12 ] [ شكوفه ]

من آذر دو سال پیش با ایران آیلتس امتحان دادم و مقایسه ای که الان انجام میدم در واقع شاید از نظر زمانی درست نباشه که وضعیت دو سال پیش جایی رو با الان یه مرکز دیگه مقایسه کرد اما چون به نظر من همون موقع هم ایران آیلتس به شرایط پایدارش رسیده بود بعید می دونم که خیلی تحولات شگرفی در این دو سال در موردش اتفاق افتاده باشه.

نتیجه ی مشاهدات شخصی من اینه:

  • معمولا پیدا کردن جا برای ایران آیلتس سخت تره چون خیلی ها معتقدند که ممتحن هاش بهتر از آیلتس تهران نمره میدن. بنابراین در شرایط اضطراری جا پیدا کردن برای امتحان آیلتس تهران راحت تره و حتی به فاصله ی چند هفته تا امتحان میتونید جای خالی پیدا کنید. البته نکته ای که هست اینه که اگه در زمان خیلی نزدیک به امتحان ثبت نام کنید و بعد منصرف بشید اگه در بازه ی ۳۵ روز مونده تا امتحان باشه هیچ پولی بهتون برنمیگردونن و اگه قبل از اون هم باشه ۲۵ درصد پولتون کسر میشه. این اتفاقی بود که برای من افتاد و چون من چند هفته مونده بود به امتحان ثبت نام کردم و بعد سفارت کانادا گفت که اشتباه کرده و نیازی به امتحان دوباره نیست من دیگه نمیتونستم پولم رو پس بگیرم. باهاشون هم که مکاتبه کردم گفتن که این قانون شونه مگه این که روز امتحان غیبت کنم و بعد مدارک بیمارستانی بیارم که بستری بودم! من هم دیدم که امتحان دادن بهتر از این همه دردسره.
  • یکی از مشکلاتی که آیلتس تهران داره نحوه ی ثبت نام کردنشه که آدم مجبوره بره بانک ملی و پول رو مستقیما به حساب آقایی به نام جعفر کارآگاه وارد کنه. همین کلی وقت آدم رو میگیره و به نظرم تنها نکته ی بدش همین بود. اما توی ایران سنجش شما با هر کارت شتابی میتونید پرداخت رو به شکل اینترنتی انجام بدید و حتی قبل از این که در آزمونی ثبت نام کنید پول رو به حساب شون انتقال بدید. از این لحاظ واقعا خیال آدم راحت تره که ثبت نامش قطعی شده. در آیلتس تهران بعد از این که فیش رو از بانک گرفتید باید اون رو اسکن کنید و در سایت شون آپلود کنید و تا ۲۴ ساعت منتظر بمونید که فیش تون رو تایید کنند و تازه اون موقع است که ثبت نام تون نهایی میشه.
  • یه خوبی آیلتس تهران اینه که همه چیز رو با ایمیل بهتون خبر میده و لازم نیست هر دقیقه برید اکانت تون رو چک کنید و ببینید که خبری هست یا نه. به نظر من که اطلاع رسانی شون خیلی بهتر از ایران آیلتسه.
  • امتحان شفاهی آیلتس تهران قبل از امتحان کتبیش بود و این به نظر من از هر جهت بهتر بود. من با ایران آیلتس امتحان مصاحبه ام یک هفته بعد از امتحان کتبی ام بود و همین خودش باعث میشه که آدم از لحاظ ذهنی فکر کنه که خب امتحانم تموم شده بعد از امتحان کتبی و دیگه حوصله ی امتحان شفاهی رو نداشتم.
  • برخورد پرسنل آیلتس تهران هم روز مصاحبه و هم روز امتحان کتبی خیلی خوب بود و هرکس که مشکلی داشت کاملا مشخص بود که با تمام وجودشون تلاش میکردن که خودشون مشکل رو حل کنن و اصلا اجازه نمیدادن یه ذره استرس به داوطلبی وارد بشه. به نظ من که خیلی خوب توجیه شده بودند همه شون و می دونستند که باید چی کار بکنند.
  • محل برگزاری امتحان اسپیکینگ خیابون ۲۱ خالد اسلامبولی نزدیک میدون آرژانتین بود. یه واحد کوچیک با ۳ تا اتاق برای امتحان و یه رسیپشنیست در هال کوچیکی که در اون چند تا صندلی گذاشته بودند. وقتی که وارد میشین ازتون میخوان که یه پاکت و رسید پستی رو پر کنید و چند دقیقه منتظر بمونید. در هر زمان حداکثر ۴ تا ۵ نفر از داوطلب ها اون جا هستند. به ترتیب زمان مصاحبه افراد رو صدا می کنند و ازشون میخوان فرمی رو که روی سایت شون بود رو و پر کردند به همراه یه عکس که باید همون عکسی باشه که روی سایت آپلود کردند و فیش بانکی و همین طور پاکت و رسید بانکی رو تحویل بدن. اگه آدرس تون تهران باشه ۹۰۰۰ تومن هم هزینه ی پست ازتون میگیرن. اگه کسی هم بخواد که عکسش رو عوض کنه ۵۰۰۰ تومن ازش میگیرن و باید ۲ تا عکس بده. گذرنامه رو چک می کنند و روی یه برگه ی کوچیک که آدرس محل امتحان کتبی رو روش نوشتن به افراد میدن. این کار عالیه چون مطمئن میشن که همه زمان و مکان و ملزومات امتحان رو کامل میدونن. در مورد ایران آیلتس محل برگزاری امتحان اسپیکینگ دفتر خودشون در برج نادر میرداماد بود. تا وقتی که زمان مصاحبه ات نباشه باید تو پاگرد پله ها منتظر میموندی! پرسنلش هم ادب و احترام این ها رو نداشتند. کارنامه ها رو هم باید دوباره یه روز وقت میگذاشتید و با پاسپورت می اومدید همین جا تحویل می گرفتید.
  • در مرکز تهران آیلتس پشت سر فرد پذیرش یه سکوی کوچیک گذاشتند که افرادی که میرن امتحان بدنوسایل شون رو روی اون میگذاشتند و مثل ایران آیلتس نبود که باید وسایلت رو تو اتاق ول کنی و بری و نگران باشی که کسی اشتباهی چیزی بر نداره. فرد پذیرش کننده در تهران آیلتس برای تک تک افراد بلند می شد و راهنمایی شون میکرد که وسایل شون رو کجا بگذارند و ازشون میخواست که چیزی جز پاسپورت همراهشون نبرند و تا دم در اتاق امتحان همراهی شون میکرد که خب باعث شد خیلی حس خوبی پیدا کنم و اصلا قابل مقایسه با خانومی که هر چند دقیقه یه بار تو هال واحد ایران آیلتس داد میزد هیچی با خودتون تو نبرید نبود.
  • ممتحنی که در آیلتس تهران باهاش امتحان دادم خانومی به اسم سیلویا بود. یه خانوم بلوند و مهربون که مصاحبه کردن باهاش بیشتر حالت گپ زدن پیدا کرده بود تا امتحان. واقعا عالی بود. کلی حرف زدیم و خندیدیم و خلاصه که عالی بود. لهجه اش هم کاملا خوب و قابل درک بود و آدم فکر میکرد داره فارسی حرف میزنه بس که خودش هم روون و خوب و راحت بود حین امتحان. وقتی امتحانم تموم شد یاد خانومی افتادم که ایران آیلتس باهاش امتحان داده بودم یه خانوم مسلمون پاکستانی به اسم حفیظه یا چنین چیزی که خیلی خشک و رسمی بود و جو امتحان رو خیلی سنگین میکرد همین جدیت بیش از حدش. لهجه اش هم مسلما به زیبایی این خانوم نبود. خلاصه که امتحان این بارم خیلی پلزنت برگزار شد. البته زمان این دفعه فکر می کنم از اون زمان های ۱۴ دقیقه ای بود و امتحان قبلیم کم تر طول کشیده بود.
  • محل برگزاری امتحان کتبی ایران آیلتس که دفعه ی پیش دادم باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران بود تو خیابون ۱۶ آذر نزدیک میدون انقلاب. محل امتحان آیلتس تهران هم دانشکده ی آمار سازمان سنجش بود تو کوچه ی شاهرود نزدیک میدون فردوسی. هر دوتاشون خیلی خوش مسیر بودن و دسترسی بهشون راحت بود.
  • زمان امتحان آیلتس به طور رسمی ساعت ۹ صبحه. من ساعت ۸:۴۰ رسیدم. در امتحان آیلتس تهران دو طبقه رو برای امتحان اجاره کرده بودند. در طبقه ی دوم کیف و وسایل تون رو تحویل می دادید و یه شماره ی پرس شده بهت میدادن که شماره ی جایی بود که وسایلت رو گذاشته بودند. کاملا مشخص بود که برای این کار برنامه ریزی دارند. بعد ازتون میخواستند که شماره ی میز پذیرش تون رو از روی دیوار بخونید و برید طبقه ی بالا. تنها چیزهایی که میتونستید ببرید پاسپورت و لوازم التحریر و بطری آب بود. در طبقه ی سوم ۸ تا میز پذیرش داشتند و افراد خیلی سریع می رفتند و پاسپورت شون چک می شد و شماره ی صندلی شون رو در اتاقی که در واقع با شماره ی میز پذیرش یکی بود بهشون می گفتند و همه با آرامش میرفتند و سرجاهاشون مستقر می شدند. در امتحان قبلی که با ایران آیلتس دادم من ساعت ۸:۲۰ دقیقه رسیدم محل امتحان. تا ساعت ۱۱:۲۰ امتحان شروع نشد و تمام این مدت افراد رو در حیاط و سرپا منتظر نگه داشتند. واقعا خسته شده بودم و دیگه توانی برام نمونده بود. بعدش که درهای سالن رو باز کردند کیف ها رو می گرفتند و با چسب کاغذی یه شماره به کیف می چسبوندند و یه شماره هم می نوشتند و میدادن دست شما. فی الواقع افتضاح بود و ازدحام کشنده. بعدش کلا ۳ نفر رو گذاشته بودند که پاسپورت ها رو چک کنند و می تونید تصور کنید که چه صفی پشت هر کدومشون تشکیل شده بود. حتما میدونید که تعداد شرکت کننده های ایران آیلتس هر سری حدود ۱۰۰۰ نفر و آیلتس تهران ۱۵۰ نفره. خودتون تعداد پرسنلی که گذاشته بودند هر کدومشون رو مقایسه کنید!
  • امتحان ایران آیلتس توی یه سالن بزرگ برگزار شد تعدادی بلندگوی سقفی داشت که من شانس آوردم و دقیقا زیر یکی از بلندگوها بودم وگرنه با صدای قیژ قیژ صندلی ها اصلا نمیشد هیچی فهمید. صندلی هایی که گذاشته بودند همون صندلی فلزی های کذایی بود که از عهد شاه وزوزک تا حالا باهاش امتحان و کنکور برگزار می کنند. سالن هم خیلی سرد بود و اصلا نمیشد کاپشن رو در آورد و راحت نشست. سالن تعدادی دوربین مداربسته هم داشت و بعد از این که دفترچه های ریدینگ و پاسخ نامه ها رو جمع کردند یه ۱۰ دقیقه ای الاف موندیم و در و دیوار رو نگاه کردیم که یکهو از بلندگو اسم و شماره ی دو نفر رو اعلام کردند به جرم تقلب و از امتحان بلندشون کردند. بعد هم یه چند دقیقه ای برای بقیه از مضرات این کار و محروم شدن از چند تا امتحان و غیره صحبت کردند و خلاصه که اصلا سعی نمی کردند به داوطلب آرامش بدن. تنها نکته ی خوبی که داشت این بود که قبل از شروع امتحان داخل یه پلاستیک فریزر یه پاک کن و تراش و دو تا مداد به همراه یه بطری آب برای همه گذاشته بودند.
  • امتحان تهران آیلتس در تعدادی کلاس درس برگزار شد و هرکلاس دو تا بلندگو در جلو و وسط کلاس داشت. باز هم من زیر بلندگو بودم ولی کلا صدا به همه خوب میرسید به خاطر کوچیکی کلاس به نظرم. میز و صندلی ای که گذاشته بودند هم به اندازه ی کافی بزرگ بود و همه چیز روش جا میشد. شرایط برگزاریشون خیلی بهتر بود. درسته که به هر نفر بطری آب ندادند اما آب معدنی ۱.۵ لیتری و لیوان یکبار مصرف توی اتاق ها گذاشته بودند که اگه کسی خواست مراقب ها بهشون بدن. سر ساعت ۹:۰۳ هم امتحان رو شروع کردند و هیچ تاخیر و اعصاب خرد کنی ای نداشتند. بر خلاف مراقب های ایران آیلتس اصلا هم اخمو و بداخلاق نبودند و هر وقت که سرت رو بالا میگرفتی بهت لبخند میزدند.

به نظر من بر خلاف تبلیغات منفی زیادی که در مورد مرکز آیلتس تهران میشه از هر نظر به ایران آیلتس برتری داشت. نظم و برنامه ریزی شون خیلی بهتر بود و احترام و دلسوزی برای داوطلب ها رو فراموش نمیکردن.

باندم که مشخص بشه در مورد نمراتی که از این دو مرکز گرفتم هم نظرم رو می نویسم.

[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 13:13 ] [ شكوفه ]
متن ايميلي كه وكيلم امروز برام فرستاده:
در جلسه رسمی دیروز با معاون وزیر مهاجرت آقای نیل عاتس به تغییرات احتمالی در پروسس پرونده های مهاجرت فدرالی به شرح زیر اشاره شد:

سن: اداره مهاجرت به سمت جذب افراد جوانتر تمایل دارد و ممکن است حداکثر سن به 35 سال تغییر کند.

سابقه کار: امتیاز سابقه کار (غیر کانادایی) کمتر خواهد شد.

زبان: ارزش امتیاز زبان بالاتر خواهد رفت (فشار روی زبانهای انگلیسی و فرانسه بیشتر خواهد بود.

مدرک تحصیلی: تمامی مدارک تحصیلی غیر کانادایی غیر از ارسال بایستی ارزشگذاری شوند. احتمالا این کار توسط سازمانی به نام (وس دبلیو ای اس) انجام خواهد شد.

کلاس جدید مهاجرتی برای اشخاصی که کارهای دستی (مانند، برقکاری، جوشکاری، لوله کشی، ....) انجام میدهند بوجود خواهد آمد.

احتمال زیادی دارد که این کلاس تنها با جاب آفر پروسس شود

تغییراتی در کلاسهای کارآفرینی و سرمایه گذاری فدرالی بوجود خواهد آمد ولی جزییات رهنوز معلوم نیست.

ورقه کار (ویزای موقت کار) هم تغییر خواهد کرد ولی جزییات هنوز مشخص نیست.

دستورالعملهای ارائه شده از طرف وزیر در چند ماه آینده مخصوصا در کلاس تخصصی فدرالی بصورت رسمی اعلام خواهد شد.
[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 17:44 ] [ شكوفه ]

از ایران با شیرین برنامه ریزی کرده بودیم که از جزایر مالزی هم پنانگ بریم و هم لنگکاوی. با این وجود شیرین میگفت که پنانگ فقط یه معبد چینی ها  داره که میشه دید و کلا لنگکاوی بهتره و کسی که میره لنگکاوی دیگه کلا پنانگ رو تحویل نمیگیره!

ما برنامه مون این بود که اول بریم لنگکاوی و بعد بریم پنانگ. صبح روز دوشنبه ۷ نوامبر با مترو راه افتادیم سمت ترمینال اتوبوس ها - ترمینال تاسیک سلاتان. وقتی رسیدیم کی اف سی صبحون خوردیم و فهمیدیم که اشتباه فکر میکردیم که از اون ترمینال می تونیم بریم لنگکاوی. کلا ترمینال رو اشتباه کرده بودیم و باید میرفتیم یه ترمینال دیگه  . بهمون گفتن که با مترو بریم ایستگاه پلازا رکیت و اون جا پیاده شیم. این هم بگم که اشتباه هم در این حد بود که مثلا بخوای بری شیراز اما بری ترمینال شرق دنبال بلیط!  خیلی اعصاب مون خرد شد و عملا همین اشتباه مسخره باعث شد که یه روزمون رو از دست بدیم. من که میگم کلا نباید مسیر رو سپرد دست شیرین. آخرش هم میگه خب چیه مگهههه؟ من نمیدونستم!  ترمینال ها عموما از شهر دورند و همین باعث از دست رفتن زمان زیادی میشه.

با مترو رفتیم اون یکی ترمینال و برای ۱۱ شب به مقصد کوالا پرلیس بلیط گرفتیم. کوالا پرلیس شهر کوچیکیه که فری ها از اون جا به سمت لنگکاوی حرکت میکنند و در استان کداه قرار داره. هزینه ی بلیط برای هر نفر ۴۵ رینگیت بود. در حالت عادی قیمت بلیط ۳۵ رینگیته اما چون تعطیلات عید قربان بود قیمت بلیط ها رو گرون کرده بودند به مناسبت این چند روز!  کلا که شانس نداریم که! برگشتیم خوابگاه و شب دوباره بعد از این که کی اف سی شام خوردیم رفتیم ترمینال. اتوبوس ساعت ۱ اومد کنار سکوی مسافرگیری و دو ساعت تمام منتظر بودیم

نكته ي جالب در مورد ترمينال هاي بين شهري مالزي اين بود كه درست مثل ترمينال هاي ما فروشگاه دارند و قيمت اجناس در اون ها گذشته از اين كه چه قيمتي روش خورده باشه گرون تر از بازار عاديه. از اين لحاظ شبيه ايران هستند.

اتوبوس های بین شهری مالزی بسیار راحت هستند و در هر ردیف به جای ۴ صندلی دوتا صندلی کنار هم و یه صندلی تکی وجود داره. در حد بیزنس کلاس هواپیماهای ایران شما در نظر بگیرید بلکه بهتر

ساعت ۸:۲۰ صبح سه شنبه رسیدیم کوالا پرلیس و برای ساعت ۹ صبح به مقصد لنگکاوی بلیط فری خریدیم نفری ۱۸ رینگیت. فری یه چیزی تو مایه های همون لنج خودمونه!

بعد از حدود ۴۵ دقیقه رسیدیم لنگکاوی. شیرین پیشنهاد کرد که بریم کنار ساحل چنانگ اتاق بگیریم. قیمت تاکسی در جزیره ی لنگکاوی خیلی گرونه و تنها وسیله ی حمل و نقل عمومی هم هست. در نهایت خیابون کنار آکواریوم لنگکاوی یه ویلای خوب کنار ساحل دیدیم که خیلی تمیز بود و قیمتش هم شبی ۱۲۰ رینگیت بود. واقعا از هر لحاظ عالی بود

بعد از این که اتاق مون رو گرفتیم رفتیم توی خیابون قدم زدیم و یه جایی رو پیدا کردیم که نهار بخوریم نهارمون رو در يه رستوران هندي خورديم كه به زور ميشد گفت باشه تميزه! اما غذاش خوشمزه ولي كم بود. رستوران رو مدل يه آلاچيق بزرگ ساخته بودند كه اطرافش باز بود و به دريا ديد داشت. اما هوا خیلی گرم و شرجی بود  و در اون ساعت از روز واقعا اذیت می کرد. تنها وسيله ي خنك كننده اي كه رستوران داشت تعدادي پنكه ي سقفي بود.

بعد از نهار در راه برگشت به ويلامون من بستنی و شیرین پشمک خریدیم و در حین قدم زدن تو خیابون می خوردیم. سر راه يه چند تا فروشگاه هم سر زديم اما اكثرا اجناس شون بنجل بود و با اين وجود گرون. خب طبيعيه كه كسي كه به جزيره مياد توريسته و براي تفريح مياد و دوست داره كه خريد كنه. همين باعث ميشه كه قيمت ها خيلي بالا باشه به نسبت كوالا لامپور.

عصر رفتیم کنار ساحل قدم زدیم وکلی از دریای تمیزش لذت بردیم و به آسمون نگاه کردیم. واقعا عالی بود. جت اسکی هم داشت که خب من از ترس جرات نکردم برم سمتش. قیمتش هم بسته به زمانش و نوع جت اسکی بین ۱۲۰ تا ۱۸۰ رینگیت بود.

كنار ساحل كه بوديم روي ماسه ها يه اشكال بامزه اي با شن هاي گلوله گلوله شده ي ريز درست شده بود كه در مركزش يه سوراخ قرار داشت. آخرش كه من نفهميدم چه جونوري اين كار رو مي كرد. همين باعث شده بود كه وقتي روي ساحل راه مي رفتم همه اش بترسم له اش كنم. رو شن ها هم ننشستم كه نياد از روم يه چيزي تردد كنه يه وقتي خداي نكرده.

در مناطق صفر مرزی مالزی یه سری فروشگاه هست به اسم زون که اجناس خوبی داره و قیمت شکلات و نوشیدنی در اون خیلی خوبه. زون لنگکاوی دقیقا کنار آکواریومه و همین باعث شد که بعد از ظهر یه سری به اون بزنیم و کلی شکلات بخریم. من داشتم دیوونه میشدم بس که شکلات های خوشمزه داشت. نمیدونستم کدومو بردارم. کلی شکلات خوشمزه خریدیم که هیچی ازش نموند البته و همه اش رو در عرض دو روز خوردیم.

بعد از اين كه آذوقه ي آب و شكلات مون رو برديم گذاشتيم تو ويلا باز هم رفتيم كنار ساحل. شبش خيلي قشنگ بود. صداي دريا رو واقعا دوست داشتم. البته هوا همچنان بسيار شرجي و نسبتا گرم بود.

شب كه برگشتيم برای تور جزایر سه گانه ی فردا با پذيرش هماهنگ کردیم که قیمتش نفری ۳۰ رینگیت بود. هزينه ي اتاق مون رو هم براي فردا شب داديم.

[ سه شنبه 25 بهمن1390 ] [ 10:59 ] [ شكوفه ]

امروز روز کنفرانس بود  که در منطقه ی امپنگ در هتل لانسون برگزار می شد. کیفیت پذیرایی و برگزاری کنفرانس واقعا قابل مقایسه با پارسال نبود که در منطقه ی ماینز برگزار شده بود  پارسال انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها و دسر ها و پذیرایی خوب و کارمندهای بسیار با شخصیتی حضور داشتند که امسال خبری از اون ها نبود  کیفیت غذاها خیلی بد بود و حتی سالادشون رو نمی شد خورد بس که مزه ی علف میداد

بعد از نهار تصمیم گرفتیم که دیگه فردا برای ادامه ی کنفرانس نیایم و بریم دنبال کارهای خودمون. مرکز خرید امپنگ پوینت نزدیک بود و با وجود این که میدونستیم چیز زیادی توش پیدا نمیشه یه سری به اون جا زدیم

منطقه ی امپنگ کوالا لامپور جاییه که سفارت خونه ی بیشتر کشورهای دنیا در اون قرار داره و تعداد زیادی از ساکنین اون هم ایرانی ها هستند. به طوری که وقتی از خیابون رد میشی تعداد زیادی تبلیغات به زبون فارسی میبینی.

با مترو برگشتیم کی ال سنترال. این ایستگاه بزرگ ترین ایستگاه متروی کوالا لامپوره و حکم همون ایستگاه امام خمینی خودمون رو داره. خیلی گرسنه مون بود و اول رفتیم برگر کینگ نهار خوردیم  

از اون جا رفتیم ایستگاه مسجد جامع. نزدیک ایستگاه یه بازار سنتی ای هست که هر جور خرت و پرتی توش پیدا میشه و قیمت هاش هم مناسب اند. البته ما خریدی نداشتیم و بیشتر برای تفریح رفتیم اون جا. پارسال هم این جا اومده بودیم و طبیعتا من بودم که به شیرین می گفتم کدوم ور به کدوم ور باید بریم چون نظر اون در مورد مسیرها کلا ۱۸۰ درجه با جایی که ما میخواستیم بریم اختلاف داشت جمله ی معروفش اینه: منو ببر بیرون - بلیطم هم پرداخت کن!

خود مسجد جامع هم دیدنیه و البته برای ورود به اون لازمه که محجب باشید. از مسجد جامع رفتیم میدون مرداکا که نماد آزادی مالزیه و بلندترین پرچم مالزی در وسط این میدون بزرگ نصبه و مانیومنت وان ملیژا که نماد اتحاد قومیت های مختلف مالزی تحت لوای یک کشور واحده در اون جا قرار داره. دور و بر این میدون چند تا وزارت خونه و موزه هم هست که ساختمون های با نمای قدیمی و قشنگی هستند. بزرگ ترین شون ساختمون سلطان عبدالصمده که اگه درست یادم باشه به عنوان وزارت خونه ی ارتباطات یا چنین چیزی ازش استفاده می کنند. گالری شهر کوالا لامپور هم همون جاست که اون هم ساختمون قشنگی داره. خلاصه که یه جورایی خود میدون امام خمینی خودمونه.

بعد از کلی پیاده روی برگشتیم خوابگاه و حاضر شدیم که شام بریم بیرون  برای شام یکی از دوست های عراقی شیرین دعوت مون کرده بود رستوران مراکش که غذاهاش فوق العاده بود و بهترین وعده ی غذایی که در این دو هفته خوردیم همون بود.

صبح روز یکشنبه بعد از این که صبحونه خوردیم با تاکسی رفتیم سمت غارهای باتو کیوز که یه مجموعه غار دیدنی هندی هاست و داخلش علاوه بر غار چند تا معبد و پرستش گاه هم دارن. در واقع مجموعه ی این معبدها یکی از پر بازدید کننده ترین جاهای مذهبی در دنیاست. مجسمه ی طلایی بزرگی از خداشون بودا اون جا هست که بسیار معروفه و تقریبا میشه گفت که نماد باتو کیوز همینه. این مجسمه بلندترین مجسمه ی ایستاده ی دنیاست. یه خدای میمون سبز دیگه هم دارن که در یه ضلع دیگه ی محوطه و نزدیک خروجی ایستگاه متروی باتوکیوز قرار داره.

داخل باتو کیوز که میشی همه چیزش جالبه. از همون سردرش گرفته که مجسمه های ظریفی روش کنده کاری شده تا آخرش. اول از همه خدای طلایی شون رو میبینید که کنار پله های زیاد اون خود نمایی میکنه و قبل از رسیدن به پله ها کبوترهای زیادی که روی زمین ودر آسمون هستند. واقعا تعداد عکس هایی که از این جا میشه گرفت خیلی زیاده. میمون ها تقدس خاصی برای هندی ها دارند و وقتی که از پله ها بالا میرید قدم به قدم در کنار شما هستند یا روی درخت های کنار پله ها مشغول بازی و خوردن اند.  در حال گذر از پله ها مجسمه ها و معبدهای کوچیک دیگه ای رو می بینید که افراد در اون ها در حال عبادت اند و در نهایت پله ها به یه محوطه ی بزرگ ختم میشه که معبد کوچیک دیگه ای در مرکز اون قرار داره. پله ها خیلی کوچیک و سر اند و کاملا رطوبت و نم رو در فضا احساس می کنید. بهتره که مواظب باشید. چون اگه بیافتید معلوم نیست تا کجا برین پایین!

سوار متروی باتوکیوز شدیم و برگشتیم کی ال سنترال و رفتیم برگر کینگ نهار خوردیم و باز سوار مترو شدیم و رفتیم مگا مال مید ولی. میدولی واقعا مرکز خرید خوبیه اما تا حراج نباشه نمیشه چیزی ازش خرید. پشت میدولی یه مرکز تجاری دیگه به اسم گاردن هست که پارسال اون جا نرفته بودیم و برام جالب بود. تمام برندهای معروف اون جا شعبه داشتند. با مترو برگشتیم کی ال سنترال. خط تراموا حدود چند دقیقه پای پیاده تا ایستگاه متروها فاصله داره. سوار تراموا شدیم و اومدیم خیابون چوکیت. چند تا چیز قرار بود بگیرم که پارسال هم از همین جا گرفته بودم و مغازه هاش رو بلد بودم. یه اشتباهی هم کردیم و یه چیزی که شبیه یخ در بهشت بود از یه مغازه ی سون الون خریدیم که خییییلی بد بود  هم سردرد گرفتم و هم حالت تهوع. قرار بود آب میوه باشه اما همه اش اسانس و اسید بود. سون الون هم یه جور سوپر مارکت زنجیره اییه که همه جای مالزی پیدا میشه. 

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 9:57 ] [ شكوفه ]

بالاخره بعد از چند ماه الوعده وفا

اين بار دومين دفعه اي بود كه ميرفتم مالزي. مالزي شبه جزيره اي سرسبز و زيباست كه وقتي از بالا و داخل هواپيما بهش نگاه مي كني سبزي يه دست و رگه هاي رودخونه هاش تنها چيزيه كه مي بيني! هيچ وقت يادم نميره كه پارسال كه براي اولين بار به اينجا اومدم هر لحظه كه به زمين نزديك مي شد چه حس خوبي به اين سرزمين داشتم و چه قدر خوشحال بودم كه به زودي خواهرم رو مي بينم.

اما برنامه اي كه اين بار با خواهرم داشتيم متفاوت از پارسال بود. پارسال فقط خود كوالا لامپور رو گشته بوديم و چون در فصل حراج هاي كريسمس بود جاذبه هاي خريد زيادي در اون زمان وجود داشت  اما امسال دقيقا فرداي روزي كه ما قرار بود برگرديم حراج ها شروع مي شد و در واقع با خواهرم تصميم گرفته بوديم كه امسال شهرهاي مختلف مالزي رو بگرديم و زياد دنبال خريد كردن نريم

براي ساعت ۷.۵ شب سه شنبه ۱۰ آبان با پرواز ايران اير قرار بود بپريم كه چند روز قبلش از آژانس هواپيمايي تماس گرفتند و گفتند كه پرواز ساعتش به ۹.۵ تغيير پيدا كرده که البنه بهتر! چون باید از سر کار برمیگشتم خونه و چمدون ها رو برمیداشتم. بنابراین هرچه دیرتر بهتر برای رفتن به فرودگاه هم از تاکسی های خود فرودگاه هماهنگ کردیم که ساعت ۵.۵ بیاد دم در خونه. با شلوغی و ترافیک حدود ساعت ۷ بود که رسیدیم فرودگاه و چون عوارض خروج رو هم قبلا داده بودیم تقریبا کاری نداشتیم که انجام بدیم. منتظر شدیم تا کانتر باز بشه و بارها رو تحویل بدیم. سریع هم از مرز هوایی رد شدیم و منتظر باز شدن خروجی موندیم.

یه اتفاق بدی كه افتاد و میخوام حتما بگم اين بود كه از روز شنبه دولت اعلام كرد كه ديگه به هر نفر سالي يك بار ارز مسافري ميده فقط  و چون ما هم براي دوبي از ارز مسافرتي استفاده كرده بوديم مجبور شديم به جاي دلاري ۱۰۵۱ تومن هر دلار رو ۱۳۰۸ تومن بخريم  كارد ميزدي خون نميومد ازم اين قدر كه عصباني بودم. برام درس عبرتي شد كه توي اين مملكت هيچ كاري رو به يك ثانيه بعدش موكول نكنم  یکی نیست بگه تو که پول داشتی مگه مرض داشتی که هی امروز و فردا کردی! تنبلی سر رفتن به بانک ملی و واریز عوارض خروج بود در واقع. خیلی ضرر کردم

در مورد پروازمون هم اولش بين ايران اير و اير آسيا مردد بوديم  تفاوت قيمت زياد نبود. بليط ايران اير ۸۳۱ هزار تومن با ۳۵ كيلو بار و بليط اير آسيا ۷۶۵ هزار تومن با ۲۰ كيلو بار بود. اما نكته ي مهمي كه باعث شد اير آسيا رو علي رغم داشتن هواپيماهاي نوتر انتخاب نكنيم اين بود كه پروازهاش بين تهران و كوالالامپور فقط روزهاي يكشنبه، دوشنبه و چهارشنبه بود و چون ما ميتونستيم سه شنبه بريم و جمعه برگرديم اگه با اير آسيا ميرفتيم عملا سه روز از زمان بودن مون در مالزي رو از دست ميداديم. در حالی که ایران ایر هر روز پرواز داره

مسير پروازي بين تهران و كوالا لامپور حدودا ۶۰۰۰ كيلومتره. خلاصه كه بعد از ۸ ساعت پرواز ساعت ۱۰ صبح چهارشنبه به وقت مالزي رسيديم فرودگاه بين المللي كوالا لامپور  فرودگاه تقريبا ۱۰۰ كيلومتر خارج از شهره ولي متروي سريع السير کی ال آی ای اکسپرس و اتوبوس و تاكسي به وفور براي مركز شهر وجود داره. اتوبوس هر نيم ساعت يك بار بين ایستگاه کی ال سنترال و فرودگاه وجود داره و حدود یک ساعت زمان جابه جایی بین این دو نقطه است و مترو هم در عرض ۲۵ دقیقه از همین ایستگاه به فرودگاه میرسه

چیزی که پارسال وجود نداشت و امسال وقتی سوار بر اتوبوس وارد منطقه ی شهر شدیم دیدم محله ی لیتل ایندیا بود که خیابون رو سنگ فرش کرده بودن و چراغ های قشنگ زده بودن و چون نزدیک مراسم دیپاوالی هندی ها هم بود زمانی که ما اون جا بودیم همه چیز خیلی قشنگ بود.

وقتی رسیدیم فرودگاه پاسپورت ها رو چک کردند و یه ویزای ویزیت ۹۰ روزه ی کوچیک چسبوندن تو پاسپورت مون و از گیت رد شدیم  فاصله ی جایی که مسافرها پیاده میشن تا جایی که میتونن بارهاشون رو تحویل بگیرن نسبتا زیاده. پارسال که این قدر این راه به نظرم طولانی اومده بود با خودم فکر کرده بودم نکنه این آدم ها اصلا چمدون ندارن و دارن میرن بیرون از فرودگاه کللللللا 

بعد از تحویل گرفتن چمدون ها به سمت درب خروجی رفتیم که خواهرم اون جا منتظر بود  بار زیادی نداشتیم و چمدون ها تقریبا خالی بودند. برای همین تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم تا کی ال سنترال. چون صبح توی هواپیما صبحونه خورده بودیم گرسنه مون نبود زیاد و از کی ال سنترال باز هم سوار مترو شدیم و رفتیم سمت خوابگاه شیرین.

شیرین دیروز از اسکودای اومده بود کوالا لامپور و اتاق رو گرفته بود و همه چیز امروز صبح آماده بود. چمدون ها رو گذاشتیم توی اتاق و چون خسته نبودیم سریع حاضر شدیم و رفتیم بیرون. 

رفتیم برج های دوقلوی معروف مالزی که به برج های پتروناس معروف اند و پتروناس اسم شرکت نفت ملی مالزیه. دور برج و توی پارک اطرافش قدم زدیم و عکس گرفتیم و بعد رفتیم داخل مرکز خریدش. تمامی مارک های معروف دنیا داخل مرکز تجاری این برج شعبه دارن. یه طبقه هم مخصوص غذا داره که بالاخره ساعت ۴ بعد از ظها تصمیم گرفتیم نهار بخوریم. پاستا سفارش دادیم. قیمت غذا در مالزی با توجه به کیفیتش کاملا مناسبه. بعد از نهار شیرین گفت که بریم معبد چینی ها اما باید عجله کنیم چون معبد ساعت ۵ تعطیل میشه. فاصله ی معبدی که شیرین در نظر داشت تا برج ها حدود ۷-۸ دقیقه پیاده روی بود. وقتی رسیدیم در معبد بسته بود چون ساعت ۴ تعطیل می شد و نه ۵. از همون بیرون معبد عکس گرفتیم و برگشتیم سمت برج ها. فواره های حوض های دور برج ها رو روشن کرده بودند و همه چیز خیلی قشنگ بود.

پیاده رفتیم بوکیت بینتانگ. حدود ۲۰ دقیقه پیاده روی کردیم. به نظر من که بوکیت بینتانگ یکی از زنده ترین خیابون های کوالا لامپوره اول رفتیم مرکز خرید پاویلیون و فرانهایت ۸۸ و لات ۱۰. تو منطقه ی بوکیت بینتانگ مراکز خرید در امتداد همدیگه اند و از یکی به دیگری می رسید. خیابونی که به پاویلیون منتهی میشه و در انتهای مسیر پیاده روی ما بود پر از بارها و مشروب فروشی های لوکسی بود که تعداد زیادی اروپایی اون جا به چشم می خوردند. بعد رفتیم مرکز خرید تایمز اسکوئر که من واقعا بزرگی و شلوغ پلوغیش رو دوست دارم. البته همه چیز پارسال بهتر بود. چون فصل حراج بود همه چیز رنگ و وارنگ و آدم های زیادی در تردد بودن.

امسال هوا یه کم سردتر از پارسال بود و روزهای زیادی در این سفر بود که یه قسمتی از روز بارون می اومد. گرسنه مون که شد رفتیم کی اف سی شام خوردیم و بعد رفتیم مرکز خرید بی بی پلازا که روبروی تایمز اسکوئره. بعدش بارون شروع به باریدن کرد و خیلی هم شدید می بارید. واقعا عالی بود. یه نیم ساعتی توی استار باکس نشستیم تا بارون یه کم بند بیاد  آب و هواي مالزي معتدل استواييه.

شب های بوکیت بینتانگ واقعا جالب اند. تو گوشه و کنار میدونش گروه های موسیقی می ایستند و آهنگ میخونند  و میرقصند  و در نهایت یه کاسه یا کلاه میگیرن دستشون و یه پولی هم  از مردم میگیرن. بعد از دیدن یه نمایش خیابونی رفتیم مک دونالد و بستنی خوردیم  و یه ساندویچ کوچیک و مقداری سیب زمینی. برای نصف روز اول مون که تو مالزی بودیم واقعا بهمون خوش گذشت. آخر شب هم دوباره رفتیم برج های دوقلو. چراغ های برج ها رو روشن کرده بودند و همه چیز خیلی قشنگ و عظیم به نظر می رسید. خسته و کوفته ساعت از ۱۱ گذشته بود که سوار مترو شدیم و برگشتیم خوابگاه.

یه کار خوبی که شیرین قبل از رسیدن ما کرده بود این بود که یه سیم کارت اعتباری خریده بود و فعالعش هم کرده بود. چون از زمانی که سیم کارت رو رجیستر میکنی تا وقتی که فعال بشه ۲۴ ساعت طول میکشه و به علاوه کارت اعتباری مترو یه دونه دیگه هم خریده بود و هر بار که میدیدیم گیشه ی ایستگاهی خلوته شارژش میکردیم و همین باعث میشد که توی صف های طولانی بلیط نمونیم. این کارت ها دقیقا مثل کارت های اعتباری ایران اند که هم میشد برای مترو استفاده کرد ازشون و هم برای اتوبوس. برای مسیرهای مختلف شارژی که از کارت تون کم میشه متفاوته اما عموما برای مترو بین ۲ تا ۴ رینگیت و برای اتوبوس ۱ تا ۲ رینگیت بیشتر نیست.

صبح روز پنج شنبه بعد از این که یه صبحونه ی کوچولو خوردیم باز راه افتادیم سمت خیابون بوکیت بینتانگ. دیروز چون خسته بودیم یکی دو طبقه از تایمز اسکوئر رو دیده بودیم فقط. امروز فرصت شد که یه کم خرید هم بکنیم و چند تا تیکه لباس هم بگیریم. بعد از این که تایمز اسکوئر رو گشتیم اومدیم طبقه ی هم کف و پاپاجونز نهار خوردیم. نمیدونم چرا فکر میکردم که پارسال کیفیتش خیلی بهتر بود. البته ما پارسال تو مگا مال میدولی رفته بودیم پاپاجونز. قیمتش گرون تر از کی اف سی و مک دونالدزه - تقریبا ۳ برابر.

بزرگ ترین بازار لوازم الکترونیکی کوالا لامپور هم در همین منطقه ی بوکیت بینتانگ قرار داره و اسمش لویته. چون میخواستیم برای شیرین گوشی و لب تاپ ببینیم یه سری هم به اون جا زدیم. البته قرار بود یه باتری اضافه برای دوربین عکاسی مون هم بگیریم که چون نمایندگی کانن فقط مدل چینی اش رو داشت بی خیال خریدنش شدیم. از اون جا سوار تراموا شدیم و یه سر رفتیم خیابون چوکیت که یه جورایی جزء خیابون های متوسط شهر محسوب میشه اما تعداد زیادی صرافی اون جا هست. دلار ها رو تبدیل به رینگیت کردیم.

تو مالزی انواع مختلفی از ای تی ام ها وجود داره که در هر ساعتی از شبانه روز به افراد خدمات میده و تنها یکی از مدل هاش اون چیزیه که در ایران داریم. یه ای تی ام دیگه مخصوص اینه که شما پول های نقد تون رو به حساب تون بریزید و این کاری بود که با پول هایی که تبدیل به رینگیت کرده بودیم انجام دادیم. کارت تون رو میگذارید توی دستگاه و رمزتون رو وارد می کنید و اسکناس هاتون رو در درگاه مخصوص قرار میدین. دستگاه پول ها رو میشمره و به حساب تون واریز میکنه و بهتون رسید میده. این طوری خیالمون بابت پول زیادی که با ترس و لرز دیروز و امروز با خودمون چرخونده بودیم راحت شد. یه مدل ای تی ام دیگه هم که دارند مخصوص خوابوندن چک به حساب تونه. چک رو امضا می کنید و به دستگاه تحویل میدید و تمام!

خلاصه که از خیابون چوکیت اومدیم سمت مرکز خرید دمالز که با این که کوچیکه اما من ازش خوشم میاد  یکی از مغازه هایی که من خیلی توی مالزی دوست دارم فارمسی های واتسون اند که تقریبا به همراه گاردین همه جا هستند و انواع و اقسام لوازم آرایشی و بهداشتی و دارویی رو دارند و من خیلی بهشون معتاد شده بودم. البته داروهایی که در این فارمسی ها هست بیشتر قرص ها و پمادها و شربت ها هستند و آمپول ها فقط توی بیمارستان ها و صرفا با نسخه ی پزشک به افراد داده میشن. هر داروخونه ای هم یه دکتر داره که همون جا به صورت مجانی بیمارهایی که مشکل ساده ای دارند رو ویزیت میکنه و دارویی رو که لازم داره بهش میده. بعد از این که از واتسون اومدیم بیرون رفتیم طبقه ی پایین دمالز و مک دونالدز بستنی خوردیم. ساعت تقریبا ۸ بود که تصمیم گرفتیم بریم خونه. با این که هنوز زود بود اما این دو روز خیلی خسته شده بودیم  و بستنی ای که خوردیم هم نقش شام رو برامون بازی کرد.

جمعه صبح تقریبا دیر از خواب بلند شدیم. قرار بود امروز بریم پارک آبی سان وی. خودشون ادعا می کنند که بزرگ ترین جاذبه ی توریستی آسیا هستند اما بشنو و باور نکن. پارک آبی دوبی خیلی بازی های بیشتری داشت و کلا اون رو بیشتر دوست داشتم. البته تنوع پارک های اینجا بیشتر بود و کل مجموعه اش بزرگ تر بود. اولین پروژه راضی کردن شیرین بود که بیا بریم پارک آبی. بچه از آب میترسه! کنار پارک آبی مرکز خرید پیرامیده که شبیه اهرام مصر ساخته شده و بالاش مثل مجسمه ی ابوالهله و داخلش هم دقیقا آدم رو یاد زمان فراعنه میندازه با مجسمه هاش. چون این جا هم اط شهر دوره بهتره که با مترو تا ایستگاه نزدیک به اون بیاین و بعد یه تیکه رو تاکسی بگیرید. صبح چون صبحونه ی درست و حسابی نخورده بودیم از بس که من غر زدم دیر شد دیر شد اول رفتیم کی اف سی نهار خوردیم و بعد رفتیم پارک آبی. ورودی قسمتی آبی برای هر نفر ۸۰ رینگیت بود و یه کمد لباس هم گرفتیم که ۵ رینگیت هزینه اش بود. اون ها هم زرنگ اند! اگه فقط یه بار کمد لباس تون رو باز و بسته کنید ۵ رینگیت اما اگه بخواین چند بار برین و بیاین و ازش وسایل بردارین ۱۵ رینگیت! دوبی اصلا از این مسخره بازی ها نبود. اول رفتیم توی دریاچه و یه کم شنا کردیم و بعد رفتیم سرسره و تیوب سواری و قایق و ... کلا که خوش گذشت و خیلی خسته شدیم. شیرین هم آخرش خوشش اومده بود. بعد رفتیم تو پیرامید یه کم گشتیم و پیزا هات شام خوردیم و برگشتیم خوابگاه. رفتار پرسنل پیزا هات بر خلاف پیزا هات دوبی خوب نبود و دلیل اصلیش هم این بود که زبان بلد نبودند و نمیشد باهاشون صحبت کرد. چند بار سفارشی رو که داده بودیم اشتباهی آوردند تا بالاخره درست شد.

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 8:45 ] [ شكوفه ]

شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند...!

شب ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه ی یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانه ی خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آن جا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درست کاری گذرش به شهر افتاد و آن جا را برای اقامت انتخاب کرد و شب ها به جای این که با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان...

دزدها می آمدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و می رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا این که اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هر شبی که در خانه می ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می زد و همان طور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمی زد، آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود.

میرفت روی پل شهر می ایستاد و مدت ها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کم تر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آن که خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه ی دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می شد، می دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن هایی که شب های بیشتری خانه شان را دزد نمی زد رفته رفته اوضاع شان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می زدند، دست خالی به خانه برمی گشتند و وضع شان روز به روز بدتر می شد و خود را فقیرتر می یافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالی شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته ی شهر را آشفته تر می کرد؛ چون معنی اش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می شدند.

به تدریج، آن هایی که وضع شان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروت شان ته می کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شب ها به جای ما هم بروند دزدی؟!!!

قراردادها بسته شد، دست مزدها تعیین و پورسانت های هر طرف را هم مشخص کردند: آن ها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم از ...

اما همان طور که رسم این گونه قراردادهاست، آن ها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهی دست ها عموماً فقیرتر می شدند. عده ای هم آن قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این که کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می کشیدند، فقیر می شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن ها می دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم ها را استخدام کردند تا اموال شان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره ی پلیس برپا شد و زندان ها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی آوردند، صحبت ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

.....................................................
ایتالو کالوینو یکی از بزرگ ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌ پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

[ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 7:58 ] [ شكوفه ]

بنا بر نامه ی آپدیتی که سفارت فرستاده بود و در اون درخواست ارائه ي نمره ي زبان معتبر و يا ارائه ي گواهي ثبت نام در اولين آزمون خالي رو كرده بود من روز ۱۸ ژانویه با آیلتس تهران برای امتحان جنرال روز ۱۸ فوریه ثبت نام کردم.

امروز ۲۱ ژانویه ایمیلی از سفارت دریافت کردم که در اون عذرخواهی کرده بودند و اعلام کردند که همون کارنامه ی امتحان قبلیم برای پرونده ام کافیه.

این وسط من موندم  و ۲۵۵ هزار تومن پول بی زبون که بابت امتحان پرداخت کردم و چون زمان کنسل کردن امتحان و اون هم با جریمه معادل ۳۵ روز قبل از امتحانه و بعد از اون اگه کنسل کنید هیچ پولی اون هم بعد از سه ماه بهتون نمیدن نمیدونم که چی کار کنم. احتمالا میرم امتحان میدم که حداقل کم تر دلم بسوزه و سعي مي كنم باز هم نمره ي خوبي بگيرم و حداقل از معتبر بودن تاريخ امتحانم استفاده كنم.

نمیدونم هم که چه بلایی قرار سر پرونده ها بیاد. خبرهایی از تصميم گيري در مورد پرونده ي يه عده رسيده كه اصلا خوب نيست و نمره ي پزشك ها هم ظاهرا به جاي ۲۵ امتياز ۲۰ امتياز در نظر گرفته ميشه كه اين هم باعث حذف عده اي از متقاضي هاست. متاسفانه به نظر من رويكردشون يك رويكرد ريزشي شديده تا خواب بلند مدت پرونده ها رو جبران كنند.

[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 12:58 ] [ شكوفه ]

حتما اسم شاخص داو-جونز رو شنیدید تا حالا. این شاخص قدیمی ترین شاخص بورس نیویورکه و به عنوان یه شاخص پیشرو که نشون دهنده ی چشم انداز اقتصاد جهانیه استفاده میشه. در سال ۱۸۸۲ چارلز داو و ادوارد جونز شرکت داو جونز رو تاسیس کردند. خیلی از تحلیل گرهای تکنیکال معتقدند که پایه و اساس مباحث تکنیکال مقاله هاییه که داو برای مجله ی وال استریت میفرستاد. شاخصی که اون ارائه کرد امروز به عنوان دماسنج وضعیت بازار سرمایه و نشون دهنده ی تغییرات بازار استفاده میشه.

اصول مقدماتی نظریه ی داو:

۱- همه چیز در میانگین ها (شاخص ها) لحاظ میشه: حاصل جمع و گرایشات معاملات در بازار نشون دهنده ی مجموعه ی اطلاعات گذشته است و تاثیرشون رو در شاخص ها به جا میذاره. بازار بورس خودش همه چیز رو میدونه!

۲- بازار سه نوع روند داره: قبل از این که بگیم داستان روندها چیه اول باید انواع روندها رو تعریف کنیم:

هر وقت قیمتی در یه رالی موج صعودی بالاتر از رالی موج صعودی قبلیش باشه و یا قیمت در یه حفره ی موج نزولی بالاتر از حفره ی موج نزولی قبلیش باشه یه روند صعودی داریم. خلاصه اش یعنی این که نوسانات رو به بالا داشته باشیم. برعکس این حالت هم میشه روند نزولی.

یه روند مثبت روندیه که اگه حتی بارها نوسان پایین و بالا داشت باز هم برایندش شیب مثبت داشته باشه و خب طبیعتا برعکسش میشه روند منفی!

داو نوشته: وقتی قیمت یه سهم خیلی زیاد میشه اون وقت سهم قیمت خودش رو تعدیل می کنه و بعد دوباره به محدوده ی بالاترین قیمتش برمیگرده و اگه نتونه به قیمت بالاییش نزدیک بشه محکوم به نزول بیشتره.

از نظر داو هر روندی از سه روند تشکیل شده: روند اولیه و روند ثانویه و روند کوچیک. روند اولیه نشون دهنده ی جریان حاکم بر کل رونده و روند ثانویه در واقع امواجی هستند که جریان رو تکمیل می کنن و تصحیح کننده ی اون هستند و روندهای کوچیک مثل سطح ناهموار دریا هستند. قیمت ها معمولا تا یک سوم یا دو سوم روند قبلی خودشون تصحیح میشن و روند ثانویه عموما بین ۳ هفته تا ۳ ماه طول میکشه.

۳- روندهای بزرگ سه تا مرحله دارند: داو بیشتر روی روند اولیه متمرکز بود و برای اون سه مرحله ی تراکم یا تجمیع و مشارکت عمومی و توزیع رو قائل می شد. تو مرحله ی تراکم سرمایه گذارهای آگاه یا زیرک اقدام به ورود به بازار می کن. اگه روند قبلی نزولی بوده باشه این آدم ها می فهمن که موانع و اخبار بدی که باعث نزول قیمت شده بود رو به کاهش گذاشته. اول مرحله ی مشارکت عمومی وقتیه که بیشتر تحلیل گرهای تکنیکی سیگنال بازار رو میگیرن و وارد میشن و وقتیه که قیمت سریعا زیاد میشه و اخبار اقتصادی خوبی رو تو بازار در مورد سهم پخش میکنه. تو مرحله ی توزیع هم دیگه اخبار و تحلیل های مثبت تو روزنامه ها و سایت ها در مورد اون سهم نوشته میشه و به خاطر مشارکت عمومی حجم معاملات بالا میره و اینجاست که اون سرمایه گذارهای آگاه . زیرک ما که سهم رو مفت خریده بودن به دلیل بالا رفتن تقاضا اون رو به قیمت بالایی میفروشن.

۴- شاخص ها باید همدیگه رو تایید کنند: یه سری اندیس توی تحلیل تکنیکال و موج های الیوت داریم که همگرایی و واگرایی و وضعیت شون نسبت به هم برامون معنی داره که تو فصل های بعدی بیشتر توضیحش میدم.

۵- حجم معاملات باید روند رو تصدیق کنه: داو وعنقد بود که حجم معاملات یه عامل مهم برای تایید اخطارهاییه که از تحلیل قیمت به دست میاد. مثلا در روندهای بزرک صعودی حجم معاملات باید با افزایش قیمت بالا بره. تو روندهای نزولی هم حجم معاملات تو نوسان های مثبت کاهشی و در نوسانات نزولی افزایشیه.

۶- روندها تا وقتی که اخطارهای قطعی بازگشت نگیرن به حرکت خودشون ادامه میدن: یادتونه تو قوانین نیوتن داشتیم که تا به یه جسمی نیروی خارجی وارد نشه تمایل داره به جهت حرکت خودش ادامه بده ( قانون اینرسی و اینا!) تو بورس هم همینه.

[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 11:45 ] [ شكوفه ]

ما که داشتیم زندگی عادی مون رو می کردیم!

پرونده ی من هم مثل خیلی از بچه های دیگه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۰ از دمشق به ورشو منتقل شد و چون برای عده ای از بچه ها درخواست آپدیت اومده بود که بیشتر هم گواهی سوء پیشینه و گواهی تمکن مالی و فرم شماره ۱ میخواستن من فکر می کردم که مال من هم همین طور باشه. دیروز برای من هم نامه ی آپدیت اومد و در اون گواهی سوء پیشینه و آپدیت فرم شماره ۱ رو خواستن و آیلتس!!!!!! و گواهی تمکن مالی نخواستند. البته همه معتقدند که چون نمره ی آیلتس من خیلی بالاتر از عرف جامعه ی آماری ایرانی ها بوده برای شفاف سازی چنین چیزی رو خواستند و یه احتمال دیگه هم که میدن اینه که وکیل محترم یادش رفته کارنامه ی آیلتس من رو بفرسته که با توجه به این که ایشون خانم بسیار دقیقی هستند واقعا بعید می دونم.

در نامه ی سفارت قید شده که یا نمره های زبان تون رو به ما برسونید و یا نشون بدید که در زودترین زمان ممکن برای امتحان آیلتس ثبت نام کردید که خب با توجه به فرصت یک ماهه ی ارسال مدارک و این نکته که خود اومدن کارنامه ی آیلتس فقط ۲۰ روز طول میکشه حرف منطقی اییه.

طی صحبت هایی که با وکیلم داشتم نظرشون این بود که کپی کارنامه های آیلتس و تافلم رو برای سفارت بفرستند و توان مندی زبانی من رو بهشون اطلاع بدند و به علاوه اگه لازم بود خودشون با همون کپی برام درخواست کارنامه ی آفیشیال بدند و تاکید کردند که به هیچ وجه نیازی به دادن اکتحان مجدد زبان نیست و البته من ترسی از چیزی ندارم و هر لحظه آماده ی امتحان دادن هستم. فعلا منتظر جواب آفیسر در این مورد هستند.

در مورد گواهی سوء پیشینه هم بعضی از دوستان میگن که امکان سریع گرفتنش وجود داره که باید در موردش تحقیق کنم و مطمئنا اگر راهش رو بفهمم در اختیار بقیه هم میگذارم.

برای همه تون هم آرزوی روزهای خوب و پر از امید دارم.

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 8:42 ] [ شكوفه ]

معمول ترين و اولين منبعي كه براي يادگيري تحليل تكنيكال بازار سرمايه به افراد معرفي مي كنند كتاب جان مورفيه. من از اين به بعد تو يه تعدادي پست يه خلاصه اي از درس هاي اون رو به زبون ساده مي نويسم تا همه مون بتونيم بيشتر ياد بگيريم و با اون آينده ي بازارهاي مالي از جمله بازارهاي بورس، طلا، ارز و ... رو پيش بيني كنيم.

درس اولي كه بايد در مورد تحليل تكنيكال ياد گرفت اصولا فلسفه ي وجودي چنين نوعي از تحليله.

تو دنياي اقتصاد خيلي ها معتقدند كه معامله ي پاياپاي موج اول و پيدايش پول به منزله ي موج دومه و يقينا بازارهاي مالي موج سوم اقتصاد هستند. تو دنياي مدرن امروز معامله هايي وجود دارند كه بر اساس مالكيت زماني و ارزش آينده ي سهام و طلا و ... به وجود ميان و به همين دليل هم هست كه هركس بهتر بتونه آينده رو پيش بيني كنه ميتونه به كسب درآمد از اين بازارهاي جذاب اميدوار باشه. اما نكته اي كه نبايد فراموش كرد ريسكيه كه فقط با داشتن دانش كافي ميشه تا حدي مهار و كنترلش كرد. شرط بقا در بازارهاي مالي اينه كه در جهت درست بازار معامله كنيد.

تحليل تكنيكال مطالعه ي رفتارهاي بازاره با استفاده از نمودارها و باهدف پيش بيني آينده ي روند قيمت ها.

تحليل تكنيكال سه تا پايه ي اساسي داره: اول اين كه همه چيز در قيمت لحاظ شده؛ يعني هر چيزي كه بخواد رو قيمت تاثير بگذاره مثل اتفاق هاي سياسي و اجتماعي و يا تغيير عرضه و تقاضا و ... خودشون رو در قيمت نشون ميدن. بنابراين در تحليل تكنيكال قيمت تمام اون چيزيه كه بهش احتياج داريم و بس! یه تحلیل گر تکنیکال لزوما نباید از بازار باهوش تر باشه یا لازم نیست که توانایی پیش بینی های خارق العاده در مورد تغییر قیمت ها داشته باشه. اون فقط کافیه بدونه که هرچند دلیل های زیادی برای نوسان قیمت وجود داره اما لازم نیست که اون ها رو بدونه تا بتونه پیش بینی ای بکنه. دوم اين كه قيمت ها بر اساس روند ها حركت مي كنند؛ و در واقع هدف از رسم نمودار قیمت ها پیدا کردن روندها و پیش بینی جهت حرکت این رونده. یه قانون کلی تو جهان حاکمه و اون هم اینرسی جهان در برابر تغییره. قیمت ها هم جزیی از این جهان هستند و در حالت عادی دوست دارن که روند فعلی شون رو ادامه بدن به جای این که تغییر جهت بدن. قانون اول نیوتن یادتونه؟ میگفت تا وقتی که پای یه عامل خارجی در میون نباشه جهت حرکت حفظ میشه. و در نهايت اين كه تاريخ تكرار ميشه! یعنی ما قراره بر اساس تحلیل اطلاعات گذشته آینده رو پیش بینی کنیم.

یکی از بزرگ ترین نقاط قوت تحلیل های تکنیکال سازگاری و تنوع اون برای انواع معامله ها در ابعاد زمانی مختلفه. اصول تحلیل های تکنیکال تقریبا برای تمام بازارها و فضاهای معاملاتی صادق اند.

تحلیل تکنیکال نقش مهمی در پیش بینی های اقتصادی هم بازی میکنه. به عنوان مثال رشد قیمت کالاها معمولا اشاره به اقتصاد قوی تر و همین طور رشد تورم داره. کاهش قیمت کالا هم اغلب به معنی تضعیف اقتصاد و تورمه. جهت حرکت نرخ بهره متاثر از روند قیمت کالاست. در نتیجه نمودار بازارهایی مثل طلا و یا نفت همراه با اوراق مشارکت می تونه چیزهایی رو در مورد جهت حرکت اقتصاد بگه و کمک کنه تا انتظار درستی از تورم داشته باشیم. روند ارزهای مختلف مثل دلار هم مطالبی در مورد آینده ی اقتصاد جهان میگن که آیا در حال تقویت شدنه یا تضعیف شدن.

[ شنبه 3 دی1390 ] [ 11:27 ] [ شكوفه ]

دو نوع عمده از تحلیل در بازارهای مالی وجود داره که به یکیشون تکنیکال (تکنیکی) و به اون یکی فاندامنتال (بنیادی) میگن. البته بیشتر تحلیل گرهای هر دو حوزه بعد از یه مدت یه حسی از هر دو نوع تحلیل برای پیش بینی هاشون پیدا می کنند و اتکا به هردوی این ها به درک بهتر یک تکنسین یا فاندامنتالیست در تحلیلی که ارائه میکنه کمک میکنه.

تو تحلیل تکنیکال تمرکز بر روی تغییر قیمت هاست. در حالی که در تحلیل بنیادی این عوامل اقتصادی هستند که بر عرضه و تقاضا تاثیر میگذارن و باعث میشن قیمتی پایین یا بالا بره یا ثابت بمونه. طبق قانون عرضه و تقاضا هر وقت تقاضا بیشتر از عرضه باشه قیمت گرون میشه و هر وقت عرضه بیشتر از تقاضا باشه قیمت ارزون میشه.

یه تحلیل گر بنیادی اثر هر چیزی رو بررسی میکنه و در نهایت ارزش ذاتی کالا رو تعیین میکنه و بعد با توجه به عرضه و تقاضا میگه که چیزی ارزش خریدن یا فروختن رو داره یا نه. مثلا یعنی اگه ارزش ذاتی چیزی زیر قیمت اون باشه تحلیل گر بنیادی میگه که قیمت اون چیز ارزونه و برای خرید مناسبه.

اما در نهایت هر دوی تکنسین ها و بنیادگراها دنبال پیدا کردن یه جواب اند و اون هم پیش بینی قیمت آینده است. تحلیل کننده های تکنیکال کاری به علت و دلیل تغییر قیمت ندارن و عدد مطلق براشون مهمه در حالی که بنیادگراها دنبال علت جویی و دونستن دلیل تغییرات هستند. اما حقیقت اینه که این دو دسته نقاط مشترک زیادی دارن.

"اما یه تحلیل گر تکنیکال شاید تنها کسی باشه که در شرایطی که تغییرات بازار با خرد عمومی در تناقضه احساس آرامش میکنه و حتی از چنین موقعیتی لذت میبره. اون میدونه که معامله گرهای بازار به زودی با اطلاعات جدیدی که همون دلیل های فاندامنتال هستند مواجه میشن و شاید فقط اون باشه که برای تصدیق محاسباتش منتظر چیزی نبوده."

نکته ای هم که هست اینه که یه تحلیل گر بنیادی تا بخواد به جایی برسه که اشرافش به بازار زیاد بشه و به پشتوانه ی این آگاهی بتونه پیش بینی های درستی بده خیلی طول میکشه. اما برای تحلیل تکنیکال دونستن یه سری اصول اولیه کافیه و همین باعث میشه که برای یه تحلیل گر آماتور تحلیل تکنیکال بهتر از بنیادی باشه.

[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 14:57 ] [ شكوفه ]

چه قدر من باحالم جدا!  از وقتی که مالزی بودم قصد دارم که شرح روزهای سفر رو بنویسم و مثل پارسال دودرش نکنم اما نمیدونم چرا هیچ وقتی پیدا نمیکنم یا راستش رو بخواین پشت گوش میندازم همه اش  اینو اینجا نوشتم که خجالت بکشم یه کم!!

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 16:40 ] [ شكوفه ]

 بعد از پست هاي قبلي بلاگم در مورد ايميل هايي كه وكيلم در خصوص طرح شكايت احتمالي از وزير مهاجرت كانادا برام ارسال كرده بودند يكي از دوستان مهاجر به نام آقاي حسن عمادي كامنتي رو در پست قبلي برام گذاشتند كه ضمن تشكر از ايشون به نظرم رسيد در يه پست جداگونه در موردش صحبت كنم. متن كامنت ايشون اين بود:

شکوفه جان این اعضای انجمن ۳۸ نفره ایرانی کانادایی مشاورین مهاجرت هم تلاش کرده اند برای فرار از فشار موکلین خودشان کار دیگران را بی ارزش جلوه بدهند و زیر سوال ببرند. من موکل آقای دکتر مختاری هستم و گزارش اخیر ایشان جواب در خوری به این ادعاهاست. به نظرم مختاری از همه اینها صادقتر است و شفاف تر کار می کند. از وکیل خود بپرسید با چه انگیزه ای این نامه را صادر کرده است و شما با کدام انگیزه منتشر کرده اید.

http://www.parscanada.com/_1842

و

http://www.parscanada.com/_1844

از نظر من هركس آزاده كه در مورد وكيلش اون چيزي كه به عدل و انصافه رو فكر كنه. هرچند كه الان معتقدم كه واقعا براي ورود به فرايند مهاجرت نيازي به وكيل نيست و با گشتن در اينترنت و بالا بردن اطلاعات مون در مورد روش پر كردن فرم ها و بررسي پيش نيازهاي لازم ميتونستيم خودمون هم به تنهايي اين كار رو انجام بديم. اما عده اي هم به دليل مشغله ي كاري زياد و يا نداشتن اطلاع كافي در مورد روش هاي انجام اين كار اون رو به دست عده اي ديگه ميسپرن كه اسم شون وكيله و همه مون اميدواريم كه اين افراد طي اين طريق رو براي ما راحت تر كنند و در واقع ابزاري هستند براي آسون شدن اين كار و نه سريع تر شدن اون. اما در نهايت مهم رسيدن به اون چيزيه كه همه براش در تلاشيم و اون مهاجرته و صحبت سر صادق بودن كسي يا دروغ گو بودن كس ديگه اي نيست. من نميدونم كه انگيزه ي وكيلم از ارسال اين ايميل ها چيه اما اون چيزي كه مشخصه اينه كه در شرايط پر منجلاب كنوني مثل خيلي هاي ديگه حداقل به دنبال ماهي گرفتن از اين آب گل آلود و كسب منفعت مالي بيشتر براي خودش نيست. انگيزه ي من هم از منتشر كردن اين نامه مشخصه نه تا حالا اسم وكيلم رو گفتم كه بخوام براش تبليغ بكنم و نه به دنبال اثبات حقانيت اين ادعاها يا اون ادعاها هستم. فقط قراره در اين زمان طولاني شده ي انتظار بيشتر بدونيم و با آگاهي اين دوران رو سپري كنيم. حرف هاي وكيل شما رو هم خوندم. در خلال نوشته ي اول صحبت هاي درستي بود و ايشون با هوشمندي نوشته ي مربوط به مبالغي كه از هريك از موكلين شون درخواست مي كردند رو در نوشته ي جداگونه اي آورده بودند. اگر هدف واقعا به سرانجام رسيدن پرونده هاست ايشون كه چند هزار دلار از هركدوم از موكلين شون گرفته بودند چرا باز هم طلب 150 دلار ناقابل كردند! در اين زمان انتظار و به قول بعضي از دوستام پا در هوايي مهم اينه كه به يه آينده ي روشن اميدوار باشيم و با صبوري زندگي حالمون رو به بهترين شكل اداره كنيم و خواهش ميكنم كه به خاطر اين كه عادت داريم به متهم كردن افراد كسي رو كه هيچ سوء نيتي نداره رو هم به دروغ گويي و ريا و تزوير متهم نكنيم و در كنار هم به همديگه كمك كنيم تا آگاهي مون از شرايط فعلي بالاتر بره و منتج به يه حاصل درست بشه. در نهايت هم براي همه ي اون افرادي كه زماني احساس كردند پهنه ي اين سرزمين براي پرواز افكار بلندشون كوچيكه و اقدام به مهاجرت كردند از صميم قلبم آرزو ميكنم كه چه در كانادا و چه در هر مملكت ديگه اي به يه زندگي آروم و شاد و بي دغدغه دست پيدا كنند.

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 8:55 ] [ شكوفه ]
درباره وبلاگ

می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لب های توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
و زیبایی سرشاری از انعکاس ما...
امکانات وب

mouse code

كد ماوس